۴ پاسخ

بازم میفهمم زندست 🤣

من همش فکر میکردم قراره سر زا بمیرم😐🤣
بعد به شوهرمم میگفت اونم از من ساده تر باور می‌کرد قهر میکرد😑🤣🤣 حالا بیا و درستش کن

منم مثل شما بودم به شوهرم میگفتم کی دنیا میاد راحت بشم الان ک دنیا اومده بعضی وقتا ک خیلی گریه میکنه میگم کاشکی هنوز داخل بودی

😭😭😭😭وای نگو

سوال های مرتبط

مامان دوتا نخودچه🫠🩷 مامان دوتا نخودچه🫠🩷 ۵ ماهگی
ادامه ی تایپک قبل 🎀

اینقدر حالم بد بود که میگفتم برام ویلچر بیارید برم بلوک نوزادان بچمو ببینم فقط یه ثانیه ببینم حالش خوبه یا نه
درد بخیه و سینه های پر
و بچه ای که هنوز خبری ازش نداریم...
فقط زار میزدم...
همسرم امد گفت بچه که بدنیا امد دیدیش؟
گفتم آره دوبار تماس پوستی داشتم حتی روی سینم گذاشتتش بچم گریه میکرد حالش خوب بود...
چیزی شده؟
همسرم گفت نه چیزی نیست گفتم فقط ببینم دیدیش یا نه؟
ساعت ۹ صبح همسرم دم بلوک نوزادان دعواش میشه میگه یا بچمو نشون میدید یا بیمارستان رو روی سرتون خراب میکنم از دیشب هرچی میام اینجا یکی جواب درست نمیده...
خانم پرستار اون شیفت گفته برید ساعت ۱۲ دکتر بیاد چکش کنه اوکی باشه میاریم مادر شیر بده...
خیالم راحت شد
ساعت ۱ ظهر بچمو آوردن با صورت کبود🥲💔
گفتن توی اتاق عمل اینجوری شده درصورتی که دکترم گفت اتاق عمل دوربین داره توی اتاق عمل حالش خوب بود و من سالم تحویل بلوک نوزادان دادم...
از قسمت شقیقه تا زیر گردن کبود...
سنو کردن گفتن حالش خوبه مرخص شدم.
ولی جای دیگ هم سنو بردمش که خیالم راحت بشه...
تموم شد بلاخره بعد چند ماه استرس دل به دلدار رسید...
خیلی باحوصله تر از زمان زایمانم سر هاکان به لارا رسیدگی میکنم هربار که گریه میکنه شیرش میدم حس میکنم خدا میخواست امتحانم کنه ببینه دوباره لایق مادر شدن هستم؟
من آدم مذهبی ای نیستم که نذرو نیاز کنم... ولی همون روز گفتم خدایا بچم سالم باشه تا جایی که بشه شیرمو اهدا میکنم... و چندبار هم رفتم بیمارستان دوشیدم...
هیچکس منو نمیفهمید هیچکس منو درک نمیکرد که چقدر اذیت شدم از نظر روحی. جسمی به کنار که هنوزم اوکی نشدم💔