۱۲ پاسخ

درد شدید پریودی داشتم
اب داغ ازم میریخت و از اون طرف حالم از سوند بد شده بود(چون اماده روحی نبودم )از طبیعی اصلا نمیترسیدم ولی سزارین برام غول بود
خلاصه منو نشوندن رو تخت و امپول تو کمرم خالی شد و حتی برا اینم اماده نبودم
خلاصه فقط اشک میریختم و خودمو اروم میکردم که بچمو میبینم
خلاصه پاهام کم کم داغ شد ولی حس داشتم
لحظه زایمان خیلی دعا کردم و گریه میکردم و حسنا کوچولوم بلاخره از تو دل مامانش کنده شد تو ۳۹هفتگی
بعد که گزاشتنش رو صورتم همه دنیارو دادن بهم ولی بعدش که بردنش بالا میوردم که امپول زدن بهم و بیهوش شدم تا حدودل سه ساعت بعد تو ریکاوری به هوش اومدم و از داروهای بیهوشی خارش شدید بدن گرفته بودم و از یه طرف افت شدید فشار ولی خلاصه همش به خیر گذشت و حسنا خانومم به دنیا اومد
یکی دیگه از صحنه هایی که براش اماده نبودم پایین اومدن از تخت و راه رفتن اولین بار بعد عمل بود که به شدت سخت بود ولی خدا قدرتشو داد و الان ۹روزه حسنا کوچولوم تو بغلمه و همه چیز گذشت

و بچه اصلا تو کانال زایمان نیس
یکی یکی میومدن معاینه میکردن
با اینکه بیمارستان خصوصی بود
خلاصه منو انتقال دادن تو اتاق زایمان و ماما همراه گرفتم ولی گفتن تا ۴سانت نشی نمیاد و من اصلا باز نشده بودم با اینکه حدودا دو هفته بود پیاده روی شدید و قرص گل مغربی شیاف کرده بودم و بازم باز نشده بودم
خلاصه رفتم اتاق زایمان و شوهرمم راه دادن بیاد پیشم تا موقع زایمان
از یک شب شروع کردن قرص فشار حل میکردن تو اب میدادن میخوردم
دردای پریودیم شروع شده بود و هعی بد تر میشد تا ساعت ۶صبح یه هفت هشت باری معاینه کردن و من یک سانتم باز نشدم
خلاصه دکترم میخواست بره تهران دوسه روز نبود اومد بالا سرم گفت گناه داری و با وجود این حم بالا بودن بچه و معاینه های افتضاح که حتی سر بچه تو کانال زایمان نیس میریم سزارین
خلاصه به ظوهرم گفتن و شوهرم تعصب شدید رو طبیعی داشت که به زور قبول کرد و عین مور و ملخ ریختن رو سرم یکی سوند وصل میکرد یکی تمیزم میکرد یکی وسایلامو جمع کرد و خلاصه لحظه اخر به خاطر شوهرم گفتن یه معاینه دیگت میکنیم بیبینیم طبیعی میتونی یا نه
که تو معاینه اخر کیسه اب رو پکوندن
و منو بردن اتاق عمل
من اماده نبودم برا سزارین
یعنی روحی اصلا اماده نبودم

عزیزم کدوم بیمارستان بودید؟

عزیزم منم تجربه ی مشابه داشتم و کاملا درک میکنم حالتو
خدارو شکر که تموم شد و بخیر گذشت و الان کنار هم هستید
الهی که همیشه شاد و سلامت باشی عزیزم

مبارکت باسه عزیزم خدا برات حفظش کنه😍❤️

تو ی مادر فوق العاده ای🥲❤️🫂

عزیزم خداروشکر ک دخترنازتو بسلامتی بغل کردی😍

حسنا خانوم یک مامان قوی مثل شما داره ، بسلامتی بزرگ بشه 🌺🌺

مبارک باشه عزیزم

انشااله همیشه سالم باشید عزیزم

۲۰ام ساعت ۱شب رفتم بستری شدم
البته منتظر یه بیمار دیگه از دکترم بودن من زودتر رفته بودم و منو اشتباها بستری کردن چون ان اس تی هام بهتر بود
خلاصه بستری شد و معاینه کردن گفتن معاینت اصلا خوب نیس

