۲ پاسخ

عزیزم بنظرت سخت ترین قسمتش کجاش بود

عزیزم.خدا هر دوتون و سالم‌و سلامت حفظ کنه در پناه خودش .تو بخش ماساژ رحمی ندادن دیگه؟

سوال های مرتبط

مامان مهدیار✨️ مامان مهدیار✨️ ۱ ماهگی
پارت سوم : ریکاوری
خب من منتقل شدم ریکاوری سریع سرم و پالس اکسیمتر رو وصل کردن
🌸 ماساژ شکمی🌸 :
توی پارت اتاق عمل یادم رفت بگم من بعد از تموم شدن عمل از دستیار پزشکم که همچنان توی اتاق بود سوال کردم که برام ماساژ شکمی نمیدین ؟ میخوام تا بی‌حسم انجام بشه
گفتن باشه من انجام میدم اما توی ریکاوری هم برات انجام میدن
وقتی فشار می‌دادن اون فشار به شکمی که دیگه شناور شده بود 😅 رو حس میکردم اما دردی نداشتم
بعد از ورودم به ریکاوری پرسنل ریکاوری موقع تحویلم هم ماساژ دادن و خب ( با عرض معذرت ) اون خون خروجی رو چک میکردن .
دیگه اینجا حس خواب آلودگی داشتم و فقط دلم میخواست بخوابم اما خب از اونجایی که نوزادها رو میارن توی همون ریکاوری صدای گریه‌شون میومد و تو مدام حس میکنی نکنه بچه منه اینجوری گریه میکنه . یک کمک پرستار هم میومد مدام چکم میکرد و چون یکم بی‌قرار بودم ( سرم رو خیلی تکون میدادم ) میومد باهام حرف می‌زد و می‌گفت بیا باهم نفس عمیق بکشیم .
لرز کردم و رفت برام هیتر آورد و بعد از رسیدم حس گرما بهم یکم خوابیدم
توی همین حین دیدم صدام زدن ، گفتن داریم بچه رو میبریم باباش ببینه
کلا پرستارای ریکاوری خیلی مهربون بودن و حواسشون به همچی بود
ادامه کامنت
مامان احمد🐣 مامان احمد🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمانم اومدم بگم دخترا 🙂( پارت ۱)
سه شنبه ۸ اردیبهشت نوبت سزارین داشتم از بجنورد باید میرفتم گنبد برا سزارین حدودا ۴ ساعت فاصله داشتیم صبح ساعت ۷ حرکت کردیم ساعت ۱۰ رسیدیم گنبد رفتم مطب دکترم برا چکاپ سونوگرافی و آزمایشامو چک کرد نامه سزارینمو داد رفتم بیمارستان بسکی بستری شدم ساعت ۱۲ سرم زدن تا ساعت ۳ ک دکترم اومد و گفتن بریم اتاق عمل از وقتی رو ویلچر نشستم تا وقتی ک رفتم تو اتاق عمل بغض گلومو گرفته بود و ته دلم یه خوشحالی عجیب داشتم پرستار اتاق عمل وقتی دید اشک از چشمام میاد دلداریم داد پرسنل اتاق عمل همه خیلی مهربون بودن دلگرمی دادن بهم هواسمو پرت کردن .
استرس بیحسی و شوند رو داشتم ک واقعا خیلی راحت بود بیحسی مثل نیش یه زنبور بود سوند هم بعد بیحسی گذاشتن ک دردش خیلی کم بود ده دقیقه ای گذشت که احساس یه فشار داشتم تو شکمم پرستار گفت آروم باش دارن بچه رو در میارن چند ثانیه بعد صدای گریه بگم اومد آوردن بهم نشون دادن و بردنش خیلی حس خوبی بود هنوزم یادم میاد از خوشحالی گریم می‌گیره بعدش خوابم گرفته بود پرستار میزد تو صورتم میگفت بیدار باش فشارم یکم رفته بود بالا ک با دارو اومد پایین حدود یه ساعتی تو ریکاوری بودم پرستار بگم و آورد شیر داد بهش تماس پوست ب پوست توی ریکاوری بود بهترین حس و داشتم بعد یه ساعت رفتم بخش
مامان آریشاه👼🏻🤍 مامان آریشاه👼🏻🤍 ۳ ماهگی
تجربه زایمانم 👩🏻‍🍼👼🏻
من شنبه 29فروردین ساعت 11 شب رفتم و بیمارستان بستری شدم تا یکشنبه صبح 38 هفته و 5 روز عمل بشم
اون شب خیلی سخت گذشت بهم چون دنده هام شدید درد میکرد و نمیتونستم بخوابم،یکشنبه صبح ساعت هشت پرستارا اومدن و آماده ام کردن واسه اتاق عمل و سوند وصل کردن وای چقد من از این سوند میترسیدم ولی خداروشکر اصلا درد نداشت
ساعت 9و 15 دقیقه بردنم اتاق عمل وااای نگم از پرسنل اتاق عمل که چقددد خوب بودن چقد عالی بودن منی که وحشت داشتم از اتاق عمل یزره ام نترسیدم، نشوندنم روی تخت و دکتر بیهوشی که یه آقای تقریبا مسن بود آمپول بیحسی رو تزریق کرد که اصلا درد نداشت، بعدش یه احساس داغی از کمرم تا پاهام رو گرفت ودکترم اومد بالا سرم وای که من وقتی دکترمو میبینم کلی آرامش میگیرم
دستامو گرفت و گفت اصن نگران نباش همه چیو بسپار به من
بعد گفت یه نیشگون ازپاهات میگیرم اگه حس داشتی بگو که نداشتم و گفت خب شروع میکنم توی 5،6 ثانیه شکممو برش داد و کلا بازکرد وقتی میخواست بچرو بکشه بیرون به شکمم فشار آوردن چندتا فشار خیلی محکم که باعث شد حالت تهوع بگیرم ولی چون شکمم خالی بود هیچی بالا نیاووردم گوشام داشت سوت میکشید داشتم از حال میرفتم که یدفعه صدای بچم تو کل اتاق عمل پیچید آریشاه ساعت 9و نیم صبح بدنیا اومد با صدای بچم حالم بهتر شد آوردنش گذاشتن بغل صورتم وای که نگم چه حس قشنگی بود کلی بوسش کردم کلی گریه کردم انقد محو بچم بودم که تا به خودم اومدم دیدم بخیمو زدن عملم تموم شده کلی از دکترو پرسنل تشکر کردم و بردنم اتاق ریکاوری بعد دوساعت از ریکاوری که دراومدم دیدم شوهرم با دوق منتظرمه کلی بوسم کردو بردنم بخش
#بارداری
#زایمان
#سزارین
#حاملگی
#کولیک
#رفلاکس
مامان آریا ایلیا محیا مامان آریا ایلیا محیا ۷ ماهگی
زایمان سه قلو ها پارت ۴

