ادامه ی تایپک قبل 🎀

اینقدر حالم بد بود که میگفتم برام ویلچر بیارید برم بلوک نوزادان بچمو ببینم فقط یه ثانیه ببینم حالش خوبه یا نه
درد بخیه و سینه های پر
و بچه ای که هنوز خبری ازش نداریم...
فقط زار میزدم...
همسرم امد گفت بچه که بدنیا امد دیدیش؟
گفتم آره دوبار تماس پوستی داشتم حتی روی سینم گذاشتتش بچم گریه میکرد حالش خوب بود...
چیزی شده؟
همسرم گفت نه چیزی نیست گفتم فقط ببینم دیدیش یا نه؟
ساعت ۹ صبح همسرم دم بلوک نوزادان دعواش میشه میگه یا بچمو نشون میدید یا بیمارستان رو روی سرتون خراب میکنم از دیشب هرچی میام اینجا یکی جواب درست نمیده...
خانم پرستار اون شیفت گفته برید ساعت ۱۲ دکتر بیاد چکش کنه اوکی باشه میاریم مادر شیر بده...
خیالم راحت شد
ساعت ۱ ظهر بچمو آوردن با صورت کبود🥲💔
گفتن توی اتاق عمل اینجوری شده درصورتی که دکترم گفت اتاق عمل دوربین داره توی اتاق عمل حالش خوب بود و من سالم تحویل بلوک نوزادان دادم...
از قسمت شقیقه تا زیر گردن کبود...
سنو کردن گفتن حالش خوبه مرخص شدم.
ولی جای دیگ هم سنو بردمش که خیالم راحت بشه...
تموم شد بلاخره بعد چند ماه استرس دل به دلدار رسید...
خیلی باحوصله تر از زمان زایمانم سر هاکان به لارا رسیدگی میکنم هربار که گریه میکنه شیرش میدم حس میکنم خدا میخواست امتحانم کنه ببینه دوباره لایق مادر شدن هستم؟
من آدم مذهبی ای نیستم که نذرو نیاز کنم... ولی همون روز گفتم خدایا بچم سالم باشه تا جایی که بشه شیرمو اهدا میکنم... و چندبار هم رفتم بیمارستان دوشیدم...
هیچکس منو نمیفهمید هیچکس منو درک نمیکرد که چقدر اذیت شدم از نظر روحی. جسمی به کنار که هنوزم اوکی نشدم💔

تصویر
۱۰ پاسخ

واقعاً خیلی سختی کشیدی بازم خدارا شکر بچت سالمه انشاالله همیشه سالم باشه در زیر سایه پدر و مادرش کنار خانواده اش واسه من همون اتاق عمل پیشم آورد که شیر بدم چرا واسه تو نیاورد

عزیزم بابت کبودی بچه شکایت نکردین ازشون؟

عزیزم اشکم درومد...خداروشکر که بچه رو سالم بغل کردی🥹

عزیزم تک تک حرفاتو درک کردم چون من یه مادرم میدونم چقدر سختی کشیدی خداروشکر بچت سالمه و نتیجه سختی هات رو دیدی 💜

چقدر اذیت شدی عزیزم بازم خداروشکر که سالم بغلته

اخی الهی بگردم چرا کبود بوده

وااای ینی تست های آمنیشور هم خطا داره؟؟؟🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

عزیزم صورتش چرا کبود شده بوده؟!

کدوم بیمارستان بودی

قدمش مبارکه

سوال های مرتبط

مامان مهدیار✨️ مامان مهدیار✨️ ۱ ماهگی
بعد تشکیل پرونده مدارک موردنیاز رو تحویلم دادن و گفتن همراهت بره پذیرش تا کارای نهایی انجام بشه
از اینجا به بعد که ساعت تقریبا ۶ صبح بود بهم گان اتاق عمل دادن تا بپوشم ( شلوار هم داشت ) ، کیسه دادن برای لباسای خودم که تنم بود ( نزاشتن خودم ساک یا چیزی ببرم ) و یک جفت دمپایی
برای من آزمایش ادار نوشته بودن و آزمایش هم دادم
Nst گرفتن ازم
آنژیوکت وصل کردن
سرم زدم برام
دیگه من تا ساعت ۸:۳۰ که تایم عملم بود بیکار بودم و روی تخت دراز کشیده بودم ، قرآنم همراهم بود و توی اون چندساعت قرآن فقط میخوندم

