۲۵ پاسخ

دقیقا

درخواستمو قبول کن

گل گفتی عزیزم دقیقا همینه

دقیقا انگار منو توصیف کردی

قربون دهنت خواهر
من ک دیگه سرم گیج میره بخدا

دقیقا همینطوریه

من فک میکردم خونه من فقط وضعش اینجوری ک اصلا بیکار نمیشینم

به به جایی هست کیک ساده خونگی بفروشن الان همه جا شکلاتی و خامه ای زیاد وووش

واییییییی من دیگه دارم جون میدم زیر بار این همه کار تازه اب هم تند تند قطع میشه برق هم که قربونش برم هر روز دوساعتی نداریم انقدر خسته میشم دعوای بچه ها که دیگه وای وای وای نگمممممممم

منم دقیقا ازوقتی ۴نفری شدیم همچین حسی دارم دقیقا دایم لباس ظرف پخت وپزوخریدهم بزارکه بره

چقدر خونه ی مارو شما توضیح دادی ؟؟!! بعد اینجوریه که در یخچال باز میکنی خیلی چیزا هس ولی بدرد نمی خوره شامل ابلیمو، انواع رب ، آب آلوچه و...😂

میشه دستورپخت کیک خوشمزتو بدی ؟؟

وای خونه ما هم دقیقا همینه دلم میخواد برم سر کار از محیط خونه و کارای تکراری خسته شدم آخه کلی کار می‌کنی انگار نه انگار دوباره فرداش همین کارا رو باید تکرار کنی

من که له له شدم

دقیقا همینه .منم هر چی جمع میکنم بازم کلی کار هست که انجام بدم مثلا کشوی لباس ها بهم ریخته یا کمد اسباب بازی و .....
اصلا اینایی که میگن تو خونه حوصلم سر میره کار ندارم رو درک نمیکنم. من که اصلا نمیفهمم کی شب میشه

ههمون همینیم .. روتین زندگیمون همین شده

آره دقیقا هرچقدر کار میکنی باز همونه فقط پیر میشیم

عالیه خداروشکر کنین تنتون سالم میشه انجام داد

اخ اخ نگو منم فکر میکردم من اینطورم چقدر همدرد زیاد

دقیقا تمیزی تو خونه ما یه ربع هم موندگار نیست

دقیقا همینطوره یا زود تموم میشه یا هیچوقت تکمیل نمیشه😐🙁

کار خونه هم ک نگم..

اره بخدا من که دیگه افسرده شدم از کارای خونه و دعوای بچه هام نمیتونم به خودم برسم اونوقت خواهرام وزن داداشام میشنوم که میگن خسیس هست دلش نمیاد به خودش برسه خدا خودش شاهده نمیتونم برم بابچه هام بازار به زور رفتم بازار براشون ی دست لباس و ی مانتو وتونیک برای خودم خریدم

واقعا من ک کمر درد گرفتم از بس سرپام

وای دقیقا باید بگم که بعد از کار معدن سخت‌ترین کار دنیا خانه داریه ☺️☺️☺️

باهمین کارداریم پیرمیشم خواهر

سوال های مرتبط

مامان گوگولی مامان گوگولی ۳ سالگی
باورم نمیشه لباس درست حسابی ندارم یا باید میخریدم یا باید میدوختم…
تصمیم داشتم همه لباسامونو خودم بدوزم که متاسفانه اولین بار که رفتم بازار و نصف پارچه هامو خریدم فرداش اینجوری شد…از ترس یه گوشه افتادم مریض شدم رفتم شهرستان…اونجام جایی نرفتم واقعا از ترس…حالا نه خودم نه دخترم نه شوهرم لباس درست حسابی نداریم☹️لباس اصلا مهم نیس منتهی تازه برگشتم و اینجا تازه مهمونیام شروع شده چون خودم خیاطم واقعا خجالت می‌کشم همه خرید رفتن کامل کامل انگار که هیچی نشده خداروشکر که حداقل خرید رفتن و دارن زندگی می‌کنن خیلی خوشحالم …فقط به این فکر کردم چقدر من‌ ضعیفم و خودمو باختم😑ینی فقط من فوبیا دارم😩😫
خداکمک کنه تموم بشه بریم به روزهای قشنگ و قشنگتر
من اخه آدم خرید اینترنتیم نیستم باید حتما پارچرو لمس کنم😐
شما خرید رفتین؟می‌رید بازار؟من هیجا نمی‌تونم برم حتی خونه مامانم چون اونجا بدتره دلم براشون تنگه تاخالا آنقدر ازشون دور نبودم اونام میگن نمیاییم تو با بچه سختته سره کار می‌ریم مسیر سخته نمی‌تونیم…برای مایحتاح زندگی می‌ریم بیرون خرید و خونه یه سری اقوام که نزدیک خودمن
الان این شومیز و بدوزم شلوارشم باید بدوزم پارچه ندارم باید حتما برم‌بازارررر
برم بنظرتون؟؟؟










کودک پوشک سلامت مادر بچه فرزند
بارداری#بچه#شیرخشک #آموزش کودک
مامان مهربون مامان مهربون ۴ سالگی
شیرخشک فرزندپروری شیردهی
سلام مامانی گل .سال ۴۰۵ مبارک . سال جدید پر از سلامتی و حال خوب و آرامش برای همگی باشه. الهی که همه اونایی که از خونه هاشون رفتن به سلامتی و دل خوشی برگردن.
یه چیزی میخوام بگم ببینم شمام براتون پیش اومده. میگن من مثلا یه مسئله سخت که پیش میاد همش دنبالشم که تموم بشه و به آرامش برسم و دقیقا وقتی تموم میشه یه چیز دیگه پیش میاد.
باور کنید که بهش باور ندارم . نگاه نکنید یه وقتا اینجا مینویسم و روانی شدم. ولی بینهایت ادم خوشحال و مثبت و پرانرژی بودم و سعی میکنم باشم . ببینید بچه ای که آلرژی داره واقعا روح مادرش آسیب میبینه .ولی کلا میگم.چرا باید اینجوری باشه که از یه مشکل درمیای میدفتی تو یا چیز دیگه. من ادمی بودم که هر لحظه گفتم و نیگم خدایاشکرت. مثلا یه نمونه ش من دوران حاملگی وحشتناکی داشتم تمام دوران بارداری تهوع شدید که فقط تا اول ماه شش وزن کم کردمو خواب هیچی به معنای واقعی . تا تو اتاق عمل بالا اوردم. دو بار اسباب کشی . هفته اخر همش بخودم میگفتم داره تموم میشه راحت شدم ،تو راه بیمارستان خوشحال کخ تموم میشه . اونقدر زایمان بدی داشتم. بازم کنار
همش به شوهرم میگفتم راحت شدیم فقط بریم خونه و بعد شروع شد تازه . از سه روزگی بیمارستان . بستری بیمارستان های مختلف . این یه نمونه بود . چرا وقتی فکر می‌کنیم به راحتی رسیدیم یه چیز دیگه شروع میشه !
لطفا برام بنویسید
ممنونم دخترا