قسمت بخیه زدن خیلی طول کشید اونجا تازه پرسنل اتاق عمل از خودم میپرسیدن راستی جنسیت بچه هات چی بود؟ 😁 میگفتن اینقدر همه چی رو دور تند بوده سریع بچه ها رو بگیرن بند نافشونو بزنن بدن بره اصلا فرصت نکردن ببینن جنسیت بچه ها چیه 😅
بعد بردنم اتاق ریکاوری و بالا سرم هیتر روشن کردن چون لرزم شروع شده بود البته نه در حدی که تو کلیپای اینستا نشون میده تختم تکون میخوره !
تو اتاق ریکاوری صدای گریه نوزاد میومد حسم میگفت صدای بچه منه و درستم بود بهم گفتن دخترت اینجاست خیلی وفاداره مادرشو تنها نذاشت چون پسرامو برده بودن ان آی سی یو 🥺 بعد آوردنش گذاشتن رو سینم تا شیر بخوره
تا وقتی تو اتاق ریکاوری بودم چند بار اومدن برای ماساژ رحمی که خداروشکر چون بی حس بودم هنوز چیزی حس نمیکردم خوشحال بودم که این قسمتم که ازش خیلی میترسیدم بخیر گذشت و ترسی نداشت و تموم شد دیگه
اما اما امان از وقتی که بردنم داخل بخش و بی حسیم رفته بود! چند بار دیگه هم اومدن ماساژ رحمی دادن چون میگفتن چند قلو زایمان کردی ممکنه خونریزی کنی و من اون موقع نرده های تخت و محکم میگرفتم و داد میزدم 😖 ماساژ بعد بی حسی از نظر من واقعا وحشتناک بود...
مامان الارا🐣 مامان الارا🐣 ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین دوم بیمارستان دولتی ۲۹ بهمن
پارت سوم

