۳ پاسخ

مگه اونهایی که خارج از رحم باردار میشن باید لوله هاشونو بردارن

من یه مورد دیدم لوله هاشو برداشتن

امیدوارم اینجوری نشه. چون دیگه نمیتونه بچه دار بشه

سوال های مرتبط

مامان راهین مامان راهین ۹ ماهگی
پارت 5 زایمان طبیعی
خلاصه هروقت ماماهمرام میگفت زور میزدم هروقت میگفت استراحت نفس عمیق میکشیدم
که یهو فهمیدم پایینمو تیغ زدن ولی دردی حس نکردم چون بیحسی زده بودن وقتی سرش اومد و زور زدم ازم کشیدنش بیرون
پاهاشو حس کردم ک خارج شد
بعد دیگه تموم من هیچ دردی نداشتم کاملا عادی بدون درد خاک تو سرشون بچمم مدفوع کرده بود
انداختنش رو سینم
آخ نگم از اون حس
نگاش کردم رو سینم گریه میکرد
همونجا دعا کردم خدا این حسو نصیب هرکی که دلش بچه میخاد کنه
بعد بچه رو بردن گفتن زور بزن سرفه کن جفتت خارج شه
تقریبا یه10 دیقه طول کشید جفتمم خارج شد به محض خارج شدنش من بدنم شروع کرد لرزیدن و بیحال و بیجون شدم خیلییییی خوابم میومد اون پایینم داشتن بخیه میزدن داخلی هاش اصلا حس نکردم ولی بخیه بیرونیشو به شدت دردم اومد اصلا انگار بیحسی نزده باشن
ماماهمراهمم بهم ابمیوه اینا داد و خلاصه بعد بخیه اینا من رفتم داخل بخش
اینم از زایمان من
ولی بگما قرار نیست همه زایمانشون مث من سخت باشه نترسید🤭
چون داخل بخش یکی از خانمایی ک با من میومد ورزش بود و خیلییم از زایمانش راضی بود میگفت خیلی اسون بوده
باییییی😁❤️
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان من پارت سوم
خلاصه هی اونا گفتن من گفتم دوباره ان اس تی گرفتن کلا نرمال بود و حتی همونجا پسرم تو شکمم تکون میخورد گفتم نمیشه یه هفته هم صبر کنم گفتن خیر بچه رسیده به خشکی شاید الان نفس نداره حتی شاید چند دقیقه زنده بمونه😢🥺
وای هی من استرس میکشیدم هی همسرم نگاه میکردم تو چشاش ترس بود
چون من هیچ وقت رضایت به طبیعی ندادم نمیتونست بگه بمون زایمان کن میگفتم چیکار کنم میگفت نمیدونم که پاشو بریم بین المللی اونجا ببیننت
گفتم من میرم بیمارستان بین المللی گفتن نه شاید تا اونجا نرسی😕
گفتم ولی من خوبما چیزیم نیست گفتن ولی سونو خوب نیست منو بردن اتاق اصلی زایشگاه رو نشون دادن که اینجا تنها میزایی ال و بل گفتم من مشکلم اینا نیست من نمیخام اینجا بمونم و طبیعی و معاینه رو قبول ندارم شد ساعت ۳ شب
همونجا یه خانومم بود گفتن چرا اینجوری میکنی توضیح دادم گفت من از صبح ۸ بار معاینه شدم درد نداره که بزار معاینت کنن گفتم من چندشم میشه
مامان جانا مامان جانا ۵ ماهگی
پارت سوم

دیگه خوابیدم معاینه کردن گفتن بین ۸ و ۹ و داری فول میشی انتظارش رو نداشتن اصلا دیگه به همکاراشون گفتن بیان تخت رو آماده کنن و پایه ببندن برای زایمان و سریع زنگ زدن دکتر بیاد ، قسمت خیلی سختش واسم این بود که بهم گفتن زور نزنیا ، زور نزن تا دکتر بیاد و نمیشد زور نزنم خیلی درد داشت و حس میکردم الان بدنم پاره میشه ، فکر میکردم اون زور اینجوری نیست که خودش انقدر شدید بیاد و باید من بیشتر تلاش بکنم ، دکتر رسید و گفتن من برش تا لازم نباشه نمیزنم الانم فقط بی حسی میزنم که اگر پارگی داشتی دردت نگیره ولی اگر نیاز بود برش میدم هروقت زور داشتی بزن با ۲،۳ تا زور جانای من اومد ، همون لحظه همه دردها رفت و راحت شدم و نی نیم ساعت ۱۲ و ۴۵ دقیقه اومد بغلم🥰[کل اون سختی و درد زیادش برای من حدودای نیم ساعت بود]

چند دقیقه بعد دکتر منتظر جفت بودن دیگه گفتم دکتر باید زور بزنم یا نه گفتن یکم زور بزن تمومه ، در حد کم زور زدم جفت خارج شد راحت ، دردم نداشت بیرون اومدش،یه بی حسی دیگه زدن بعد بخیه ها رو زدن و رفتن ، پزشک اطفال هم حین بخیه اومده بود و جانا رو معاینه کرد
مامان نون خامه ای🥹 مامان نون خامه ای🥹 روزهای ابتدایی تولد
پارت پنجم 🩵✨️
اخراش خسته شدم گفتم دیگه نمیتونممم چرا نمیادددد خسته شدممم گفت میاددد خیلی خوب داری پیش میری افرین بهش گفتم میشه دستتو برداری گفت من اینجوری میکنم به تو کمک بشه عزیزم وگرنه چشم دیگه دست نمیزنم باز با ناله گفتم نههه توروخدا کمک کن نمیتونم خندش گرفته بود باز اومد کمکم 😂 راستی دو بارم اون وسطا بالا اوردم که چون دیر بهم پلاستیک رسوندن همه جا رو اباد کردم 😬😂 وسط اون همه درد گفت دارم موهاشو میبینم چه موهای مشکی هم داره ( تو دلم گفتم چه دروغی میگه که زور بزنم من که میدونم کچله ) یکی از پرستارا گفت بچه بیاد میزارم رو شکمت نترسی همینو که گفت نمیدونم چرا یه لحظه ترسیدم 🤣 ولی باز اروم شدم دیگه گل پسرم ساعت ۱ و ربع ظهر بدنیا اومد و صدای گریش تو اتاق پیچید همشون تبریک گفتن تو پارچه پیچیدن چند ثانیه گذاشتن رو شکمم بعد بردنش اتاق رو به روییم چون اتاق من یه خرده خنک بود ولی میدیدمش بیشترم لباشو میدیدم که قرمززز بود انگار رژ زده
بود بعد از زایمان گذاشتن مامانم بیاد پیشم طفلک کلی ترسیده بود و استرس کشیده بود میترسید بلایی سر یکیمون بیاد بهش گفتن بهش چای نبات بده که من نخوردم حالت تهوع داشتم یهو یه لرز خیلی شدیددد گرفتم مامانم پتو انداخت روم دید کمه رفت یه پتو دیگه هم گرفت تا یه ربعی میلرزیدم گفتن عادیه بخاطر امپولی که بهش زدیمه به مامانم گفتم برو ببین بچم حالش خوبه گفت کجا بردنش اتاق رو به رویی رو نشون دادم مامانم پرواز کرد تا اونجا 😂 بهم گفتن اگه بچت ۱۰ تا ۲۰ دقیقه شیر بخوره باهات میاد بخش وگرنه بستریش میکنیم