سلام مامانا💖

دیروز صبح، زایمان کردم! دخترم خداروشکر سالم و سلامت به دنیا اومد 🥳✨

از ساعت 5 صبح، انقباضام شروع شد و تا ساعت 8 تو خونه درد کشیدم. راستش رو بخواین، فکر می‌کردم اینا همون دردهای ماهیانه‌ی معمولیه و هنوز وقت زایمانم نیومده! 😂
درد خیلی شدیدی توی لگنم داشتم که با خودم تصور میکردم حتما بچه داره میچرخه و سرش میره تو لگنم که اینقد درد دارم حتی یه دقیقه هم فکرشو نمی‌کردم که بچه‌ام اینقدر عجله داره 🚼

ساعت 8:30 اینقد دردام بی طاقت شده بود تصمیم گرفتیم بریم دنبال مامانم و بعد هم بیمارستان. وقتی رسیدیم، خیلی حس وحشتناکی داشتم و نمی‌توانستم خودمو کنترل کنم. 👀 زود رفتیم تو اتاق معاینه، و اون لحظه معاینه خیلی وحشتناک بود ینی مردم و زنده شدم بعدش هم بهم سون وصل کردن که برای من واقعاً دردناک بود. 💔

اون لحظه من انقدر درد داشتم که نتونستن نوار قلبش رو بگیرن و گفتن مرده 🫠. آخرش چند نفر اومدن دست و پاهامو گرفتن و با کلی سختی قلبش رو پیدا کردن. اونوقت فهمیدن بچه‌ام زنده‌ست ❤️ بهم گفتن دهانه رحم کاملاً باز شده و اگه زور بزنی، بچه به پا به دنیا میاد و خفه میشه، پس اصلاً زور نزن!

به سرعت منو بردن اتاق عمل و سزارین اورژانسی شدم از بس درد داشتم، ترجیح دادن که بیهوشم کنن. شوهرم میگه صدای جیغ و فریادم کل بیمارستان رو پر کرده بود! 🫠 واقعاً وحشتناک بود🥲

وقتی به هوش اومدم، تازه داشتم آروم می‌شدم و دردام رو فراموش می‌کردم که دو تا پرستار اومدن و روی شکمم فشار می‌دادن. یعنی حاضرم ده بار درد زایمان طبیعی رو تحمل کنم ولی این فشار رو نه 😩🤦‍♀️

۱۹ پاسخ

ساعت 9:30 صبح دخترم به دنیا اومد و تا ساعت 9:30 شب چیزی نمی‌تونستم بخورم، حتی آب از گشنگی و تشنگی واقعاً بی‌حال شده بودم.
دیشب ساعت 10 سعی کردم که راه برم و سون رو هم ازم قطع کردن تا خودم برم دستشویی.
امروز هم بهم گفتن اگر مدفوع نکنی، مرخص نمیشی. دخترم خیلی ریزه میزه است و خیلی عجله داشت!😂 وزنش 2200 بود و من هنوز برای سونوگرافی 36 هفته‌ام نوبت سونو‌ وزن داشتم 😳
عجب روزی بود! نه حمام رفته بودم، نه خونه رو تمیز کرده بودم و نه ساک بیمارستان رو آماده کرده بودم. همه چی یهویی افتاد! 🙈 ولی خداروشکر که همه چیز خوب پیش رفت و کوچولوی ناز به دنیا اومد. ❤️
اسم نی نی هم گذاشتیم‌ 🌹 دلانا 🌹
به معنای قلب مادر

سون خیلی درد داره؟؟؟

عزیزم دخترت دستگاه نرفت؟؟؟آمپول ریه زده بودی؟؟؟

به سلامتی عزیزمم .قدمش پر از خیرو برکت❤️😍.ما هم اینجا نشسته ایم ک دردمون بگیره بریم بیمارستان😁🥲

وای هرکی مبینم ۳۵ هفته زایمان کرده منم حس میکنم ۳۵ هفته زایمان میکنم😅

وای مبارک باشه قشنگم انشالله خوش قدم باشه گلی

عزیزم قدم نو رسیده خیلی مبارکتون باشه
انشاالله عاقبت بخیریشو ببینی😍

مبارکت باشه عزیزم
منم هنوز کار های خونه مو انجام ندادم خیلی میترسم دخترم یهویی بیاد🥲🥲