۲۸خرداد تاریخ ان تی برا زایمانم بود
۱۸خرداد رفتم ان اس تی و انقباض نشون داد گفتن فردا مجدد ان اس تی بده
۱۹ام ان اس تی دادم و انقباضاتم بیشتر بود خلاصه زنگ زدن دکترم و دکترم گفت ۲۰بیا بخواب برا زایمان طبیعی القایی
خودم طبیعی میخواستم ولی کوچیک ترین دردی نداشتم

سوال های مرتبط

مامان امیروتودلی مامان امیروتودلی ۱ ماهگی
مامان اسرا و اسما مامان اسرا و اسما ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
دقیقا چهل هفته و چهار روز بودم از وقت انتی و همه سنو ها گذشته بود
از اوایل بارداری درد داشتم ولی از روزی اولی که وارد نه ماه شدم دردام بیشتر وبیشتر و بیشتر میشد دکتر و بیمارستان که میرفتم میگفتن بزور یه سانت هستی همه کار هم می کردم ولی بی فایده بود خیلی اذیت شده بودم خلاصه دیگه آخرین بار دوشنبه رفتم پیش دکترم گفتم دکتر طور خدا یه کاری کن من از آمپول فشار می ترسم اگه میدونید باز نمیشم بهم بگو سزارین بشم معاینه کرد گفت هنوز یه سانتی ولی ترشح زایمان گرفتی گ
ب

