تجربه زایمان من
ساعت نه و نیم شب رفتم بخش زایمان که معاینم کنن  ببینن دهانه رحمم باز شده یا نه
رفتم گفتن چندهفته ای گفتم ۳۹هفته و ۴روزم همه چیزو چک کردن و بخاطر اینکه دیابت بارداری داشتم گفتن باید بستری بشی دیگه خطرناکه برات بمونی و صبح امپول فشار بت میزنیم که دردت بگیره زایمان کنی
خونمون با بیمارستان پنج دقیقه فاصله داره گفتم باشه فقط بزار برم وسایلمو بیارم و بیام گفتن نه مسولیت داره به یکی بگو برات بیاره
خلاصه به همسرم گفتم وسایلمو اورد و بستری شدم

یه زنی هم اونجا بستری شده بود گفت فردا اینموقع تو اینجا رو گزاشتی رو سرت ،هی یه چیزی میگفت میخواست بگه طبیعی خیلی درد داره اینا ولی من تصمیمم طبیعی بود از اولای ماه نهم ورزش و پیاده روی و دوش اب گرم مرتب انجام میدادم
همسرم وسایلامو اورد و بهم اتاق دادن که برم بخوابم استرس نداشتم چون منتظر اون روز بودم که زایماپ کنم بچمو ببینم ولی خب نمیتونستم هم بخوابم

۵ پاسخ

بسلامتی گلم کدوم بیمارستان زایمان کردی؟

منم برای امپول ریه بخاطر دیابت بستری شدم
یه خانمی تخت بغلم بود هی میگفت طبیعی نیار با وجود سرکلاژ و دیابتت طبیعی نمیتونی
وقتی بهم انسولین میزدن میگفت وای انسولین نزن بچت انسولینی میشه
خیلی بهم استرس میداد ولی من چون تصمیممو گرفتمو ب دکترمم اعتماد کامل دارم اصلا مهم نبود حرفاش برام ، میخام بگم همیشه ی عده هستن ک انرژی منفی بدن ب ادم

😁

دلم میخاد یبار به اینا ک اینجوری میگن بگم به تو چه اخه
حیف که نمیشه
شایدم گفتم😂

بقیش😁

سوال های مرتبط

مامان اِلینا🐥💗 مامان اِلینا🐥💗 ۷ ماهگی
سلام اومدم تجربه زایمان طبیعیمو بزارم 🙂

پارت یک
من روز هشتم تیر رفتم بیمارستان نوار قلب گرفت و معاینه انجام داد و گفت اصلا دهانه رحمم باز نشده و خیلی هم سفته
با اینکه پیاده روی انجام داده بودم و ورزشایی مثل اسکوات و چمباتمه انجام داده بودم ولی هیچ تاثیری نداشت شربت خاکشیر هم خورده بودم
ولی هیچی. خلاصه که بهشون گفتم بخاطر یه شرایط و مشکلاتی باید زایمان کنم و قبول کردن و گفت فردا صبح بیا بستری بشی دکتر ماما بهم گفت روغن کرچک بخورم و پیاده روی کنم و قرص گل مغربی شیاف کنم واسم یه سونو هم نوشت و انجام دادم
فرداش ساعت شش و نیم صبح بیدار شدم و دوش گرفتم و صبحونه خوردم و راه افتادم سمت بیمارستان 🫠 رفتم اورژانس بهم گفتن باید نامه بستری بیاری :/ حالا باید تا ساعت ۱۰ صبح صبر میکردم دکتر زنان بیاد و نامه بستری بگیرم یه ساعتی منتظر موندم و دکتر اومد و منو دید و شناخت گفت چرا مستقیم نیومدی زایشگا😑 اینجوری اذیت نمیشدی یه دکتر دیگه هم معاینه تحریکی انجام داد و گفت یه فینگری بعدم نامه بستری گرفتم و رفتم کارای بستری رو انجام دادم و ساعت ۱۱ صبح بود بستری شدم
مامان جوجه🩵 مامان جوجه🩵 ۱ ماهگی
⛔️❌زایمان طبیعی_زایمان زودرس❌⛔️