عزیزم مبارک باشه ❤️ چه زایمان سختی داشتی💔 خدا رو شکر که بچه ات سالمه
وای اون لحظه ای که گفتن دور از جون مرده🥺 وای قلب آدم وایمیسته

الهییییی مبارک باشه عزیزم برای ماهم دعاکن سالم بغلش بگیریم❤

آخی چه سخت گذشته بهت،خداروشکر که دوتاتون خوبین
مبارک باشه قدم نو رسیده مامان قوی
الهی که تنش سالم باشه عزیزم♥️😍😘

فشار دادن شکم خوب نیست امکان داره رحم پاره بشه تو بهداشت گفت میتونید ازشون شکایت کنید ....اگه فشار داده دوستش ثابت بوده اشکالی ندارد ولی اگه فشار ضربه بود باید شکایت کنی

عزیزم تبریک میگم😍فقط یه سوال چرا فشار میدم شکم و بعداززایمان

به سلامتی ، اون فشار رو بابد زمانیکه بی حس هستید وارد کنن نه بعدش ‌من که دوبار سزارین شدم اصلا متوجه دردش نشدم چون تو بی حسی انجام دادن

عزیزم مبارک باشه
دقیقا چند هفته بودی؟

شکر خدا که سالم بدنیا اومد
بازم شکر که حال خودت خوبه❤️
ولی چی کشیدی تو دختر چ بد شانسی😓😓🥲🥲

وای عزیزم مبارک باشه انشالله خوش قدم باشه

عزیزم مبارکت باشه خدا رو شکر ک سالمه فنج خانمت.....هم درد طبیعی رو کشیدی هم سزارین رو خیلی سخته ی مادر بودن نهایت عشقه بااین همه درد منم طبیعی زایمان کردم . وقتی راحت شدم خواستم بخابم امدن چند باری فشار دادن روی شکمم ک انگارررررررررر دنیا خراب شد روی سرم ولی عوضش دیگ اروم شدم جای ما بهشته واقعا

ای جانم مبارک باشه به سلامتی ان شاالله😍😍 مگه چند هفته به دنیا اومد؟

سوال های مرتبط

مامان گل پسر🥹💙🤰🏻 مامان گل پسر🥹💙🤰🏻 روزهای ابتدایی تولد
دیگه آخرین راهی که مونده بود، آمپول فشار بود… و شروع کردن به زدنش.

از روز جمعه تا یکشنبه، من با دردهای وحشتناک دست‌وپنجه نرم می‌کردم. یکشنبه صبح زود بالاخره دهانه رحمم ۱۰ سانت شد، اما تا ساعت ۱:۳۰ هنوز نتونسته بودم زایمان کنم.

واقعاً از شدت درد مردم و زنده شدم. حتی پمپ بی‌دردی هم گرفتم، ولی اصلاً فایده‌ای نداشت. دردش واقعاً غیرقابل‌تحمل بود.

بچه فقط خودش رو به پایین فشار می‌داد، اما نمی‌اومد. تا اینکه دیدن ضربان قلب بچه داره افت می‌کنه و دیگه وقت صبر کردن نیست. تصمیم گرفتن منو اورژانسی ببرن اتاق عمل برای سزارین.

من از شدت درد حتی نمی‌تونستم روی ویلچر بشینم. با همون حال، سریع منو به اتاق عمل بردن، بی‌حسم کردن و شکمم رو باز کردن.

بچه اون‌قدر پایین رفته بود که برای بیرون آوردنش مجبور شدن با زور و سختی زیاد، اول بچه رو بالا بکشن و بعد خارجش کنن…

