۶ پاسخ

سلام برای منم چنان فشاری وارد کردن ب قفسه سینم ک هنوز بعد چهارسال از اون مدل فشار دادن میترسم میگم نکنه سر این یکی هم فشار بدن قفسه سینمو😐

من زایمانم طبیعی بود واسه دخترم سینمو شکمو فشار دادن گفتن چیزی نمونه داخل عفونت کنه داخل شکمت

من خودم آسم دارم تنگی نفس دارم یعنی واقعا می‌خوان فشار بدن قفسه سینمو

چرا قفسه سینه فشار میدنننن.

خدا به خودت نینیت سلامتی بده از هربلایی دور باشی

زایمانت طبیعی بود

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۲ ماهگی
پارت دوم👶
دکتر بی هوشی اومد گفت تو که هم فشار داری هم دیابت داری هم حساسیت دارویی گفتم خب مگه دست خودمه اینا😁دیابت ندارم فقط ی بار قندم بالا بوده
خلاصه گفت بشین پاهاتو دراز کن دستتو بذار زانوهاتو خودتو شل بگیر درد نداره(ولی درد داشت الکی گفت) تا خوابوندنم دکتر گفت بذارین سوندشو منم گفتم وای نه من هنوز بی حس نیستم دکتر بیهوشی گفت امکان نداره بی حس نباشی پاهاتو بیار بالا ببینم منم جفت پاهامو آوردم بالا گفتم بخدا بیحس نیستم گفت نمیشه بیشتر صبر کنیم دارو بی‌حسی ب بچه میرسه بذار سوندتو بذاریم گفتم نههههههه من میترسم چند دقه صبر کردن بعد گذاشتن منم گفتم من فهمیدم ولی درد نداشت
دیگه دکترم اومد شروع کرد منم یهو نفس تنگی گرفتم ماسک اکسیژن گذاشتن شکمم تکون می‌خورد فشار میدادن همه رو می‌فهمیدم اما درد نداشتم یهو صدای گریه ی دخترم اومد منم گریه میکردم آوردنش نشونم دادن ی دختر کوچولو تا صورتشو چسبوندن بهم ساکت شد و نگام کرد منم همچنان گریههههه میکردم دیگه بردنش
یهو گفتم خانم دکتر سمت چپ شکمم شدیدا میسوزه من میفهمم همه رو گفت ی کیست خیلی بزرگ چسبیده ب لوله خدا روشکر دیدمش اونو برداشتم بخاطر اون درد و سوزش داری😑😐بوی سوختنی میومد منم خیلی زیاد درد و سوزش داشتم کلی هم مسکن زدن که بخوابم از شدت درد داد میزدم ولی خوابم نمی‌برد فقط یکم گیج شدم دیگه بخیه زدن و پانسمان کردن این آخراش از تو اون چرا بالا سر میدیدم یهو فشار دادن شکممو دوتا جیغ بنفش کشیدم گفت باید فشار بدیم تحمل کن
من فک می‌کرد تا چند ساعت درد ندارم ولی زهی خیال باطل
دوباره فشار دادن دوباره جیغم رفت هوا
دیگه بردنم ریکاوری دردم زیاد بود پمپ دردم هنوز آماده نبود
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۲ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۴
بعد زدن امپول بهم گفتن فورا دراز بکش دراز کشیدم و لباسمو دادن بالا بستن و دیگه شکممو ندیدم دستامو باز کردن و اکسیژنمو با فشار خونم رو میگرفتن و سرم بهم وصل بود تو این لحظات شدید استرس داشتم که با خودم میگفتم این چه غلطی بود من کردم 😂😂
دکترم باهام هی حرف میزد ولی من انقد حالم بد بود و استرس داشتم اصلن نمی‌فهمیدم چی میگه انقد حالم بد بود که نگاه دستگاه میکردم ببینم ضربان قلبم افت کرد بهشون بگم دارم از حال میرم😂 فشارم ۱۰ بود و ضربان قلبم ۹۰
دکتر دست کشید به شکمم حسش کردم گفتم حس دارم فعلن وایسا گفت پاتو بدون اینکه زانوتو خم کنی بیار بالا دیدم از زیر سنه هام به بعد رو دیگه حس نمیکنم حتی دست هامم سنگین بود برام
دیگه بعدش عمل رو شروع کردن که من هیچی نمیفهمیدم ازش فقط دست می‌کشیدن به شکمم حس میکردم
وقتی شروع کردن عمل رو من تهوع شدید گرفتم بهشون گفتم یه زیر اندازی رو کنار صورتم گذاشتن و گفتن هر وقت خاستی بالا بیار وقتی دکتر به شکمم فشار اورد تهوعم شدید تر شد و هی عوق میزدم دکترم گفت نفس عمیق بکش وقتی نفس عمیق کشیدم بهتر شدم
مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۰ ماهگی
پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید
مامان علی آقا🥲❤️ مامان علی آقا🥲❤️ ۵ ماهگی
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۵ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت شانزده👉
منتظر دکتر بودم تموم کنه تمام تن بدنم میلرزید پاهامم بد گذاشته بودم هی تکون میدادم گفت الان تموم میشه میگفتم باشه ،پرستارا بچرو بردن اونور ک لباس بپوشونن‌ وزنش کنن .... اینا مامانمم در حال فيلم برداری بود ای جانم🥰😂تموم شد ،دکتر یکم توصیه بعد زایمان کرد مراقبت هارو گفت رف بچرو دید یکم بعد دیگه تبریک گفت رف چقدرم‌ خسته دیده می‌شد واقعا خسته بود.
تموم شد رف منو آمدن پرستارا گفتن بیا برو دستشویی بشوریمت نوار. بزار رفتم شستم خودم قشنگ مامانم کمک کرد پرستارم‌ با این زیر اندازا ملافه منتطر موند تموم کنم خشکم کنه،موقع شستن دید خون نمیره گفت بیا شامپو بچه بزن شستیم چقدر راحت شدم گفتم نمیشه حموم کنم مامانم گفت ن الان زوده نمیشه برات گفتم باشه ،رفتم خشک کردم نوار اینارو گذاشتیم لباس جدید بهم داد رفتم رو تخت وای ک چقدر راحت بود ولی موقعی ک جفت دکتر فشار داد در آورد بهترین بود وای انگار به بچه دیگه یهویی امد بیرون چقدرم بزرگن این جفت جنین ها ،آمدن هی شکمم فشار دادم خون بریزه اول دکتر بعدش پرستارا چقدر درد داشت وای بد بود ولی باید فشار میدادن ک اونم تموم شد ،هی گفتم کی میریم بخش گفتن میریم هی گفتم کی میریم گفتن میریم هی من هی اونا هی شوهرم خخخخ منم گرفتم خوابیدن رو تخت خوب. بودم ولی بی‌حال بی جون خیلی درد داشتم😭😭به خاطر فشار ک روم بود ،شد ساعت ۷....

بارداری .زایمان