پارت سوم

رفتیم درمانگاه شهرمون دکتر اومد بهش گفتم که دردام چجوریه گفت این دردای زایمانه همون لحظه انگار یه پارچ اب یخ ریختن روم،،فشارمو گرفت ۱۳.۵بود گفت با امبولانس ارجاعت میدیم به طالقانی خلاصه رفتیم اونجا منو بردن قسمت زنان پروندمو چک کردن سن بارداریمم ۲۹هفته بود خلاصه لباس بیمارستان بهم دادن پوشیدم و گفتن ان اس تی انجام میدیم ببینیم چخبره خلاصه اون دستگاهه با کمربندو به شکمم وصل کردن و نمیدونم بخاطر اون بود یا نه اما انگار دردارو واضح تر و شدید تر حس میکردم جوری که بهم گفتن باید طاق باز دراز بکشی اما پاقعا نمیتونستم و همش تکون میخوردم از درد خلاصه بعد بیست دقیقه اومدن گفتن انقباض داری،بتامتازون زدی؟منم گفتم نه خلاصه یه امپول اوردن بهم زدن یه پرستار اومد گفت پاهاتو باز کن که معاینت کنم منم طبق حرفایی که شنیده بودم که معاینه درد داره میترسیدم و گفتم نه خلاصه راضیم کردن که ممکنه دهانه رحمت باز شده باشه و… معاینه رو که انجام داد گفت یک فینگر و نیم🙂 یه پرستار دیگه هم گفت رحمت باز شده سریع رفت یه سرم برام اورد وصل کرد
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۲ ماهگی
تجربه زایمان من خلاصه میکنم من گفتم بزارم بچم ۴۰ هفته بشه چون وزنش کم بود نه پیاده روی کردم نه ورزش صبح بلند شدم دیدم کمرم یه درد خیلی بدی میگیره با شکمم ول میکنه بچم خودشو سفت نمی‌کرد منم گفتم پس درد زایمان نیست از ساعت ۵ صبح تا ۱۱ خونه موندم دیدم نه ادامه داره رفتم حموم لک خون دیدم رفتیم بیمارستان پیامبر اعظم گفت بیمه اینجا قبول نمی‌کنیم برو افضلی پور منم که فقط گفتم برم ببینم درد زایمان یا مادرد اونجا که رفتم تو اون نیم ساعتی که آن اس تی گرفت چهار دفعه معاینه کردن منم رفتم بیرون دردم زیاد شد گریه میکردم خیلی درد بدی بود گفتن بیا تو دردت زایمان یه دانشجو دیگه گفت نه برو خونت درد هنوز دور مونده بودم حرف کدوم گوش کنم نرفتم خونه بیرون بودم که دردم زیاد تر شد رفتم دوباره ریختن سرم سه بار محکم معاینه کردن جیغ میزدم بیشتر دستشون فرو میکردن میگفت جیغ نزن دیگه جون نداشتم میگفتم ببرید منو سزارین انقد دست کاری کردن منو که دهانه رحمم باز شد ولی بچه سرش نبود تو لگن یکی آمد بالای دندهامو فشار داد که بچه بیاد پایین یکی دیگه هم از پایین دستش تو بود از حال رفتم که کشیدن کنار گفت برو بستری شو ساعت ۷ شب رفتم اتاق زایمان تا ساعت ۱۱ همچنان داشتن پشت سر هم معاینه میکردن میگفت هنوز بچه دور ولی ۷ سانت باز شده فوله
مامان فسقلی مامان فسقلی ۷ ماهگی
تجربه زایمان من پارت سوم
خلاصه هی اونا گفتن من گفتم دوباره ان اس تی گرفتن کلا نرمال بود و حتی همونجا پسرم تو شکمم تکون میخورد گفتم نمیشه یه هفته هم صبر کنم گفتن خیر بچه رسیده به خشکی شاید الان نفس نداره حتی شاید چند دقیقه زنده بمونه😢🥺
وای هی من استرس میکشیدم هی همسرم نگاه میکردم تو چشاش ترس بود
چون من هیچ وقت رضایت به طبیعی ندادم نمیتونست بگه بمون زایمان کن میگفتم چیکار کنم میگفت نمیدونم که پاشو بریم بین المللی اونجا ببیننت
گفتم من میرم بیمارستان بین المللی گفتن نه شاید تا اونجا نرسی😕
گفتم ولی من خوبما چیزیم نیست گفتن ولی سونو خوب نیست منو بردن اتاق اصلی زایشگاه رو نشون دادن که اینجا تنها میزایی ال و بل گفتم من مشکلم اینا نیست من نمیخام اینجا بمونم و طبیعی و معاینه رو قبول ندارم شد ساعت ۳ شب
همونجا یه خانومم بود گفتن چرا اینجوری میکنی توضیح دادم گفت من از صبح ۸ بار معاینه شدم درد نداره که بزار معاینت کنن گفتم من چندشم میشه
مامان لیان 🍓 مامان لیان 🍓 ۳ ماهگی
تجربه زایمان ..

