پارت سوم زایمان من (طبیعی)

خدایاااا عظمتت رو شکررر😘
نمیدونی چه حس قشنگیههههههه ولی یکی از جونت بیرون اومده و نگات میکنه گذاشتن روم زود برداشتن پاکش کردن و سرش کلاه گذاشتن دوباره گذاشتن رو سینم سینمم گذاشتن دهنش اینم چشارو باز کرده اندازه پیاله و نگام میکنه و ملچ ملوچ میخوره🥺🥺
دیگه قبل گذاشتن بچع روم یکم فشار داد جفت اومد و نشست بخیه هارو زد و فشار رحمی دا و تمووووم
بعدش خواهرم و جاریم اومدن بچه رو لباس پوشوندن و جاریم لباسای منو پوشوند(شلوار بیمارستان همون که تو بسته زایمانع شبیه لباسای دیوونه خونه😂)بعدش خواهرم رف خونه استراحت جاریم موند خدایییش تو دوساعت یجوری بهمممم رسیدگی میکرد عیین خواهر بعدش ساعت ۸ خواهرم با همسرم اومد و گل اوردن و جاریم رفت و خواهرم موند اینم بگم بخیه زدنم تا ساعت ۴ طول کشید و وقت ملاقات نرسیدیم همسرم اومد اتاق زایشگاه مارو دید رف شب گل و اورد یه روز موندیم و فردا ساعت ۱۱و نیم مرخص شدیم
#فرزند پروری

۵ پاسخ

دکترت کی بود؟

عزیزم خداروشکر زایمانت خوب بوده من مردم و زنده شدم 3شب بیمارستان بودم اخرم 8سانت بدنیا اومد

عزیزم میشه تا ۶سانت بازبشه و کمک کنن بچه بیاد؟؟یعنی نمیخواد حتما ۱۰سانت بشه؟؟

چقد خوب بود خاطره زایمانت گلم

اینم بگم من فول نشدم و با ۶ سانت و برش دخترم بدنیا اومد خیلی عجله داشت از ۳۵هلته هی میومد بزور نگه نداشتیم تا ۳۷ هفته و ۲ روز

سوال های مرتبط

مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۶ ماهگی
مامان Nafas مامان Nafas ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۴💕
دیگ اخراش بود ک سر بچه هی می اومد میرف تو
ینی ۱۵ دقیقه ای همین طوری بود
وقتی بچه خودش فشار میداد باید زور بزنیم چ افتادگی پیدا نکنیم
و موقع فشار زود میدادم ولی نمی اومد 😂😂
موقع اومدن سرش ماما ی برش زد
دیگ بچه داشت خفه میشد نفس خانوم بدنیا اومد
و ی جیغ کشید فقط دیگ صداش نیومد
من وای خدا من اون قد راحت شدممم انگار ک تازه بدنیا اومدم
فقط برا ی ثانیه گذاشتن رو شکمم تندی برداشتن ک خفه شده بود
تمیزش کردن و دستگاه تنفس گذاشتن فک کنم
بعدش دیگه ماما اومد بخیع رو زد
موقع بخیه بی حسی زد و درد نداشتم نفس خانوم هم دلشت منو نگا میکرد منم خوابیدم 😂😂😂😂
و بعد زدن بخیع هم راحت اومد از تخت پایین و هیچ دردی نذاشتم
رفته رفته یکم درد میکرد بخیم
ولی زیاد نبود دردش
چون یدونه بخیه بیرونی و چن تا بخیه داخلی خوردم
در کل چون بچه کوچولو بود۲۵۰۰ بود بخیه زیاد اذیتم نکرد
و اینکع من موقع بارداری خیلی خیلی ورزش و اینا میکردم
و من خیلی راضی بودم از طبیعی چون همه کارامو خودم کردم تو بیمارستان دیگ بعد اومدم خونه خودمم کسی نکوند پیشم تنها بودم با ی بچه ریزه میزه 🥺🥺🤍
ولی خدا خیلی کمک کرد ک تونستم از پسش بربیاممم....
مامان شاهان مامان شاهان ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت اخر
بچه که بدنیا اومد نمیدونم دردا تموم شد یا من از بس خوشحال بودم دیگه هیچی نفهمیدم وقتی گذاشتنش رو شکمم واقعا حس بی نظری بود مامانا میفهمن چی میگم بعد از چن دقیقه بچه رو برداشتن تا لباسش کنن حالا موقع بیرون اومدن جفت بود باز گفتن زور بزن ولی من دیگه کاملا بیحال بودم دوباره اومدن رو شکمم تمام وزنشون رو رو ادم مینداختن و پشت سر هم فشار میدادن دیگه به التماس افتاده بودم خواهش میکردم تمومش کنن بالاخره جفت هم در اومد حالا بالاسرم میگفت وای این خیلی خون ریزی داره نکنه جفت مونده و اینا بعد فهمیدن یه گوشه از دیواره رحم پاره شده اون رو بخیه زدن یعنی ادم نباید بفهمه اینا چی میگن وگرنه تا مرز سکته میره دیگه بخیه زدن و گذاشتن رفتن
تمام بدنم شروع کرده بود به لرزیدن مامام هم موقع بخیه زدن ساعت سه و نیم ازم خداحافظی کرد و رفت خدا خیرش بده خیلی زحمت کشید تا ابد مدیونش میمونم
بعد از نیم ساعت دکتر اومد اونم چند تا بخیه زد و رفت از بس معاینه شدم تو این دوران از هرچی معاینه اس بدم میاد
مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۱۱ ماهگی
پارت سوم زایمان:
رفتن گفتن خواهر شوهرم اومد یکم باهام حرف زد بهم آب داد گفت بیا پایین یکم ورزش کن بزار زایمان کنی گفتم نمیتونم برو بگو داداشت بیاد منو ببرین بیمارستان بوعلی ماما گفت ببرش زیر اب گرم خواهرشوهرم گفت بزار برم برات حوله بیارم از تو ساک اون رفت منم رفتم زیر آب گرم که دیدم خواهرم اومد گفتم چجوری اومدی داخل گفت با داد و بیداد اومدم بعدش ماما اومد گفت بخواب معاینه ات کنم معاینه کرد گفت ۴ سانتی به خواهرم گفت تو بمون پیشش کمکش کن ورزش کنه ساعت نزدیکه ۱۱ بود خواهرم اومد پیشم دیگه بهم آبمیوه و خرما اینا داد باهام ورزش کرد تا ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی برو روی تخت سجده بخواب تو دردات نفس عمیق بکش هر چقدر گفتم نمیتونم سجده برم خیلی درد دارم گفت گوش‌ندی خواهرت رو بیرون میکنی تو از صبح هرچی میگیم‌گوش نمیدی دیگه خواهرم کمک کرد و رفتم رو تخت ولی واقعا غیر قابل تحمل بود درداش ،یکم دیگه ماما اومد معاینه کرد گفت سر بچت معلومه سجده رو انجام بده و هر وقت حس مدفوع داشتی صدام بزن تا ساعت ی ربع به ۲ سجده و نفس های عمیق انجام دادم که ی دفعه انگار مدفوع داشتم به خواهرم گفتم برو بگو بیاد دارم حس میکنم داره میاد ماما اومد نگاه کرد گفت اره دیگه وقت زایمانته بیا پایین تا بریم اتاق زایمان به خواهرم گفت برو بیرون پیش بقیه به دنیا اومد خبر میدیم بهتون ✨️
حانیه حانیه قصد بارداری
تجربه زایمانم پارت دوم

