۱۴ پاسخ

درخواست دوستی دادم قبول کنید

ان شاءالله که چیزی نیست زود خوب بشه

عزیزم خدا پشت و پناهش
و صبر و آرامش به دلتون بیاره

منم اونشب خود ب خود پسرم خون دماغ شد توخواب یهو بیدار شدم برم دسشویی انگار سر گوسفند بریدن انقد ترسیدم چون خواب بود صورتش لپش رو گوشش خون بود
من دکتر نبردم ولی الان از اون شب همش سردرد و سرگیجه میشه
انقدم بد خوراکه گوشت و... نمیخوره
الان یهو پیام شمارو دیدم یادم افتاد از صبحش ک بیدار شد گفت سرم درد میکنه سرم گیج میره 😭😭

انشاالله خوب بشه

خدا برات حفظ کنه گل پسرتو

دائم بینی رو چرب کن شوهر من هنوزم که دست بخوره به دماغش یا سرما بخوره یه موقع هابی خون دماغ میشه چون رگ های بینی خشک هستن چرب کن درست میشه

الهی عزیزم ☹️😟😟

وای طفلکی عزیزم خدا درهمه جا حافظش باشه و تنش سلامت.... نکنه حالا بگن اینم ویروس جدیده

الهی انشاالله که پسرتون زود خوب بشه ❤️

وای بگردم راس میگی فقط سلامتی بچه هامون بقیش مهم نیست اصلا

😢😢😓😓😓

دلیل خون دماغش چی بود؟؟یهویی اینجوری شد

الان چطوره

سوال های مرتبط

مامان دنیز مامان دنیز ۳ سالگی
بیاین از حال دیروزم بگم آقا من ظهر دیگه تب ولرز امانمو برید وبدن درد شدیددد و سرگیجه و حس بی‌هوشی زنگ زدم همسرم بیا منو ببر دکتر دارم میمیرم گفت بخدا خانوم نمیتونم منم رفتم دکتر خودم تنها دیگه تا معاینه وفلان ودارو شد ساعت ۵ونیم همسرم گفت باباش داره میاد حالا اینجاشو میگم پدرشوهرم دوهفته است برادر وخواهران از سوئد اومدن اینم هی دنبال کارشونه تو عراق ماشین بهش میزنه پاش ومیکشه وهی درد میکنه منم خیلی نگرانشم وهزار برابر همسرم بعد از عراق اومد مستقیم رفتن تهران واونجا مشهد که با هواپیما میومد کرمانشاه ما ایلام زندگی می‌کنیم که تا کرمانشاه دوساعت فاصله داره حالا گفتم به همسرم تا هواپیما ننشسته خودمون بریم دنبالش چون تو تاکسی مستقیم میاد اذیت میشع میدونم همسرم از فکرو خیال روانی میشع
منم سرممو نزدم چون وقت نداشتیم رفتیم دنبال دنیزو افتادیم تو جاده چشمتون روز بد نبینه شروع کردم استفراغ وبدن درد شدید مگه آروم میشد هیچیم نمیگفتم که همسرم استرس ونگران نشه دیگه اینقدر استفراغ کردم دقیق از ۵ونیم تا ۱۱ونیم با بدن درد شدید وتب ولرز مگه مسیر تموم میشه مگه راه کوتاه میشد تواین همه عمری که از خدا گرفتم تالان اینجوری نشدم تارسیدم ایلام سریع رفتم بیمارستان سرم وسوزن هارو وصل کردم یعنی خدا حال بدمو سر کسی نیاره
اینم بگم مجبور بودم باهمسرم برم چون نباید تنها میرفت از ساعت۷صبح بکوب سرکار بود تا ۵ونیم راهم زیاد وخطرناک
مامان مامان مامان مامان قصد بارداری
به مناسبت تولد سه سالگی دخترم خاطره زایمانم سزارین اختیاری
سه سال پیش آخرین شبیه بود که دوتایی بودیم تا ساعت ۶ درگیر کارای بیمارستان بودم بعدم رسیدیم خونه یادم نیست شام چی پختم اما یادمه حتی شبی که فرداش قرار بود برم زایمان کنم تنها بودم و خودم شام پختم بعدش دوش گرفتم و از ذوق رفتیم تو اتاق دخترم خوابیدیم از شدت استرس گریه کردم و شوهرم دلداریم داد شوهرم خوابید اما من ساعت دو و نیم خوابیدم چهار صبح بیدار شدم رفتیم در خونه بابام مامانمو و سوار کردیم یه مسیر دو ساعته باید میرفتیم تا برسیم بیمارستان من خیلی استرس داشتم برای آخرین بار ضربان قلبشو حس میکردم با خودم گفتم امشب دیگه تک دلت نیست و بغلته دوباره وزنت نرمال میشه دیگخ تنگی نفس نداری و...
نمیدونستم مادری چه شکلیه رسیدیم بیمارستان پرستار خیلی غرزدن چرا یه ربع دیر رسیدیم اونی که سوند وصل میکرد خیلی بیشعور بود هرجا هستی خدالعنتش کنخ بهم گفت خانم زود باش ببینم خیلی تند حرف زد و استرس داد من روی ویلچر نشستم اشکام می‌ریخت شوهرم و مامانم تا لحظه آخر دلداریم دادن رفتم تو آسانسور مردی که منو سمت اتاق عمل می‌برد خیلی مهربون بود و دلداریم داد دکترم خیلی خوب و خوشرو بود رفتم تو اتاق عمل همه مهربون بودن یه خانم پرستار مهربون دید حالم بده برام اهنگ گذاشت و یه کم قرداد منم خندیدم بعدش تکنسین بیهوشی اومد خیلی باملایمت حرف می‌زد گفت ببین فک کن یه سوزن معمولی فرو رفته تو پات تا چهار بشمر تمومه و خودشم شمرد تا چهار و کمرم بی حس شد
بعدش دکترم اومد و خیلی مهربون بود اما بازم استرس داشتم