بالاخره ساعت ۱۰ شد و بردنم اتاق عمل
کادر اتاق عمل خییلی بااخلاق بودن اصلا انتظار نداشتم اینقدر مهربون و با خلاق باشن اصلا حس ترس نداشتم تنها حس بدی که بود برای آمپول بی حسی بود
اومدن فوری آمپول بی حسی رو زدن و منو خوابوندن رو تخت کم کم پاهام گرم شد و بی حسی اومد تا بالای معده ام اونموقع بود که احساس حالت تهوع داشتم و حس میکردم شدیدا خوابم میاد
گفتم خوابم میاد گفتن بخواب اشکالی نداره
ولی زود خوب دم و دوباره حس حالت تهوع اومد سراغم بهم آمپول زدن و زود خوب شدم
بعد حدودا ۲۵ دقیقه دخترم بدنیا اومد 😍صداش بهم حس آرامش میداد
یه پرستار اومد بعد تمیز کردنش گذاشت زیر تاپی که تو بسته بستری بود و پوشیده بودم خیییلی حس خوبی داشت با بچه بردنم اتاق ریکاوری اونجا یه پرستار اومد و سینمو گذاشت تو دهن بچه و کمکش کرد تا شیر بخوره
نیم ساعت همونطوری روی شکمم خوابیده بود و شیر می‌خورد البته شیر که نه همون آغوز بود
بعدشم بردنم بخش و همراهم و صدا کردن بیاد منو بزاره روتخت
......
مامان هلو🍑(سامیارم) مامان هلو🍑(سامیارم) ۱۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهار

حین عمل فشارم افتاد و حالم بهم میخورد گفتم به دکتر آمپول زدن و من خوابم میومد بد حال بودم چون تیروئید هم داشتم همش فشارمو چک میکردن حالمو میپرسیدن چون بد حال شدم کولر روشن کردن روم بعد یهو دیدم صدای پسرم داره میادهمونجا بود که گریم گرفت و گریه کردم بعد اینکه عمل تموم شد بردنم ریکاوری و یواش یواش لرز اومد سراغم و اثرات بیحسی داش میرفت و من دردام شروع میشد ۴۰دیقه موندم تو ریکاوری بیحال بودم بردنم تو اتاق پیش بچم شوهرم با مامانم و مادر شوهرم منو برداشتن گذاشتن رو تخت لرز وحشتناکی داشتم جوری که تا یه هفته دندونام درد میکرد انقد بهم خورده بود نمیتونستم چای بخورم درد میکرد ۱۲ساعت رو تخت بودم از تشنگی داشتم میمردم و التماس میکردم فقط یه قلپ آب بدین بهم و پرستارا قبول نکردن از کمر درد داشتم جیغ میزدم و حین اینکه بیحسی داشت میرف اومدن ماساژ دادن شکممو بخاطر همونم خیلی درد داشتم ولی گل پسرمو نگاه میکردم بغلم خوابیده انگار دنیا رو میدادن به منو همچی یادم میرف و یچیزی هم خیلی آرومم میکرد که از وقتی از ریکاوری اومدم شوهرم پیشم بودو دستمو محکم گرفته بود و همش قربون صدقم میرف خیلی روحیه میگرفتم خوشحال بودم که شوهرم و پسرم کنارمن🥰