مامان سبحان مامان سبحان ۱۲ ماهگی
مامان قلبِ خونه مامان قلبِ خونه ۱ سالگی
آرزو داشتم خونه م یه شهر دیگه بود دور از قوم شوهر خودم بودم و پسرم و شوهرم روزی یبار ب مادرشوهره زنگ میزدم چندوقتی یبار میومد خونمون یه هفته هم نگهش میداشتم چندوقتی یبار من‌میرفتم دیداری تازه میکردیم و برمیگشتیم اینجوری هم عزیزتر بودم هم حرمتا حفظ میشد هم همه چی قشنگ تر بود.....نه اینکه انقدر نزدیک باشیم که هر روز باهاش چشم تو چشم شم که به خودش اجازه بده تر هر مسئله ای دخالت کنه ک منم صبرم لبریزشه جوابشو بده حرمتا شکسته شه و .....
که انقدر هر روز نرم خونشون ک اگ یه روز نرفتم ناراحت بشن
ک انقدر کمکشون نکنم ک بشه وظیفه
که انقدر در مقابلشون ضعیف و کوچیک نباشم
ولی از یه جایی ب بعد دیگه هیچی مهم نی
دیگه رها میکنی
دیگه ناراحت شدن یا نشدنشون برات مهم نی
فعلا هر روز رفتن تبدیل شده به ۲ ۳ روز یبار اونم در حد نیم ساعت
و با اینکه میبینم سرسنگین رفتار میکنه بازم برام مهم نیست
بابت مسئله ای ک بینمون پیش اومد مجبور شدم ب بابام بگم اونم گفت نه خیلی باهاشون خشک رفتار کن نه خیلیم صمیمی حد و رعایت کن زیاد از حد که ب یکی احترام بزاری فکر میکنه چخبره.
حالا من چرا اینارو دارم میگم؟؟؟چون رابطه ی صمیمی ای که قبلا بینمون بود الان تبدیل شده ب ی رابطه ی معمولی منی ک واسه هرکاری نظر میخواستم ازشون بگوبخند داشتیم حالا خیلی کمرنگ شده یکم سختمه ولی میدونم یکم بگذره ب این شرایطم عادت میکنم.... هوووووف










شیر شیر خشک پوشک پوشک بچه فرزندپروری بچه شیر شیر شیرشیر شیر خشک پوشک پوشک بچه فرزندپروری بچه شیر شیر شیرشیر شیر خشک پوشک پوشک بچه فرزندپروری بچه شیر شیر شیر
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۴ سالگی