پنجشنبه صبح بیا بیمارستان بستریت می کنم...خلاصه برگشتم خونه درد داشتما ولی خب قابل تحمل بود دیگه شب دردم خیلی زیاد بود ولی خب قابل تحمل دیگه سه شنبه من دردام زیادتر شده بود طوری که گریه می کردم از درد ولی خب هی می‌گرفت ول می کرد شوهرم هرچی میگفت بریم بیمارستان میگفتم نه الکی بریم برگردیم خلاصهههه سرتون رو درد نیارم کارامو کردم و ساعت ۹شب بود راهی بیمارستان شدم ولی امیدی به بستری نداشتم یه دو نفر جلوتر از من بودن که معاینه بشن ولی من از درد به خودم میپیچدم و گریه می کردم ساعت۱۰و خورده ای بود که اومد معاینه ام کرد
مامان آیــلـیــن🦋 مامان آیــلـیــن🦋 ۶ ماهگی
منی که بدترین بارداری رو داشتم خیلی خیلی سخت بود و سخت گذشت حالت تهوع شدید تا ۹ ماه همیشه گشنه بودم آرزوی یه لیوان آب داشتم
از هفت ماهگی بدنم خارش پیدا کرد شب تا صبح با کارد میخارونم و کل بدنم زخم بود از اول هشت ماهگی انقباض گرفتم همش شکمم سفت بود معده درد استرس بچه تکون نمی‌خورد بیشتر وقتا همش گریه میکردم دهنم همش تلخ بود ناخونام می‌رفت تو گوشت همش درد میکردن همش فکرم درگیر بود که چه بچه ای دارم 🥹 میگفتم من که چیزی نمی‌خورم نه میوه ای نه شیر نه غذا نه چیزایی که برا وزن گیری خوب باشه حتی مغزی جات یعنی بچم چی میشه حتی گریم می‌گرفت
شبا آرزو داشتم بخابم
خلاصه خیلی سخت بود و زایمان طبیعی داشتم و پیشرفتم کند بود دردام شدید بودن ولی باز نمی‌شدم تو اوج درد میگفتن باید راه بری یساعت راه میرفتم میگفت کلا نیم سانت باز شدی از صب ساعت ۵ صب دردام شروع شد ساعت ۳ صب روز بعد زایمان کردم موقع اومدن بچه شکمم یهو فشار دادن پاره شدم یهو ماما جیغ زد چکار میکنی پارش کردی خیلی بخیه خوردم الان سه روزه زایمان کردم ولی خیلی بخیه هام درد میکنن
این سختیا می‌ارزید به آمدنت دختر قشنگم
خیلی حس خوبیه اینارو گفتم که هر چقدم سخت باشه ارزش داره خیلی ارزش داره لحظه ای که بچمو دیدم فقد داد میزدم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت اصلأ باورم نمیشد که بشه 🥹 و شد الآنم دخترم کنارم خوابه حتی از صدا نفس کشیدنشم گریم میگیره از خوشحالی و از بس دوسش دارم 👶🏻🥹♥️
مامان مهندسِ بقیع💚 مامان مهندسِ بقیع💚 ۸ ماهگی
خلاصه
دکترم رسید و منو بردن اتاق عمل
از رفتار و رسیدگی اتاق عمل بیمارستان سیدالشهدا هم بگم باید بگم عالی بود
منو خوابوندن روی تخت جراحی پزشک بیهوشی که مرد هم بودن اومدن بام صحبت کردن و خلاصه میخواستن هواسمو پرت کنن
پرستارا اونجا میگفتن خودت که خیلی خوشکلی کاش به خودت بره😂
گفتم البته اخلاقش به خودم نره بهتره
پرسیدن آخرین بار کی خوراکی خوردم منم گفتم ۶ صبح یدونه خرما‌
گفتن پس باید از کمر به پایین بیهوش شم که خداروشکر انتخاب خودمم‌کمر یه پایین بود چون قبلا بیهوشی کامل رو تجربه کرده بودم و میدونستم اصلا خوب نیست
دکتر بیهوشی یه امپول زد وسط کمرم
خدا شاهده اصلا متوجه نشدم
دکترم اومد بالای سرم کلی بهم آرامش داد واقعا دکترم عالی بود و من ازش راضی بودم (خانم دکتر خوان پایه دکتر زایمانم بودن
دکتری که هروقت مشکلی داشتم بهشون پیام میدادم با صبر و حوصله جواب میدادن
و تو مطبشون بدون توجه به شلوغی با صبر و حوصله به همه سوالاتت پاسخ میدادن
بهم آرامش و قوت و قلب میداد خلاصه بگم دکترم از همه نظر عالی عالی بود.)
مامان آوین مامان آوین ۲ ماهگی
سلام اومدم تجربه مو در مورد زایمان بگم
من تا ۳۴ هفته تصمیمم زایمان طبیعی بود و باهاش کنار اومده بودم ولی طی یه اتفاقاتی که یه دکتر بی عقل منو ترسوند و چن باری که رفته بودم زایشگاه اخلاق و رفتار پزشک و پرسنل رو دیدم و اینکه این اواخر بارداری من هر کی زایمان طبیعی کرده بود یه بلایی سر خودش یا بچش اومده بود من یهو تصمیم گرفتم سزارین کنم و ۳۵ هفته رفتم دکتر گرفتم سزارین اختیاری انجام دادم خلاصه دکترم خیلی عالی بود بیمارستان شهرمون کلن زیاد جالب نیست ولی قابل تحمله و اینکه تجربه از عمل من سوند خیلی اذیتم کرد یعنی اونقد که سوند منو اذیت کرد درد بعد از عمل اذیت نکرد با اینکه وزنم زیاده بعد عمل وقتی بلند شدم دردش خیلی قابل تحمل بود حتی وقتی بلند شدم راه رفتم نصف دردم رفت هر بار که بلند میشدم راه میرفتم خیلی حالم بهتر میشد خلاصه به نظر خودم سزارین برام خیلی خوب بود امیدوارم بهتر بشم که پشیمون نشم چون اطرافیانم و خانوادم همه میگفتن سزارین نکن من گوش ندادم بیشترم بخاطر اینکه بعد از هشت سال انتظار بچه دار شدم و نمیخاستم برای بچم مشکلی پیش بیاد و خداروشکر تا اینجا هر دوتامون خوبیم
ببخشید طولانی شد