سلام دوستان بلخره وقت شد بیام منم تجربه زایمانم رو بگم
روز شنبه ساعت ۱۲ ظهر یهویی دکتر زنگ زد گفت اماده شو بیا بیمارستان مشکل برا بیمارستان پیش اومده عملت کنم گفتم کی گفت ساعت ۱ بیا حالا من هیچ کاری نکرده بودم😧💔
زنگ زدم شوهرم تا اون اومد مادرم اومد منم یه دستی به خونه کشیدم یه دوش گرفتم راهی بیمارستان شدم
دیگه وقتی رفتم سریع تشکیل پرونده دادیم از خودم خون ادرار گرفتن رفتم قسمت زایشگاه اونجا لباسام عوض کردم گفتن نوار قلب باید بگیرم از بچه خدشون سوال میپرسیدن بیماری چی داری چی قرصی میخوری همینا...
دیگه اومد تا قسمت وصل کردن سوند برا من واقعا درد انچنانی نداشت گفته بودن هرچی خودت شل بگیری دردش کمتره یه سوزش حس میکردم
دیگه گذاشتنم رو ولیچر رفتم سمت اتاق عمل اونجا دکترم اومد یکم روحیه بهم داد یهویی از ترس ضربان قلبم رفت بالا
نشستم رو تخت گفتم منو بی هوش کنید حتما دکتر بیهوشی گفت بی حسی ک بهتره گفتم نه فقط بیهوش من میترسم
دیگه دراز کشیدم یه چیزی تزریق کردن تو رگ دستم دیگه یادم نمیاد تا اومدم ریکاوری بقیش پارت بعدی مینویسم.

۵ پاسخ

قدمش مبارکه بسلامتی

منتظریم🫣

منم بیهوشی میخام

مبارکه انشاءالله زیر سایه پدرمادرشون بزرگ بشن انشاءالله سلامت باشه

به سلامتی عزیزم 🌹🌹🌹🌹🌹

سوال های مرتبط

مامان 𝒓𝒂𝒅𝒗𝒊𝒏🐣 مامان 𝒓𝒂𝒅𝒗𝒊𝒏🐣 ۵ ماهگی
⭕️تجربه زایمان پارت 2

اونجا ک گفت خطر داره یکسانته کیسه روبزنیم میدونستم اونجا بمونم بچم تلف میشه
تا شنیدم سریع سروم رو بستم و دستگاه ان اس تی رو از شکمم جدا کردم لباسامم عوض کردم زنگ زدم دکترم گفتم نامه سزارین میخوام گفت همین الان یکی بفرست مطب بیاد ببره فردا صبح سزارینت میکنم دیگه مامانم رفت نامه سزارین ازش گرفت
منم رفتم گفتم میخوام با رضایت شخصی برم بیمارستان خصوصی سزارین کنم دیگه گفت باید شوهرت بیادامضا بده و فلان زنگ زدم اومد منو دراوردن و رفتیم برا تشکیل پرونده تو بیمارستان خصوصی پرونده تشکیل دادم شب هم نموندم بیمارستان اومدم خونه دوش گرفتم اماده شدم ۷ رفتم بیمارستان گفتن ساعت ۱۲ میبرنت اتاق عمل موندم سوند رو وصل کردن برام کمی احساس سوزش داشتم حس میکردم الاناس ک دربیاد ادرارم بریزه😂😂
دیگه ۱۱ونیم منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی اومد گفت میخوام برات بی حسی بزنم نترس
همینکه آمپول رو زد انگار ی قابلمه اب داغ ریختن روی پاهام فقط تا اونجا یادمه دیگه خوابم گرفته بود وقتی چشامو بازکردم تو ریکاوری بودم ساعت ۴ عصر بود دیگه اوردنم بخش و پسر کوچولومو دیدم

چون همشهریهام میپرسن الان دکترت کی بوده و کدوم بیمارستان بودی وهزینه ات چقد شده پایین میگم