خلاصه خوردم به تغییر شیفت و برخلاف شیفت قبل پرسنل عالی بودن ، اخلاق و رفتار و رسیدگی کاملا در حد انتظار خودم بود و یجورایی خیالم راحت شد
سرپرستار بلوک سزارین هم اومد پیشمون ، خوش آمدگویی کرد و ی آمار کلی که چه نوع اتاقی میخوایید
توی اتاق ۴نفر بودیم که به نوبت میومدن دنبالشون میرفتن اتاق عمل از ساعت ۷:۳۰ هم شروع شد ، دونفر اول که اومدن ببرند گفتن آماده بشید برای سوند گذاشتن و ترسم شروع شد
توقع داشتم توی اتاق عمل باشه و خودشون هم که کفتن ، پرستارا گفتن نه همینجا میزاریم
تا به من برسه یعنی ساعت ۸:۱۵ شیفت عوض شد🫡
اومدن سوند بزارن که من گفتم میشه توی اتاق عمل بزارید من با دکترم هماهنگ کردم ، و قبول کردند
ی خانم مهربون به همراه مسئول بخش منو بردن تا اتاق عمل
مامان ملورین🍼🎀 مامان ملورین🍼🎀 ۱۵ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین ۴ بیمارستان نیکان :
توی ریکاوری بودم حالم خوب بود داشتم میخندیدم به پرستارا و خداروشکر میکردم فکر نمیکردم انقدر راحت باشه استریم صفر شد یهو گفتم تموم شد دیگه اتاق عمل .
بعدش صدای گریه ی یکی از نوزادا اومد اونچا لودن توی این شیشه ها .
بعدش من به پرستاره گفتم این صدای بچه ی منه ؟گفت اسمت چیه برم چک کنم از روی دست بمدش بعد گفت اره بچه توعه داشت گریه میکرد ...گفتم بیارش شیر بهش بدم گشنشه حتما بعد اوردتش تاانداخت رو سینم گرفت یکم میک زد دیگه ول کرد پرستاره هم گذاشت روی سینم و رفت بچمم ارومه اروم خواب بود مم همش باهاش حرف میزدم با دستام سفت گرفته بودمش ...قلبم رفت برااش ...
بعدش به من گفت اتاق چی میخوای وی ای پی خصوصی یا دو تخته گفتم خصوصی گفت خالی نداریم گفتم وی ای پی گفت اونم گفتن خالی نیست فقط یدونه اتاق دو نفره هست ...
دیگه چاره نداشنم گفتم باشه گفت ولی میسپرم خالی شد جابجا بشی ...
منو اوردن بیرون با بچم روی سینم همونجوری به باباش هم نشون ندتده بودن فقط اونجا ی لرزی افتاد تو تنم که فکر کنم بخاطر خونی بود که از دست داده بودم ...میلرزیدم بعدش ی پرستاره اومد گفت ببینم پانسمانتو که خونریزی نکنی زد بالا لباسمو یکم فشار داد شیکممو که بیوفتم خونریزی تخلیه شه رحمم ...فقط اونجا درد داشت یکم ولی من به دکترم گفته بودم که خالی کنه شکممو بعدش اینجوری فشار ندن انجامم داده بود ولی اینجوری کردن دیگه ...
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۴ ماهگی
پارت دوم ساعت۹:۳۰ شده بود که دکترم آمد و آمدن منو آماده کنن برا اتاق عمل پرستار آمد سوند رو وصل کرد من خیلی استرس دردش رو داشتم ولی دردش برا من که خیلییی کم بود و اصلا اذیت نشدم فقط یه حس سوزش داری که بعد چند دقیقه رفع میشه فقط من همش میگفتم الان در میاد کنده میشه میگفتن نه خیالت راحت در نمیاد🤣🤣 دیگه منو بردن سمت اتاق عمل یهو استرس گرفتم و بغض داشتم یکم ریز ریز شروع کردم به گریه کردن و زیر لب فقط دعا میکردم بچم سالم باشه