بعد از اون همه درد، ترس و ساعت‌ها انتظار، بالاخره پسرم به دنیا اومد… 🥹🤍
ساعت ۱۳:۵۸
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۴)
❌❌❌❌❌
با کمک ماما بلند شدم رفت سمت اتاق زایمان تا بحال اتاق زایمان رو از نزدیک ندیده بود و وقتی رفتم داخلش خیلی ترسناک بود برام ،من تا الان دوبار اتاق عمل رفتم اینقدر برام ترسناک نبود که اتاق زایمان رفتم
سریع روی تخت دراز کشیدم و دستگاه اکسیژن و فشار خون و ان اس تی وصل کردن برام ،خیلی درد داشتم و اصلا نمی‌تونستم تحمل کنم که دوباره یه دوز دیگه برام تزریق کردن،دکترم میگفت زور بزن و نمیدونم توان زور زدن رو نداشتم یا زور میزدم بچه بدنیا نمیومد،همون لحظه ضربان قلب بچه کم شد و میخاست ببرن منو سزارین کنن ولی دکترم سریع اومد بتادین ریخت روم و لحظه برش زدن واژن رو هم حس کردم و دونفر کنارم رفتن روی پایه محکم شکممو فشار دادن ،اون لحظه از درد و ترس کلی جیغ زدم و تا مرز سکته کردن رفتم ولی وقتی دخترم بدنیا اومدن اصلا نفهمیدم چی شد فقط اون لحظه بچه رو گذاشتم بغلم همه چیز فراموش شد و باورم نمیشد،دکترم گفت حالا زور بزن که جفتت بیاد بیرون که از درد و ترس رو به بهوش شدن بودم که دکترم گفت برات بیهوشی میزنم راحت بخوابی که جفتت رو بکشم بیرون هم برات بخیه بزنم
مامان آرشا🩵 مامان آرشا🩵 ۷ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان
بستری شدم منتظر دردام شدم که معاینه کردن دوسانت بودم تا ساعت دو دردام قابل تحمل بود اذیت نمی‌شدم مدام ورزش میکردم توپ میزدم که از ساعت سه به بعد دردام شدت گرفت و بازم می‌تونستم تحمل کنم اصلا صدام در نمیومد فقط تو دلم می‌گفتم من قوی بخاطر بچم باید تحمل کنم معاینه کردن 4سانت بودم بعد یکساعت دوباره توپ زدم دوباره معاینه کردن شیش سانت بودم ولی هربار معاینه من میمردم خیلی درد داشت سر بچه داخل داخل کانال قرار نمی‌گرفت همین کارو سخت میکرد دوباره ورزشارو شروع کردم دیگه دردا شدید بود ولی بازم من به جای داد نفس عمیق می‌کشیدم اصلا سر بچه نمیکند پایین دهانه رحمم به هفت هشت سانت رسیدم شکمم رو فشار میدادم که بچه تکون بخوره یکم سر بخوره پایین تر من همچنان درد شدید داشتم فقط معاینه میکردن نمی‌تونستم تحمل کنم فقط بلند یا فاطمه زهرامیگفتم معاینه خیلی بد بود دیگه خیلی فشار بودم ساعت پنج نیم شد من همچنان درد و ورزش میکردم و دهانه رحمم نه بود دیگه اومدن یکم دیگه فشار دادن یکم خودم زور زدم فول شدم رفتم اتاق زایمان خیلی درد داشتم اونجا ساعت پنج 45بود یه ربع طول کشید فقط پورسه زور زدم و فشار دادن پرستارابود ک دیگه واقعا داشتم از حال میرفتم همش خدا خدا میکردم که زودتر دنیا بیاد که شیش تمام بود که دنیا اومد بچم سیاه کبود شده بود اینقدر فشار روش بود و وقتی وزن کردن پسرم 4کیلو بود و سرشم بزرگ بود برای همین اینقدر اذیت شدم و هم بچه دیر اومد یعنی این سومین زایمانم بود فکر میکردم که خیلی راحت دنیا میاد ولی خیلی سخت بود چون هر بچه ای باهم فرق داره شاید اگه وزنش کمتر بود راحت تر دنیا نیومده خلاصه پسر کوچولو خوشگل منم بغل کردم از دیدنش لذت بردم 🥰
مامان رُز مامان رُز ۶ ماهگی
#تجربه زایمان ۲

