۵ پاسخ

هرروز برو خونه مامانت بعد کم کم زمان حضورت پیش مامانت و بچه رو کم کن
مثلا نیم ساعت برو بیرون
فرداش ۱ ساعت

من به مامانمو و خواهر شوهرم عادتش دادم از فروردینم که باید برگردم میزارم پیش عمش

دختر منم خیلی وابسته بود . من اول نیم ساعت بعد یک ساعت و همینجوری بیشتر کردم یک روز در میان می رفتم . یه کم عادت می کنه. ولی خب سختی هم داشت و داره .

کم کم باید فاصله بگیریم. مثلا بذار پیش مامانت نیم ساعت برو بیرون.

این دو هفته وقت داری ازش دور بشی. با ۱۰ دقیقه شروع کن و بیشترش کن.
البته اگه میخوای بذاریش مهد زودتر اقدام کن

سوال های مرتبط

مامان ماهورا🦋🌈 مامان ماهورا🦋🌈 ۱ سالگی
شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک
داغون ترینم فقط خداروصدهزار مرتبه شکز میکنم که خودم خونه دارم ورگنه با بچه نمیتونستم یک روز خونه مامانم بمونم از دست این بردار کوچیک بیشعورم یعنی بخدا چقدر امروز اشک ریختم اون ۱۰سالشه دیگه بچه این سن که مغز توی سرش هست بعنی همش داره سر به سر بچم میزاره بچم گریه میکنه منم خیر سرم داشتم خونه مامانم سفارش داشتم درست میکردم همسرم سرکار بود ورگنه میزاشتمش پیش اون فقط همین یک بار بود برده بودمش خونه مامانم برادرم گوشی مامانم دستش بود فیلم میدید بچم گریه میکرد گوشیمو بسونه من بهش گفتم بیا این گوشی منو بگیر همون فیلم تو گوشی من ببیین گوشی مامانو بده بچم گوشی کنو نمیخواسنه همش دادو بیداد میکنه نمیده همش سر به سر بچم میزاره بخدا منم دیکه اعصابی ندارم از دست بچه اونم اذیت این میکنه دیگه با گریه داد از خونشون ا‌مدم در گفتم نمیام تو این خونخ ایقدر اعصابم خورد بود چون مامان بابام هیچی به این پسرشون نمیکن
من بدبخت همش باید بچم گریه کنه از دست اون
مامان مهرسا و مهراد مامان مهرسا و مهراد ۲ سالگی
امروز خیلی روز سنگین و سختی بود برام ......من تازه زایمان کردم و الان ۱۲ روزه و مامانم اومده مونده خونه ی ما ..صبح ساعت ۸ صبح بود با صدای عوق زدن بیدار شدم دیدم مامانم تو دستشویی داره بالا میاره دویدم سمتش و دیدم رنگ و رو زرد زرد بی حال نمی تونه خودشو نگه داره ب زور نشوندمش خرما چیز آوردم براش شوهرم هول کرده بود من از اون بدتر مامانم فشار خون داره و ۴۴ سالشه آوردیم فشارش رد گرفتیم فشار رو یازده خوب بود ولی جون نداشت ب قول خودش ک میگفت تو خواب احساس کرده بوده سر گیجه داره و وقتی بیدار میشه می بینه دنیا داره رو سرش می چرخه و ب زور خودشو رسونده دستشویی و با چن بار افتادن و ما نگو نفهمیدیم و حال تهوع داشته یکم دراز کشید گفت احساس میکنم از داخل دارم می لرزم و ضعف میره دلم اوردم لقمه گرفتم براش یکم خورد دیگه شوهرم برداشت برد درمانگاه یدونه سرم تقویتی زدن بهش و اومد خونه و یکم خوابید و بعد ک بیدار شد خوب بود حالش ...مامانم تا حالا اینجوری نشده بود و بی سابقه بود ب نظرتون از چیه خیلی نگرانم براش و حالم خوب نیس ....نمی دونم غصه ی کی رو بخورم غصه ی بابام رو ک مشکل قلبی داره و چپ و راست دکتره غصه ی مامانم رو ک با چه بدبختی داره زندگی میکنه یا غصه ی ابجی ۱۰ ساله ام رو ک با پدر مادر مریض تکلیف این بچه چیه اگه زبونم لال اتفاقی برای هر کدومشون بیفته