وارد اتاق عمل شدم اونجا هم پرسنلش خیلی اخلاق خوبی داشتن و همش باهات حرف میزدن که استرس نگیری دکتر بیهوشی آمد بهش گفتم من میخوام بی حسی از کمر شم گفتن باشه مشکلی نیست دیگه دکترم آمد بالا سرم منو نشستم رو تخت و امادم کردند برا بی حسی از کمر چند بار سوزن رو بهم زدن یه درد کمی داشت دفعه آخر دیگه درست تو نخاعم زدن سوزن رو یه لحظه پریدم بالا و احساس سوزش داشتم دیگه کم کم پاهام شروع شد به گزگز شدن و سنگین شدن ولی هنوز میتونستم پاهامو تکون بدم بهم گفتن بخواب من فقط میگفتم تزوخدا تا بی حس کامل نشدم منو عمل نکنین من میتونم هنوز پاهامو تکون بدم بهم گفتن نگران نباش تا تست ازت نگیریم که عمل نمیکنیم😅😅😅 دیگه ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و جلوم پارچه انداختن من حس میکردم که دارند شکمم رو برش میدن ولی دردی نبود از بالا سرم همش تو نور بالا سرم نگاه میکرذم بیینم چیزی معلومه یا نه ولی چیزی نمیدیدم🤣🤣 دیگه دکتر
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۸ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین #
بیمارستان امیر المومنین تبریز

من شب قبل از عمل وسایلامو آماده کردم گذاشتم دم در. با کلیییییی استرس و دلهره ولی از یه جایی به بعد دیگه بیخیال میشدم کم کم که هر چی شد شد😜
خلاصه صبح ساعت ۶ بیدار شدیم رفتیم بیمارستان که کارای بستری رو گفتم برید انجام بدید که همسرم پرونده هارو هی برد پذیرش و حسابداری و فلان منم رفتم طبقه بالا برای کارای اولیه آزمایش و فشار و چیزای دیگه بعدش یه دست لباس دادن بهم گفتن بپوش آماده باش تا دکترت بیاد منم پوشیدم اومدن که سوند بزنن چون من از قبل با دکترم حرف زده بودم که بعد از بی حسی بزنن به پرستارا گفتم که بعد از بی حسی بزننن گفتن باشه اشکال نداره
خلاصه اومدن سرم زدن بهم که دم در اتاق همسرم و مامانم اونجا بود به ویلچر آوردن که منو ببرن که نشستم خداحافظی کردم منو بردن طبقه ۲ برای اتاق عمل همسرم خیلی استرس داشت همچنین خودم داشتم میمردم از استرس ولی اصلا به روی خودم نمی آوردم که همسرم ناراحت نشه ولی تو دلم غوغایی بوداااا😰
رسیدیم طبقه ۲ اتاق عمل وارد که شدیم انگار وارد سردخونه شدم سرده سرد یخ که من همینجوریش از استرس می‌لرزیدم
بعدش از ویلچر پیاده شدم رفتم یه دکتر اسم و مشخصاتم پرسید گفت پاشو بیا اتاق عمل رفتم اونجا دیدم دارن وسایلارو آماده میکنن یه دختر اونجا بود گفت بیا بشین رو تخت و همچنان داشتم میمردم از استرس

پارت دوم تاپیک بعدی##
مامان نی نی قندی 🥹🍭 مامان نی نی قندی 🥹🍭 ۴ ماهگی
تجربه زایمان و بارداری من پارت پنچم