بعد رفتن بالن گذاشتن انگار مردم واقعا دردش افتضاح بود و واقعا از خود زایمان ده برابر درد بدتری داشت وقتی بالن رو گذاشتن فقط داشتم ناله میکردم دیگه بریده بودم وقتی بالن گذاشتن به زور شده بودم ۳ سانت تا ساعت ۱۲ شب درد کشیدم دیگه جیغ میزدم داد میزدم اصلا نمیتونستم بخوابم فقط التماس میکردم ببرنم سزارین میگفتم به خدا نمیتونم میمیرم واقعا هم نمیتونستم از ساعت ۱۱ صبح داشتم درد میکشیدم خلاصه ساعت ۲ شب اومد کیسه آبم رو پاره کرد بازم فقط درد میکشیدم و همچنان ۳ سانت بودم دیگه اینقدر گریه کردم که صدام در نمیومد یه کم بهم مسکن زدن و یه گاز بی دردی دادن ۲ ساعت تونستم بخوابم که گاه گاه درد سراغم میومد دوباره ساعت ۵ صبح سرم زدن و آمپول فشار و دردام شروع شد تا ساعت ۶ درد داشتم ولی حداقل وسطاش ول میکرد میتونستم تحمل کنم از ساعت ۶ به بعد یه سره شده بود دردام گریه میکردم داد میزدم میگفتم بابا با رضایت خودم میخوام برم بیمارستان دیگه ولی نمیذاشتن مامانم طاقت نمی‌آورد بمونه پیشم اینقدر حالم بد بود دکترا دستگاه آن اس تی رو وصل کرده بودن بهم نمی‌تونستم میکردم پا میشدم از درد به خودم میپیچیدم با این همه درد تازه رسیده بودم به ۴ سانت یه چیزی که خیلی حرصمم می‌داد من داشتم جون میدادم پرستار ها میگفتن نه دستگاه دردتو خیلی کم نشون میده الکی چرا اینقدر بزرگش میکنی درد تو الان در حد یه پریودی در صورتی که من داشتم جون میدادم واقعا جون میدادم خلاصه ۴ سانت شدم التماس کردم یه چیزی بدن دردم کم بشه که ماما گفت باشه بهت گاز بی دردی میدم گفت هر وقت درد داشتی گاز رو بکش من کلا درد داشتم شروع کردم به کشیدن گاز پشت سر هم الا ول نمیکردم پشت هم گاز رد میکشیدم اصلا دردام رو حس نمیکردم خیلی کم ولی
مامان هلنا مامان هلنا ۹ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی
ساعت ۱ شدت درد هام زیاد بود و داد میزدم که توروخدا منو سزارین کنید تحمل ندارم بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی و اصلا سزارین نمی‌کنیم. ساعت نزدیک ۲ بود که دیگه تحمل درد نداشتم و همش میخواستم از بیمارستان و آمپول فشار فرار کنم. نمیذاشتن از تخت حتی بیام پایین ورزش کنم. من ماما همراه نگرفتم و مادرم پیشم بود ‌
اصلا هم پشیمون نیستم که ماما همراه نداشتم. ساعت ۲ اومدن معاینه کردن گفتن ۶ سانت شدی و گفتم گاز انتونکس رو میخوام گفتن باشه ولی زیاد استفاده نکنی. موقع درد فقط ازش استفاده می‌کردم. برای من تاثیر خوبی داشت.
ساعت ۳ بود که مادرم رو بیرون کردن و گفتن نزدیک زایمان هست.
درد اصلی اون موقع شروع شد و همش داد میزدم و درجه آمپول فشار رو برام زیاد کردن ولی بچه چون درشت بود به دنیا نمیومد. تا ساعت ۴ من زور کردم و گریه کردم و داد زدم
دیدن بچه به دنیا نمیاد یه ماما صدا زدن اومد روی تختم و گفت من میشمارم بعد زور بزن و همزمان شکمم رو فشار می‌داد.
یک ربع طول کشید و ساعت ۴ و ربع دقیق هلنا رو دادن بغلم .
مامان دخترکم مامان دخترکم ۱۲ ماهگی
