۱۱ پاسخ

عزیزم مثلاً وقتی میخوای بری باباش بهش بگه خب بیا ماهم دوتایی بریم بابا برات بستنی بخره یا جایزه بگیرم یا ببرش پارکی جایی تا کم کم بچه با پدرش صمیمی تر بشه خب اینکه بشینن تو ماشین بچه حوصلش نمیکشه

عزیزم دختر منم همینجوره همش چسبیده به خودم پیش باباش هم نمیمونه واقعا سخته درکت میکنم فقط سعی کن با باباش به بهونه بستنی خریدن یا چیزی که دوست داره تنها بذاریش یکم به باباش عادت کنه زیاد بهش اصرار نکن که با بابا تنها بمون اینجوری بیشتر عصبی میشه دختر خودمم همینه ولی چند روزی باباش تلاش کنه انشاله یکم بهش عادت میکنه

اصلا نگران نباش خدا همه چیو خودش روبه راه میکنه صبرشو به هردوتاتون میده.
من دخترم دوسالش بود مجبور شدم بزارم

اینجوری ک خیلی اذیت میشه،یه سال دیگه میخواد بره پیش دبستان اسیر میشی که،عادتش بده

اتاق خصوصی بگیر
هم خودت راحتی هم دخترت و شوهرت میتونه پیشت باشه

کلا بچه رو نباید وابسته خودت کنی هردو اذیت میشید
من بچم همونقدر پیش من وایمیسه پیش باباش ومامان بزرگ وعمع هاش هم وایمیسه ولی پیش پدرومادر بیشتر
جوری وابسته نیست ک بگم یکی دوشب نتونه بدون من وایسه

اینجا هنر باباش میطلبه سرگرمش کنه ببرتش پارک سینما خانه بازی.
یا مادرشوهرت بیاد شهر خودت
خلاصه با هرکی راحت تره

آخی عزیزم چقدر سخته

یبار دیگه که میری دکتر،اصلا بهش نگو پیش بابا بشین من بیام،حرفی نزن،به باباش بگو من الان میام ببین بازم گریه میکنه

عزیزم کم کم عادت بده به باباش بیرون رفتنی بفرس با باباش بره . خودت نرو . خونه مادرشوهرت مادرت بزار حتی کوتاه با باباش بره خوب میشه ‌ منم بچه ام ۲سالش بود و وابسته اینجوری بهتر شد . الان جوری بود که من بعداز زایمان اومدم خونه مامانم پسرم و باباش و پسر بزرگم میرفتن خونه خودمون حتی نمی‌گفت مامان بیا

خبب ببرش اینجور نگو بهش اذیت میشه گناه داره خب بچه اس دیگ وابستگی داره بعدم برا زایمان ی شب اون یشب رو همه باید باهم تلاش کنن تا برگردی از بیمارستان من بخاطره همین چیزا اصلا ب دومی فک نمیکنم .

سوال های مرتبط

مامان کوثرجون مامان کوثرجون ۵ سالگی
سلام مادر های عزیز میخواموشما قضاوت کنیددببین کارمن بد بوده یانه۳روزه دختره خونه مادرشوهرم بود هرروز میبرده خوراکی میخره من امروز رفتم خونه نادرشوهرم دنبالش خاله شوهرم اونجابود من نگهداشت تاپیراشکی باهم بپزیم خولستیم پیرلشکی بمزین دیدن فلفل قارچ نداریم من رفتم بخرم دخترمنم امد باهام عصری یه بحث کوچکی بین من مادرسد گفتم مادز شما کوثر بدباراوردی هرچی میخواد زود میخرین گفت ازپس جیق گریه میکنه دلم میسوزه منم براش خریدم میکنم تا گریه نکنه منم دیگه کل کل حوطله نداشتم تا شب شد رفتم فلفل قارچ بگیرم دخترم بردم وسیلمو گرفتم هیجی برای دخترنخریدم بهش گفتم مامان جون باید یاد بگیر هروقت میریم سوپرمارکت هیچی نخواهی طبق معمول گریه کرد منم اوردم خونه مادرشوهرم دیدم تو راه حیش کرد با لباس بیرون خودم دخترم یک راست رفتیم تو حمام حمام کردیم امدیم بیرون. دخترم ساکت شد گوشی بازی کرد خوابید به مادرشوهرم گفتم دیدی گریه کرد هیچی نشد مادرشوهرم بهم گفت داشت دلم میترکید گریه میکرد نگاه کن توی خواب دل میزنه منم گفتم اشکالی نداره ازاین بهتره که همش بریم تو سوپر مارکت دنبال خوراکی برای کوثر الان من کاربدی کردم براش چیزی نخریدم