گفتم چجوری میفهمین من بی حس شدم 😂 شاید بی حس نباشم گفتن نه خیالت راحت ، همون موقع ماماهمراهمم رسید و دیگه خیالم راحت شد که یهو حس حالت تهوع گرفتم ، بهشون گفتم و یک چیزی برام تزریق کردن ، بعد فکر کنم میخواستن بچه رو بکشن بیرون که حس کردم شدیدا دارم نفس کم میارم و دارم خفه میشم ، چون من چربی شکمی داشتم باید خیلی فشار میدادن که بچه بیاد بیرون و برای همینم اونجوری شدم و گفتم دارم خفه میشم که برام ماسک اکسیژن گذاشتن و یهو صدای گریه شنیدم 🥹 قشنگترین صدای زندگیم بود و دیگه تمام دردا و استرسا رفت ، بعدشم بچمو گذاشتن روی لپم و داشت گریه میکرد تا گذاشتنش اروم شد و کلی باهاش صحبت کردم اخرای عملم بود که بهم گفتن میخوای یکم بخوابی داروی خواب اور بزنیم برات گفتم اره که تزریق کردن ولی خوابم نبرد و فقط گیج بودم و یک حس مورمور داشتم بعد جا به جام کردن و دو سه باری ماساژ رحمی دادن که همشو حس میکردم و واقعا درد شدیدی داشت طوری که واسه اخرین ماساژ التماس پرستار میکردم که ولم کنه 😮‍💨 موقع جا به جایی روی تختها هم خیلی دردم میگرفت ، بعد رفتم توی ریکاوری که ماماهمراهم اومد و بچمو گذاشت زیر سینم چندبار شیر داد بهش از سینه ام و کل تایمی که ریکاوری و اتاق عمل بودم ماماهمراهم کنارم بود ، و کلا خیلی خوب بود ماماهمراه سزارین ، به همتون پیشنهاد میکنم ، وقتیم داشتن میبردنم توی بخش تخت به اینور اونور میخورد و من از درد میمردم فقط
مامان آدرین مامان آدرین ۱۱ ماهگی
شب قبل از زایمانم یه شام خیلی سبک مثل سوپ خوردم و بهم گفتن مایعات از ۱۲ شب به بعد هیچی نخورم و چون من لووتیروکسین می‌خوردم گفتن با حجم خیلی کمی آب قرصمو بخورم صبح ساعت ۵ رفتیم بیمارستان
بهم سرم زدن و فرم سلامت روانی و اطلاعات پدر مادر رو پر کردیم
با دستگاه ضربان قلب بچمو چک کردن که ضربانش پایین بود و خیلی نگرانم کرد که بعد دنیا اومدنش مشخص شد بند ناف یک دور دور گردنش و یک دور دور شکمش گیر کرده بوده
ساعت ۸:۳۰ دکترم اومد و منو بردن به سمت اتاق عمل
بیشتر از استرس ؛ ذوق داشتم از اینکه بچمو چند دقیقه دیگه میدیدم
وارد بخش اتاق عمل که شدم منو بردن یه اتاق به اسم اتاق استراحت حدود ۱۵ دقیقه اونجا دراز کشیده بودم بعد با ویلچر منو به سمت اتاق عمل بردن بعد از چک اولیه ضربان قلب و فشار خون و وصل کردن سوند پزشک بیهوشی اومد و آمپول اسپاینال رو به نخاع تزریق کرد
دردش وحشتناک بود فقط باید نفس عمیق بکشی و هرگز تکون نخوری بی حسی که وارد نخاع میشد همزمان درد وحشتناکی رو تو نخاع حس میکردم بلافاصله از نوک انگشت پاهام احساس گرما کردم تا رسید به کمرم
کم‌کم بیحس شدم و کاملا بی جون افتادم روی تخت در عرض ۵ دقیقه که دکترم اومد صدای گریه بچمو شنیدم
اصلا هیچی حس نکردم فقط تکون تکون می‌خوردم روی تخت
و یکم هم‌ حالت تهوع در حین عمل بهم دس داد بخاطر خونریزی بود که داشتم
پرستاری بود که تماما کنار من بود و ضربان و فشار و نبضمو چک‌میکرد و بهم گزارش میداد که الان در چه مرحله ای از عمل هستیم و چقدر از عملم مونده
نی نیم که دنیا اومد آوردن گذاشنش روی سینم و با صدای من بچم آروم شد و حس قشنگ بین مون رد و بدل شد اونجا بود که انگار از من یه آدم دیگه متولد شد😍
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۵

