۱۱ پاسخ

آخی عزیزم من از قبل گفته بودم که اگه با یه دسته گل بزرگ نیایی ملاقات افسردگی می گیرم
تهران زایمان کردم بنده خدا کلی گشته بود گل فروشی پیدا کرده بود آخرم اصلا نمیذاشتن هیچ کس گل بیاره داخل می گفتن بچه‌ها حساسیت میشن و فلان خیلی خورد تو ذوقم

منک وقتی بچم بدنیا اومد همون ی ذره ک‌شوهرمو‌دوست داشتم از بین رفت🤣🤣🤣🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

ای جانم عشقتون پایدار

الهی با این عکس زیبا منم یاد روز زایمانم افتادم من ساعت یک زایمان کردم شوهرم رفته بود کلی توی شهر چرخیده بود تا از یه دست فروش گل نرگس پیدا کرده بود و گرفته بود ولی نزاشتن بیاد داخل فقط گل هارو داد خواهرم برام بیاره

آخی عزیزم عشقتون پایدار 😘

اخه چه قشنگ🥲❤

خیلی خوبه

کجا بود ک رفتی بیمارستان؟

منم الان داشتم عکس نوزادی های پسرم و میدیدم دلم آب شد براش

ای جانم عشقتون پایدار 🥹❤️

ای جانم چه قشنگ:)))عشقتون پایدار🤍

سوال های مرتبط

مامان محیا🩷 مامان محیا🩷 ۶ ماهگی
پارت #۵
خلاصه که ۳۰مهر ماه و ۱ آبان تلخ ترین ها بود برای من چون اصلا نمی‌تونستم از درد بشینم حتی ، همش با دخترم تو دلم حرف میزدم میگفتم مامان یکم دیگه بمون بزار وقتی بدنیا میای نبرنت بخش...
ولی نمی دونستم که خدا برام یه برنامه ی دیگه داره..
۵ آبان بود که دردام آف شدن و مرخص شدم اما طولی نکشید که دوباره ۱۱آبان بستری شدم دیگه بهم دارو ندادن گفتن باش اینجا تا زمان زایمات برسه برای بار دوم که بستری شدم همش معاینه میشدم و خیلی اذیت میشدم از طرفی دل نازک شده بودم و همش گریه ام میگرفت به خدا میگفتم خدایا اول بارداری که سخت گذشت لااقل آخرش اینجوری نمیشد..
از طرفی راضی نمی‌شدن سزارین کنن میگفتن فقط طبیعی...💔
۱۳ آبان بود که دکترم اومد و گفت مرخصت میکنم ولی حتی برای دستشویی هم باید با کمک یکی بری ، اصلا نباید بری بیرون و فقط دراز بکشی منم دیگه دردی احساس نمی‌کردم فقط یکم دل‌پیچه داشتم که احساس میکردم برای روده هام هست که یبوست گرفته بودم...نگو درد زایمان بوده..
دکترم که رفت من رفتم دستشویی دیگه نتونستم از دستشویی بیام بیرون و یه زنگ خطر تو دستشویی بود اونو زدم و همه پرستارا ریختن تو دستشویی
همینکه بلند شدم از لای پام خون آبه ای که همراه یه ترشح میومد شروع به ریختن کرد
سریع دراز کشیدم رو تخت معاینه شدم گفتن ریحانه ۸سانت باز شدی سر بچه ات معلومه.....🥺💔 من کُپ کردم گفتم نههه اگر بیاد میبرنش دستگاه...زیر بغلم هامو گرفتن و راهی اتاق زایمان شدم..ساعت ۱رفتم تو اتاق ساعت ۲دخترکم بدنیا اومد...🥲🥲🥲🥲 تو لحظاتی که زور میزدم تا بیاد از شدت استرس که بهم وارد شد دچار حمله پنیک شدم
وقتی دخترکم بدنیا اومد دادنش بغلم،، 🥲🥲🥲🥲🥲