خانما خیلی هاتون بهم گفتین از تجربه زایمانم بگم براتون.... من هم درد طبیعی کشیدم تا 10 سانت باز شدم هم سزارین شدم... علتش هم متاسفانه زایشگاه بیمارستان بود که وقتی درد زایمان داشتم رفتم منو به دستگاه وصل کردن ولی به دروغ بهم گفتن که دستگاه هیچ گونه درد و انقباض زایمانی نشون نمیده حتی تماس گرفتن با دکترم بهش گفتم خانم فلانی اومد نوار قلب و نوار و نوار انقباض ازش گرفتیم هیچ گونه درد زایمانی نداره... منم رفتم خونه دردم هر لحظه بیشتر می‌شد که بعد دو ساعت دردام در حدی شدید شد که هر سه دقیقه دردی میگرفتم که حتی نمیتونستم راه برم... خودم به زور رسوندم بیمارستان معاینه ام کردن گفتن دهانه رحم 8...9سانت باز شده تماس گرفتن با دکترم که بیاد بیمارستان وقتی دکتر اومد معاینه ام کرد گفت دیگه دهانه رفتم 9 سانت بازه طبیعی زایمان کن منم التماس دکترم کردم که نه تورو خدا نمیتونم دارم میمیرم از درد.... بلاخره دکترم راضی شد ببره سزارینم کنه ولی حالا تو اتاق عمل دکتر بیهوشی گیر نمیومد رفته بود که عمل دیگه انجام بده.. چقدر هم طول کشید دکتر بیهوشی اومد!!
مامان مرسانا🩷 مامان مرسانا🩷 ۲ ماهگی
پارت ۲
ساعت ۳شب شد شدم چهار سانت درخواست اپیدورال کردم چون کمر درد داشتم دکترم گفت صلاح نمی‌بینم اپیدورال بگیری حالا من نفهمیدم خودمم ربط داره یا نه ولی گاز بی حسی بهم دادن خیلی خوب بود ولی یکم طول کشید تا بیارن
من ساعت سه بی حسی خواستم تا دکتر از اتاق عمل بیاد بالا سرم که تجویز کنه دو ساعت طول کشید ساعت پنج بی حسی رو دادن بهم
با دهانه رحم پنج سانت وقتی تنفس کردم بی حسی رو انکار آدم میخابه درد رو متوجه می‌شدم ولی دیگه شدت نداشت مثل تحمل درد پریود بود برام و خواب آلودگی .
یهو چشامو وا کردم دیدم ساعت ۷و نیم صبح شده بی حسی جدا کردن ازم سرم وصل کردن تا به خودم بیام گفتن فول شدی ده سانتی من همینجوری تعجب مونده بودم تو دو ساعت چقدر زود فول شدم .دیگه فقط زور میدادم دردم که می‌گرفت زور میدادم بعدش تنفس دوباره زور فقط اخراش چون شب قبل چیزی نخورده بودم خیلی حالم بد شد پاهام می‌لرزید از ضعف .
ساعت ۸:۲۵دقیقه‌ بلاخره با کلی زور زدن بچه رو گذاشتن رو شکمم
کل دردام‌ رفت به کل من فکر میکردم به دنیا که بیاد از حال میرم برعکس انگار کلی انرژی گرفته بودم حتی عجله داشتم وقتی دکتر داشت بخیه میزد من کل هواسم به بچم بود انگار نه انگار زایمان کرده بودم اصلا مهم نبود برام منی که انق ترس از زایمان داشتم
بعدش برش داشتن بردن ریه هاشو شست و شو دادن چون مدفوع کرده بود
نظر شخصی من دکتر های بیمارستانی که زایمان میکنید توی زایمان طبیعی خیلی مهمه من شاید اگه بیمارستان دیگه زایمان میکردم آنقدر راحت نبود
مامان نورا مامان نورا ۴ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی 🥹
حدودا ساعت هشت شب دردام شروع شده بود و دل‌پیچه و کمر درد داشتم مثل درد دوران قاعدگی حدودا
حموم آب گرم رفتم یخورده ورزش کردم از خونه تا خود بیمارستان هم پیاده روی کردم ساک نوزاد رو آماده کردم وسایلامو آماده کردم ساعت هفت صبح رفتم بیمارستان
معاینه که شدم گفتن دهانه رحمم دو سانت باز شده و درد زایمان دارم ..داخل خود بیمارستان فرستادنم سونوگرافی که گفتن آب دور جنین 50 دکتر بخش گفت باید وایسیم دهانه رحم باز تر شه تا زایمان کنی
تا 32 ساعت صبر کردن ولی دهانه رحم همون جوری بود دیگه برای همین با سوزن فشار دردام شروع شد
اولین معاینه که با سوزن فشار شدم گفت 4 سانت بود حدود نیم ساعت بعدش معاینه شدم 9 سانت شدو سر بچه داشت میومد پایین 🥹
صبرم تموم شده بود ولی درداش مث دردای پریودی البته یکم دردناک تر بود و فقط دردام زیر شکم بود
ماما بخش خیلی کمکم میکرد همش ماساژ میداد کمر و شکممو سرش که دیده شد بردنم اتاق زایمان همون موقع سوزن بی حسی رو بهم زد و واژنمو برش داد بچه رو بیرون کشید گذاشت رو شکمم 🥹🥺