دکترم به همراه فردی که کنار دستش بود شکمم رو بریدن حس نکردم حقیقت ولی زمانی که داشتن فشار میوردن بچه رو به سمت پایین شکم هدایت کنن یه فشار شدیدی به نسبت، روی دنده ها و زیر قفسه سینم حس کردم که کمتر از ۲ دقیقه بود و هیچ دردی نداشت فقط باید اون لحظه تحمل کرد که اذیت کننده هم نیست
به هر صورت هر چی که بود کمتر از ۲-۳ دقیقه بعدش صدای گریه بچه رو شنیدم لحظه فوق العاده ای که هیچ چیزی نمیتونه توصیفش کنه
بچه رو گذاشتن روی پوستم و تماس پوست به پوست برقرار شد 😍
در همون حین دکترم داشت ساکشن میکرد داخل رحم رو و صداش میومد و این کار خیلی خوب بود چون باعث شد بعد عمل خونریزی خیلی خیلی کمی داشته باشم و واقعاً عالی بود این مرحلش
بعدش بخیه رو شروع کردن در کل ساعت ۵:۳۵ رفتم سمت اتاق عمل و ساعت ۵:۵۴ صبح نی نی به دنیا اومد و ساعت ۶:۱۵ دقیقه تو ریکاوری بودم
یه چیزی که خیلی خوب بود این بود که پزشکم داخل اتاق عمل بعد از اتمام عمل شکمم رو چندبار با دست فشار داد به همون دلیل جلوگیری از آتونی رحم که همتون میدونین چیه و چون بی حس بودم فشار رو اصلاً حس نکردم

ادامه تایپک بعدی👈🏻
مامان میران مامان میران ۲ ماهگی
پارت ۳خاطرات زایمان سزارین من❤️
گفتم تو رو خدا منو از اینجا ببر شوهرم می‌گفت بهم بگو چی شده گفتم هیچی فقط میخوام برم حتی می ترسیدم که ب شوهرم بگم اینجا منو زدن از استرس بچم چیزیش بشه گفتم میخوام برم یه بیمارستان دیگه اگ بیمارستان دیگه نمیریم منو ببر خونه تو خونه زایمان کنم فقط منو اینجا تنها نزار شوهرم راضی شد که انتقالم بده جای دیگه ولی خواهرم نه گفت که اینجا دکترای بهتری داره بیمارستانهای دیگه همه دانشجوان و معلوم نیست چه بلایی سرت بیارن دوباره منو ب زور خوابوندن رو تخت و خواستن ضربان قلب خودم و بچه رو بگیرن که متاسفانه ضربان قلب خودم و بچه افت کرده بود و خیلی اومده بود پایین برا بچه خیلی کند بود و من حتی دیگه نای گریه کردن نداشتم از صبح گریه کرده بودم و الان یازده و نیم شب بود خودشون زیر لب پچ پچ میکردن و میگفتن سریع انتقالش بدیم اتاق عمل ترسیده بودن دکترا و پرستارا تند تند راه میرفتن برگه اتاق عمل همین طور ک روی تخت بودن انگشتمو گرفتن سریع لباس اتاق عمل تنم کردن و زمانی که منو انتقال میدادن ب اتاق عمل شوهرم منو دید و هی می‌پرسید ک چی شده چرا اتاق عمل همین الان با زنم صحبت کردم حالش خوب بوده هیچ جوابی نمیدادن و منو میبردن خواهرم با گریه بهم میگفت نترس تموم شد ب این فکر کن ک زودتر میتونی ببینیش رفتم اتاق عمل از خوابیدن روی تخت تا آمپول بی حسی و زایمان کلا خیلی نگذشت و ساعت ۱۱:۵۶زایمان کردم ولی صدای گریه بچم و نمیشنیدم صداش نمیومد من ن میتونستم حرف بزنم ن تکون بخورم فقط اشک میرختم صدا میومد که بچه رو میزدن که گریه کنه
مامان Artmis 🎀🩷 مامان Artmis 🎀🩷 ۱۳ ماهگی
مامان جهان مامان جهان ۸ ماهگی