15 دستمزد دکتر
28 بیمارستان
دکترم زهرا خسرویی
بیمارستان توحید
مامان معجزه💙🧿 مامان معجزه💙🧿 ۱۴ ماهگی
پارت اول:: سلام دوستای گلم اومدم از تجربه زایمانم بگم براتون. من بیمارستان انصاری نارمک زایمان کردم از اول تصمیم داشتم سزارین کنم چون واقعا از طبیعی فوبیا دارم.. ساعت 5ونیم صبح 6خرداد رفتم بیمارستان اونجا من رفتم قسمت بلوک زایمان همسرمم رفت برا تشکیل پرونده که همونجا 22میلیون گرفتن فعلا تا موقع ترخیصم تسویه کامل... لباسامو عوض کردم بعد منو بردن برا نوار قلب و وصل کردن سوند که من واقعا وحشت داشتم از این قسمت چون تجربه بدی داشتم ولی پرستاره با حوصله ایی بود گفت خودتو شل بگیر اصلا نمیفهمی منم چون ترس داشتم یکم پاهام میلرزید ولی سعی کردم تا جایی که میتونم خودمو شل بگیرم خلاصه سوند رو زد یه حس سوزش بدی گرفتم که بعد از پنج دیقه رفت بد نبود ولی من همش چندشم میشد و دوست نداشتم بعد که تموم شد دقیق طبق گفته دکترم ساعت هفت و نیم منو بردن اتاق عمل دکترم اماده نشسته بود منتظر من یه پرستار هم اومد گفت پمپ درد میخوایی که من گفتم نه نمیخوام ولی بعد از عمل پشیمون شدم بنظرم خیلی خوبه اگه بگیرید چون دونفر از هم تختی های من داشتن واقعا راضی بودن خلاصه منو دراز کردن رو تخت یه دکتر
مامان دلسا مامان دلسا ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
من ۲۳ ام رفتم پیش دکترم برا نامه سز ک‌گفت دوشنبه یعنی ۲۵ ام وقت سزارینته منم یکشنبه رفتم بیمارستان و دنبال کارای تشکیل پرونده و اینا خلاصه تشکیل پرونده دادم و گفتن فردا ساعت ۷ بیمارستان باش
منم فردا صبح زود اماده شدم و رفتم بیمارستان و دوتا خواهرام و شوهرم همراهم بودن دیگه رفتم بخش زایشگاه و‌ لباسمو عوض کردن و نوار قلب بچه رو گرفتن بردنم بستریم کردن و سوند بهم وصل کردن سوند هم یکم سوزش داشت و قابل تحمل بود دیگه با ویلچر بردنم سمت اتاق عمل و قلبم هر لحضه میگفتم ممکنه وایسا اینقدری ک استرس داشتم خلاصه رفتم داخل اتاق عمل و نشستم رو تخت و متخصص بیهوشی اومد برام امپول بزنه ب کمرم ک خدا روشکر اصلا متوجه نشدم و فوری پاهام داغ شدن و درازم کردن و دکترم اومد گفت اصلآ استرس نداشته باش تا اخر کنارتم دیگه خلاصه عملم کرد و دخترم ساعت ۸ و ۴۵ دقیقه با وزن ۳۲۰۰ ب دنیا اومد و وقتی اولین گریه شو شنیدم منم اونقدری گریه کردم ک تمام صورتم خیس شده بود و این حسو برا همه ارزو میکنم عملم کمتر از نیم ساعت طول نکشید و تمام شد و بردنم ریکاوری بعد ۱ ساعت فرستادنم بخش و تمام
خدا رو شکر دردم قابل تحمل بود و فقط سختیم همون قدم اول بود ک راه رفتم و‌گرنه خوب بود و زایمانم راحت بود
سزارین رو بهتون پیشنهاد میکنم😂❤️
مامان ملکا🥹💗 مامان ملکا🥹💗 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان❤️
پارت ۲



