سوال های مرتبط

مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۲ ماهگی
پارت هفتم داستان زایمانم :

صبحش دکترم اومد گفت مدفوع نکردی شیاف بزن تا دستشویی نکنی نمیتونم مرخصت کنم دیگه خلاصه شیاف برام گذاشتن بعد شیاف دستشویی کردم ولی خدا ب روز کافر نیاره🤣🤣انگار فلفل ریخته بودن اونجا ..انقد میسوخت 🤣
خلاصهههه منو مرخص کردن ی عالمه دارو و امپول خم داد بهم دکترم ک استفاده کنم
گفتن بایذ بری در حد دوش گرفتن و وسایلت جمع کردن بعدش برگردی یه اتاق هست مخصوص مادرانی که بچشون تو nicu عه باید بمونی تا بچت مرخص شه هر موقع گریع کرد زنگ میزنیم بیا شیرش بده
رفتم حموم و یکم وسیله برداشتم برگشتم بیمارستان 🥲اینجا دیگه نمیشد همراهی داشته باشی و قسمت سختشم همین بود
اخه هنووز راه رفتن هیلی سخت بود خلاصه دخترم گریه میکرد زنگ میزدن هی بایذ میرفتم میومدم سر همین سردرد های خیلییی وحشتناکی گرفتم بعد زایمان و خمش پاهام شدید ورم میکرد
تو عمرم اینجوری سردرد نشده بودم پرستاره میگف چون استراحت نداشتی بعد از سزاربن اینجورب شدی
خلاصهه بعد پنج روز ک اندازع پنج سال گذشت دختر ماهم مرخص شد وو ما رفتیمممم خونه
مامان رسـ🧸ـتا کوچولو مامان رسـ🧸ـتا کوچولو ۶ ماهگی
پارت سوم زایمان من (طبیعی)

