سوال های مرتبط

مامان نلین مامان نلین ۷ ماهگی
اولین شب تولدیه که خوشحال نیستم، ذوق تولدم رو ندارم و نشستم دارم گریه می‌کنم…
درسته که توی این سال، شیرین‌ترین حس دنیا، یعنی مادر بودن و داشتن دخترم رو تجربه کردم، اما بین تمام ۲۷ سال زندگیم، امسال سخت‌ترین سالی بود که گذروندم.
گریه‌های بی‌وقفه‌ش برای من طاقت‌فرسا بود…
روزها و شب‌هایی که نمی‌دونستم چطور آرومش کنم، خستگی‌ای که تمومی نداشت و خودم که هر روز بیشتر از قبل خسته می‌شدم.
با تمام وجودم دوستش دارم و مادر شدنم یکی از شیرین‌ترین اتفاق‌های زندگی منه، اما حقیقت اینه که این سال خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم سخت بود.
امسال بیشتر از اینکه منتظر رسیدن روز تولدم باشم، خوشحال بودم که روزها دارن می‌گذرن…
امیدوارم سال جدید زندگیم مهربون‌تر باشه.
امیدوارم سهمم از روزهای آینده، آرامش بیشتری باشه، لبخندهای بیشتری باشه و شب‌هایی که به جای گریه، با دلِ آروم بخوابم.
امیدوارم دوباره برای زندگی و برای خودم ذوق داشته باشم.
مامان رادمهر💙⚽ مامان رادمهر💙⚽ ۹ ماهگی
امروز تاریخ رو دیدم جالب بود برام
نوشته بود روز جهانی شیر مادر
یه خداقوت و تبریک میگم اول به همه ی مامانهایی که به پاره تنشون شیر خشک دادن حالا به هردلیلی ،صلاح دونستن شیر خشک دادن خیلییی زحمت کشبدن ،مدام شیشه شستن،مدام شب نصف شب شیرخشک درست کردن جایی رفتن با هزار جور دغدغه و آب جوش و فلاکس و مدام استرس تموم شدن شیرخشک و بخصوص تو شرایط سخت دلهره داشتن برای کمیاب شدن و شیر و اینکه چه چه روزایی در انتظارشونه و اووو دیگه نگم،بهتون افتخار میکنم شما خیلیی تلاش کردید خدا خیرتون بده،

و به همه ی مامانهایی که شیر مادر دادن به نی نی شون و سختیهای و چیزای دیگش رو تحمل کردن ،از جمله اینکه ناتوان شدن ،کم بنیه شدن و بچشون رو سیر کردن،
واقعا این روز رو به خودم و به همه تبریک میگم
واقعا افتخار آمیزه مادرا خیلی قوین خیلی جنم دارن خیلی از خودگذشتگی دارن ،بنظرم همه ی عشقا دروغه الکیه،فقط و فقط عشق مادر به فرزنده ش که درسترینه و واقعی ترین عشق دنیاست
خلاصه دمتون گرم
ببخشید من جمله بندیم یه مقدار ضعیفه ولی همه حرفام دلی بود ❤️🙃
پوشک شیرخشک شیر مادر
مامان تابان مامان تابان ۱ سالگی
پدر و مادر برای بچه‌ها زحمت زیادی می‌کشن؛ از روزای بارداری تا بزرگ شدنشون. اما آیا درسته یه روزی سرشون منت بذاریم و بگیم: «من بزرگت کردم، من شیرت دادم، من شب‌ بیداری کشیدم»؟ نه… چون هیچ‌کدوممون با خواست خودمون به دنیا نیومدیم.

من خودم خیلی وقتا حس کردم محدود شدم. دلم می‌خواست آزادتر زندگی کنم، سفر برم، تجربه‌های تازه داشته باشم، اما مادرم همیشه فکر می‌کرد صلاح منو می‌دونه و باعث شد خیلی وقتا نتونم اونطور که می‌خوام زندگی کنم. حتی وابستگیم به مادرم باعث شد نتونم کنار همسرم اون شادی واقعی رو داشته باشم که دلم می‌خواست.

ایراد از اینجاست که ما فکر می‌کنیم صاحب بچه‌هامون هستیم؛ در حالی که فقط هم‌مسیرشونیم. باید کنارشون باشیم، راه درستو نشون بدیم، اما بذاریم آزاد باشن، تجربه کنن و حتی شکست بخورن.

وابستگی‌های شدید، هم بچه رو خسته می‌کنه و هم والدین رو. زندگی قشنگ‌تر می‌شه وقتی به هم اعتماد کنیم، نه وقتی مدام منت بذاریم و عذاب وجدان بدیم