خلاصه زنگ زدم زایشگاه بیمارستان علائم و گفتم گفت بیا اینجا تا چک کنیم تا شب وایستادم به مامانمم گفتم که درد دارم من میرم بیمارستان،رفتم زایشگاه یکبار معاینه کرد هیچی نگفت من پرسیدم سر بالا جواب داد گفت برو اون اتاق تا بیام ان اس تی بگیرم،من ساعت ۸نیم رفتم تا ساعت ۹ نیم یک رب به ۱۰ داشت ان اس تی میگرفت و دردم شروع شد و نینی خیلی سفت میکرد منم نپرسیدم که چیشد پرستار اومد گفت بچه تکون میخوره گفتم نه گفت خیلی خب باز رفت هیچی نگفت دوباره اومد همه ی سونو هامو برداشت رفت منم نمیدونستم میخواد چیکار کنه دوباره بعد از یک رب بیست دقیقه اومد گفت هرچی طلا داری دربیار بلند شو لباساتو عوض کن میخوایم بستری کنیم شوهرت رفته پرونده تشکیل بده منم هری دلم ریخت یهویی خودم تنها تو بیمارستان نه گوشی ای نه هیچی گفتم یه تلفن بدین به مامانم زنگ بزنم گفتن همسرت هست خودش خبر میده،منم دیگه گریه هام شروع شد کلی گریه گردم واسه اینکه تنها بودم اومدن سرم و اینارو وصل کردن دوباره ان اس تی گرفتن منم رو تخت گریه میکردم بعد دیدم پرستارا دارن باهم حرف میزنن که خانم دکتر تو راه داره میاد مریض و اماده کنید گفتم خانم دکتر براچی داره میاد گفت قراره بری اتاق عمل واسه زایمان گفتم یا ابلفضللل دوباره کلی گریه کردم اومدن سوند و اینارو وصل کردن بعد از نیم ساعت گفتن خانم دکتر رسیده بیارینش پایین سوار ویلچر کردن ساعت ۱۱ شب منو بردن سمت اتاق عمل واقعا یه شوک بزرگی بهم وارد شده بود.