خدایاااا عظمتت رو شکررر😘
نمیدونی چه حس قشنگیههههههه ولی یکی از جونت بیرون اومده و نگات میکنه گذاشتن روم زود برداشتن پاکش کردن و سرش کلاه گذاشتن دوباره گذاشتن رو سینم سینمم گذاشتن دهنش اینم چشارو باز کرده اندازه پیاله و نگام میکنه و ملچ ملوچ میخوره🥺🥺
دیگه قبل گذاشتن بچع روم یکم فشار داد جفت اومد و نشست بخیه هارو زد و فشار رحمی دا و تمووووم
بعدش خواهرم و جاریم اومدن بچه رو لباس پوشوندن و جاریم لباسای منو پوشوند(شلوار بیمارستان همون که تو بسته زایمانع شبیه لباسای دیوونه خونه😂)بعدش خواهرم رف خونه استراحت جاریم موند خدایییش تو دوساعت یجوری بهمممم رسیدگی میکرد عیین خواهر بعدش ساعت ۸ خواهرم با همسرم اومد و گل اوردن و جاریم رفت و خواهرم موند اینم بگم بخیه زدنم تا ساعت ۴ طول کشید و وقت ملاقات نرسیدیم همسرم اومد اتاق زایشگاه مارو دید رف شب گل و اورد یه روز موندیم و فردا ساعت ۱۱و نیم مرخص شدیم
#فرزند پروری
مامان سلین و تودلی مامان سلین و تودلی هفته سیزدهم بارداری
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۸ ماهگی
پارت دوم 😅
دیگه یکم نشستم اونجا با مامانم و شوهرم حرف زدم گفتم من اینطور ک معلومه من نمیزام بریم خونه ، گفتن کجا بریم دیگه نمیشه
نمیزارن بریم بیرون ، هی میگفتم یا بگید من و بفرستن سزارین یا من دیگه اینجا نمیمونم .
بعد مسئول بخش اومد گفت اینجا چیکار میکنی بیا برو تو اتاقت ، گفتم نمیام
گفت بیا برو الان یهو دردت بگیره ما چیکار کنیم تو الان باید رو تخت باشی ن ک اینجا ، الا و بلا گفتم نمیام تو 🤣🤣🤣
همه جمع شده بودن اونجا ، بعد یکی از همون پرستارا اومد گفتش بیا برو تو قول میدم اگه فردا دردت نگرفت بفرستمت سزارین گفتم ن دروغ میگید من از دیروز صبحه اینجام هیچکدومتون توجه نمی‌کنید ب حرفم .
خلاصه باهام حرف زد من و راضی کرد و برگشتم داخل ، و من و بردن تو ی اتاق دیگه اون شب هم گذشت و فرداش (ینی ۳۰ آبان )
دوباره صبح اومدن سرم و وصل کردن ، ب همون ک قول داده بود ک تکلیفمو روشن کنه گفتم اینم از امروز دوباره ک سرم وصل کردن من دیگه سرم نمیخوام خسته شدم ، توروخدا شما ی کاری کنید برام ، داشت شیفت و تحویل میداد ک بره .
گفت من ب مسئول این شیفت جدید می‌سپارم ک هوات و داشته باشه ، گفت اگه تا شب دردت نگرفت کیسه آب تو میزنن ک پیشرفت کنی .
منم ب شدت خوشحال شدم ک این حرف و شنیدم😂😂😂
دیگه غروب بود اومدن معاینه کردن گفتن تقریبا ۴ سانتی ، تخت بغلیم بچه سومش بود ، اون ۵ ساعت بود ک غروب کیسه آبشو زدن و بردنش اتاق زایمان بنده خدا باز نشد ، بچه داشت خفه میشد بردنش اتاق عمل دیگه .
ب منم گفته بودن شب تا ساعت ۹ کیسه آب منم میزنن ، دیگه ساعت ۹ شد دوباره اومدن معاینه کردن گفتن هنوز ۴ سانتی نمیشه کیسه اب تو بزنیم ،ی موقع توام مثل اون خانومه پیشرفت نکنی ب بچت ضرر داره صبر کن تا فردا ببینیم چی میشه
مامان خانوم کوچولو 🎀 مامان خانوم کوچولو 🎀 ۶ ماهگی
سلام 👋 بعد از دوماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم
پارت یک
من هفته ۳۶ رفتم مطب دکترم که نامه سزارین بده و دکترم به ۳۸ هفته ۵روز نامه داد و یه سنو نوشت که یک روز قبل عمل برم و درمورد بیمارستان از دکترم مشورت کردم دکتر گفت بیمارستان حصوصی بهتر رسیدگی میکنن و من قرار شد برم حصوصی و یک روز قبل عمل من رفتم سنو بچه بریچ بود و شبی که من میخواستم برم عمل من یه سردرد شدید گرفتم تا ۳ صبح دکترم گفته بود بعد اذان صبح بیا من قبل اذان بلند شدم آماده بشم کیسه آبم پاره شد و به دکترم زنگ زدم گفت زود خودتو برسون بیمارستان منم میام من رفتم و زود بستری شدم و خرکات بچه رو چک کردم کم بیشتر می‌شد که منو ساعت ۷ بردن اتاق عمل خیلی میترسیدم که دکترم و کادر درمان باهام صحبت می کردن و استرسسم کم میشد و آمپول بی حسی زدن و یه پرده کشید جلوم من دیگه نفهمیدم تا این که گریه دخترم اومد اصلا باور نمی کردم که پرستار آورد بهم نشون داد و منو بردن بخش اصر بی حسی که داشت می رفت من خوابم میومد پرستار دخترم رو آورد و گذاشت روی سینم و کمکم کرد که شیر بدم و من شیر نداشتم برد اون طرف بهش شیر داد آورد و باز گذاشت روی سینم و من اتاق خصوصی
گرفته بودم منو بردن اتاق و با شوهرم کمک کردن گذاشتن روی تخت و دکترم اومد همه چیز برام گفت چه کار کنم و بعد بی حسی چی بخورم رفت بعد دخترم رو آوردم کنارم
بقیه پارت بعدی
مامان فاطمه مامان فاطمه ۳ ماهگی
یه بار بی حسی زدن نگرفت دومیو زدن بعدش شروع کردن ساعت 5.38 بچم بدنیا اومد اصلا نشونم ندادن موقعی تحویل به نوزادان آوردن پیشم بعدش بردن ،عمل وحشتناک سخت بود زیاد خونریزی داشتم و لرزشم خیلی بیشتر از نرمال بود بعد یه ساعت رفتم ریکاوری اونجا روم دوتا پتو انداختن یه لوله بخاری گذاشتن بعدشم بردن بخش،اونجا هم لرزشم کم نشد شیاف و آمپول زدن تا ساعت 8من لرز داشتم بعد اون تموم شد و تشنگی من شروع شد به پرستار خیلی التماس کردم گفت یه کمی بخور بعد اون من هر بار یکمی آب خوردم.
واای وقتی بیحسی رفتم من یه درد وحشتناک گرفتم خیلی خیلی بد بود هرچیم میگفتم مسکن نمیزدن آخرش شیاف زدن بهم کمی بهتر شدم ساعت 11دیدم دختر نازمو آوردن پیشم دیگه بعد اون تشنگی و دردم خیلی کمتر شد،ولی اینارم از شانسم دسشوییم گرفتم تا ساعت دو بزور تحمل کردم وقتی سوندو کشید من زودی بلند شدم برم دسشویی خیلی خون ازم ریخت رو زمین خلاصه 3روز بستری بودمو آنتی بیوتیک گرفتم و مرخص شدیم ببخشید طولانی شد هر سوالی بود در خدمتم