اشک از چشمام داشت فقط میریخت دردای بخیه رو هم هیچی نفهمیدم با اینکه 12 بخیه خوردم
موقع افتادن جفت با چند سرفه کردن افتادو راحت شدم
منو ی مریض دیگه داشتیم باهم زایمان میکردیم وقتی بچه رو از روی شکمم برداشتن همش چشمم به دخترم بود که با اون نینی عوض نشه😅😂 اصن یه استرس عجیب داشتم
ولی قشنگترین بخش زایمانم وقتی بود که گریه دخترمو شنیدم 🙂🫀
مامان مامان آرتام🐣 مامان مامان آرتام🐣 روزهای ابتدایی تولد
از تجربه ای که تو زایمان طبیعی کردم می‌خوام بزارم دوس داشتید ببینید ... 🛑 من دیشب ساعت ۱۲بستری شدم با یک سانت نزدیک صبح اومدن آمپول فشار زدن زور بیاد دردام کم کم شروع شد ..اولش از پن دقیقه خیلی کم می‌گرفت بعدش هی بیشتر و بیشتر شد دیگه واقعا غیرقابل تحمل شد انقد داد میزدم گریه کردم می‌گرفتم روی توپ زیر آب گرم تو بیمارستان هی میومدن معاینه میکردن صبح اومدن کیسه ابم رو پاره کردن خودشون بعدش ۱۰اینا بود گفتن ۴سانتی هنوز خیلی درد داشتم بعدش هی معاینه هی درد و تحمل شدم۶سانت رفتم بهم آمپول بی دردی زدن اون خیلی دردمو گرفت ولی سرگیجه و هی به خواب فرو میرفتم بیدار میشدم یکم ک گذشت گفتن نه دیگه بچه گیر کرده نمیاد گفتم نه من سزارین نمیخوام می‌خوام طبیعی گفتن نمیشه بچه خفه میشم من کار خودمو کردم هی زور زدم گریه کردم ...درسته خیلی درد خیلی استرس داشت ولی خدا دستمو گرفت لحظه آخر گفتن بچه میاد آخرش زور خودمو زدم بچه اومد ...ولی واقعا خیلی درد و زحمت داره طبیعی زایمان کردن خداروشکر بلاخره منو به خوشی بغلش کردم و شکرگذارم همتونو دعا کردم❤️
مامان آریا مامان آریا ۳ ماهگی
✨پارت دوم زایمان طبیعی
فاصله بین دردام کمتر می‌شد.تو راه بیمارستان هر چهار پنج دقیقه یکبار بود.وقتی رسیدم بیمارستان گوشیم گرفتن منو فرستادن تو یه اتاق .همراهم راه ندادن بعدش یکی معاینه کرد گفت ۳ سانتم.دستشو که در آورد تمام کیسه آبم خالی شد کل تخت و زمین کثیف شد. خیلی ترسیدم بعدش بردن بستری کردن سرم زدن. تو ده دقیقه دردام خیلی شدید شد دو سه برابر قبل. فاصله بین دردام شد سه دقیقه. معاینه کردن گفتن ۴ سانت . خیلی درد داشتم همش میگفتم شوهرم بزارین بیاد ولی اجازه نمیدادن .حالت تهوع داشتم همش بالا میاوردم خیلی احساس دستشویی داشتم میرفتم دستشویی چیزی نبود . مامای همراه هی می‌گفت ورزش کن ولی حتی توانایی وایستادن هم نداشتم نتونستم اصلا ورزش کنم نمی‌دونم چجوری ملت وسط زایمان ورزش میکنن فقط تونستم رو صندلی بشینم اونم ماساژم بده با روغن بادوم و گرنه هیچ کدوم از کاراش رو نتونستم انجام بدم .ولی ماساژ خیلی کمکم کرد. دردش که دیگه خیلی غیر قابل تحمل شده بود وقتی که معاینه کردن گفتن ده سانت هستی . یعنی خودم نفهمیدم اونا هم انتظار نداشتن من برسم ده سانت تو این تایم. بعد معاینه کردن دیگه گفتن زور بزن.باید خیلی پر قدرت زور بزنی .چندین بار زور زدم بچه اومد توی واژن کامل حس میکردم سرشو .خیلی حس عجیب و ترسناکی بود از رو تخت بلندم کردن بردن تو یه اتاق دیگه اونجا هم چند بار زور زدم و بعدش برش زدن که درد داشت و حسش کردم و بعد بچه به دنیا اومد. بعدشم بخیه زدن با اینکه بی حسی زدن ولی یکم درد داشتم . موقع در اومدن جفت هم خیلی درد داشتم . بعدش کم کم بدنم آروم شد یکم درد بود ولی هی کمتر می‌شد.ولی بازم اذیت کننده بود . سعی کردم واقعیت رو بدون اغراق بگم.