#فرزندپروری
مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۴ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۴ ماهگی
زایمان سزارین پارت سوم)
بعدش اومدن داخل اتاق لباس پوشوندن سروم وصل کردن منم خیلی ترسیده بودم میلرزیدم اصلا آمادگی نداشتم ولی وسایل های پسرم و پرونده ام پیشم بودن چون دکتر گفته بود تا تاریخ نامه ام نزدیک بیمارستان بمونم بعدش گفتن دراز بکش سوند رو بزنیم من با گریه گفتم میشه شوهرمو ببینم گفتن آره دراز کشیدم همون موقع کلی اب اومد کیسه ابم کلا پاره شد دیگه سریع نشستم رو ویلچر گوشیمو با طلا هام گرفتن گفتن ما میدیم به شوهرت و نذاشتن ببینم مامانمو و شوهرمو بعدش پرستار برد تا در اتاق عمل از اونجا به بعد یه آقا بود که برد تا در اتاق عمل بعدی که راهش (یه راه رو دراز بود) همون لحظه هم حرف میزد که شوهرت چی کاره اس چند سالته بعدش دیدم وارد اتاق عمل شدم ۵تا پسر بودن همشون ادکلن زده و به خودشون رسیده بودن یه لحظه فکر کردم رفتم عروسی 😂🤣بعدش از رو ویلچر بلندم کردن گذاشتن رو تخت عمل در همین هین دکترم اومد منو دید خندید و رفت من نشسته بودم رو تخت که دکترا هوون پسرا ازم سوال میپرسیدن و میخندون منو بعدش دکتر بیهوشی اومد و داشت آمپول میزد که دکترم اومد نشست آمپول رو زد در همین هی ازم سوال میپرسیدو میخندوندن اصلا درد بیحسی رو نفهمیدم دکترم اومد از دستم گرفت گفت اصلا استرس نداشته باش و به دکتر بیهوشی گفت دخترم از ۳۴هفته هی میگفت می‌خوام زایمان کنم بچه داره میاد گفتم کیسه ابم ترکید گفت پس واسه چیزی که ترکید کاری نمیشه کرد 😂 بعد سریع گفتن دراز بکش گفتم من بی‌حس نیستم دکترم با خنده گفت اورژانسی هارو بدون بی حس عمل میکنم خندیدم بعدش گفت شوخی میکنم الان بی حس میشی
مامان مهدا مامان مهدا ۳ ماهگی
تجربه ی من از سزارین
به نام خدا
روز ۲۰فروردین ساعت ۴صبح حرکت کردیم تا از زیر قرآن و ... رد شدم و رسیدیم به بیمارستان شد ساعت 6صبح .
رفتیم داخل بیمارستان خیلی استرس داشتم با مادرم و خواهرام و شوهرم منتظر شدیم کار ها رو انجام دادن رفتم داخل بهم سرم زدن نوار قلب گرفتن و چون من به بهانه ی طبیعی بستری شده بودم همش میترسیدم معاینه کنن اما نکردن .
سون رو وصل کردن که یکم اذیت شدم و موقع وصلش از ترس اشکم در اومد بعد رو ویلچر گذاشتم رفتیم جلوی آسانسور شوهرم اومد بوسم کرد گفت نترس و رفتیم بالا به سمت اتاق عمل .
داخل اتاق عمل همش میترسیدم سون در بیاد منتظر موندم تا دکتر بیاد اما همش از اینکه قراره بعدش چی بشه میترسیدم .
مسئول بی هوشی اومد گفت میخوای بی هوشی بشی یا سر منم گفتم نمی‌دونم گفت سر بهتره گفتم بیهوشی عوارضش کمتره گفت نگران نباش ( اون لحظه خودمم ترسیدم که بی هوش بشم و روش اصرار نکردم)
خلاصه از ترس اتاق عمل اشکم در اومد اون خانمه اومد گفت نگران نباش توام مثل خواهرم دکترم اومد بغلم کرد گفت نترس اسمت دخترت چیه و توصیه های بعد عمل رو کرد چون نبود و بهم گفتن کمرتو خم کن خم کردم بی حسی دن زیاد درد نداشت دردش از وصل کردن سون کمتر بود و پاهام داغ شد.
مامان یاسین😍💙 مامان یاسین😍💙 هفته ششم بارداری
داستان زایمان پارت دوم
۸/۱۸
دیگه به دکترم پیام دادم و گفتم چند دقیقه یکبار درد میگیره ول می‌کنه دیدم دکترم سریع جواب داد و گفت تماس بگیر زنگ زدم دیگه داشتم از درد گریه میکردم شده بود هر پنج دقیقه یکبار منظم می‌گرفت و ول میکرد گفت سریع خودتو برسون بیمارستان و ساک و وسایل بچه هم با خودت بیار و گفت هزینه دست مزد هم واریز کن بعد بیا ک‌ ۱۵ میلیون واسه خودش و ۵ هم واسه دکتر بیهوشی واریز کردم و سریع خودمو رسوندم بیمارستان و رفتم پذیرش شدم و سریع منو بردن سمت بلوک زایمان و ازم آن اس تی گرفتن دیدن بله هر پنج دقیقه یکبار داره درد نشون میده و منم از درد فقط گریه میکردم دیگه منو آماده کردن بردن بهم لباس دادن عوض کردم و برام سوند وصل کردن اصلا درد نداشت در حد یکم فقط سوزش ولی من خیلی میترسیدم😂دیگه سریع بردنم سمت اتاق عمل و دکتر بیهوشی اومد ک‌ داروی بیحسی رو تزریق کنه نمی‌توانست هرچی می‌گفت شل بگیر من از درد نمی‌تونستم شاید ۱۰ بار کمرمو سوراخ کرد منم خیلی میترسیدم و استرس داشتم دیگه همینکه داروی بیهوشی تزریق شد پاهام شروع به گرم شدن کردن دکتر شروع کرد منم هی میگفتم من دارم حس میکنم صبر کنید بی حس شم یهو دیدم پرستار اومد یه چیزی تزریق کرد داخل سرم تو دستم دیگه گیج شدم بعد دکتر نمیتونست بچه رو بکشه بیرون داشت می‌گفت بچه چسبیده بیایید کمک همینکه بچه رو کشیدن بیرون یه حس خفگی و تهوع شدیدی بهم دست داد گفتم داره حالم بد میشه و دارم خفه میشم م برام آمپول ریختن داخل سرمم و دستگاه اکسیژن رو بهم وصل کردن ک دیدم دکتر داره میگه بچه مدفوع کرده ولی مدفوع خودشو نخوره یه چند دقیقه ک گذشت صدای جیغ پسرم اومد انگار کل دنیا رو بهم داده بودن منم فقط اشکام بی اختیار میریختن