یکم آبان ماه بالاخره رفتم با پای خودم بستری شدم ..دکتذم برای ۳۰ام نامه بستری داده بود
وقتی رفتم ۴۰ هفته و ۲روزم بود .بدترین اشتباه عمرم این بود که با پای خودم رفتم که بدون درد بستری بشم امپول فشار بزنم ..دکترم گفته بود بعد ۳۰ام مسئولیتش با خودته و سلامتی بچه در خطره از هرکی میپرسیدم میگفتن نه امپول فشار بد نیست همونه چه اشکال داره ماهم رفتیم منم گفتم خب منم مثل بقیه مردم برم بچمو دنیا بیارم ..دیگه طاقت نداشتم خیلی خسته و بیتاب شده بودم دیگه هرروز یه عالمه ورزش دوش اب گرم پیاده رویی گل مغربی هرکار کردم دردم نگرفت..
خلاصه ساعت هفت صبح بیمارستان بودم کارارو کردن اومدن بهم سرم وصل کردن منم خوشحال ک نهایت تا غروب بچم‌بغلمه😔
یهو دکترم اومد گفت بیا معاینت کنم من کلا با یک سانت بستری شدم گفت باید برات سوندرحمی وصل کنم رو تخت معاینه با یه درد شدید برام یه سرمی وصل کردن که وارد واژنم شده بود و درد شددددید داشت بهم میداد هرچی گفتم این چیه چرا اینکارو میکنید میکفتن لازمه برای باز شدن دهانه رحم
دردام شدید و شدیدترمیشد نمیرسیدم نفس بکشم حتی هرچی داد میزدم تروخدا بیخیال شید
ماما اومد گفت بزار معاینت کنم
مامان سانی کوچولو مامان سانی کوچولو ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
جمعه شب همش دستشویی داشتم یه پام تو دستشویی بود یکی تو خونه یکمی احساس دل درد داشتم ولی گفتم شاید درد کاذب باشه زیاد اهمیت ندادم ساعت ۶ صبح رفتم دستشویی دیدم ترشح خونی ازم خارج شد سریع اومدم رفتم حموم شیو کردم دیگه همش راه میرفتم تو خونه ورزش میکردم تا ساعت ۴ بعدازظهر
ساعت ۴ رفتم بیمارستان فشارمو گرفتن و معاینه کردن گفتن ۲ سانتی برو یه ان اس تی هم بده
رفتن ان اس تی بدم یه زنی داشت زایمان می‌کرد منم رو به رو اتاق زایمان بودم قشنگ دیدم چطور زایمان کرد و شر شر براش اشک می‌ریختم ان اس تی که تموم شد رفتم پیش دکتر گفت یک ساعت راه برو
یک ساعت پیاده رویی کردم و دوباره معاینه شدم گفت از دوسانت یه کمی بیشتر باز شدی ولی سه سانت نشده برو بگو همراهت برات پک بیمارستان بگیره بستری بشی دیگه بستری شدم دکتر اومد بهم ورزش داد و توپ داد دیگه ورزش میکردم و رو توپ حرکاتی رو که میگفت انجام میدادم تا سر بچه بیاد پایین تا ساعت ۱ شب با درد طبیعی خودم ۵ سانت باز شدم