تا ساعت ۸:۳۰_۹ من فول شدم ماما اومد گفت پاشو ورزش کن اصلا ما نداشتم حرف بزنم چه برسه اینکه ورزش کنم ماما میرفت بیرون من مینشستم وقتی میومد می‌گفت تو که نشستی میگفتم نه دارم بلند میشم ببین😂
به زور مامانمو اوردم پیشم چندتا خرماگردو و کمپوت بهم داد انرژی اومد تو بدنم
(اینم بگم آمپول فشار هم چون یکی از دانشجوها برام زد نمیدونم بلد نبود چطوری بود اصلا از سرمه نمیومد تو دستم یعنی من بدون آمپول فشار بدون بیدردی زایمان کردم )
ماما دوباره اومد گفت ورزش بسه (خودتو کشتی انقد که ورزش کردی😂😂) بشین حالت دستشویی زور بزن
یه چند دقیقه‌ای نشستم خیره به در😂 دوباره اومدن بردنم یه اتاق دیگه دکتر و ماما و یه نفر دیگه تپلی
نشستم رو تخته پاهامو ماما گرفت محکم فشار میداد تو دلم دکتر دهانه رحم رو گرفته بود با فشار باز میکرد که بعدش آمپول زدن آمپول هم درد کمی داشت چند دقیقه بعدش که سر شد برش زد که من اصلاً دردشو حس نکردم فقط صدایی که داد گوشتمو ریخت😵‍💫
اون زن تپلیه هم با جفت دستاش که مشت کرده بود افتاده بود رو دلم🥲😂 ساعت ۱۰ شب هم دختر گلم اومد تو بغلم 🥰
وااای از اون لحظههههه🌸
انگار چند ثانیه دنیا متوقف میشه انگار فقط خودم بودم و دخترم
سریع بندناف رو بریدن و دخترمو گذاشتن یه جای دیگه و دکتر و ماما شروع کردن به بخیه زدن که چون من لگنم کوچیک بود بچم ماشاالله درشت بود بخیه فوق العاده زیاد خوردم تا نزدیک ۱۱ داشتن بخیه میزدن
که درد بخیه هم بخوام بگم بخیه داخلی اصلا درد نداشت اما بخیه بیرونی انگار که بیحسی رفته بود کااامل متوجه دردش میشدم و این خیلی بد بود