سلام بچه ها کسی بیداره؟؟
من دو شبه عذاب وجدان روانیم کرده تا صبح بیدارم الان با دوتا قرص آرامش بخش هرکار کردم خوابم نرفته....
من جز ایلیا یه دوقلو ۲ ساله هم دارم دیشب خونه برادر شوهرم بودیم ایلیا خیلی دوقلو ها رو اذیت میکرد و میزد یه بارش چنان محکم زد زمین بچه رو که. خون دماغ شد هرچی صحبت میکردم باهاش فایده نداشت هرکار کردم سرگرم بشه ولی کنه دوقلو ها نبود و میزدشون به درو دیوار و اونام یه سره گریه و جیغ
انقد عصبی شدم ایلیا رو زدم😭تا آروم نشست و ول کرد
اینو بگم من صبرم خیلی زیاده اصلا اینجور نیستم دست بزن داشته باشم و بزنم بچه ها رو بخدا آنقدر اذیت میشم ولی مدارا میکنم کل زندگیمو گذاشتم پاشون و اینکه توجه هم من هم باباش به ایلیا خیلی زیاده گفتم اینجور باشیم که وجود دوقلو ها اذیتش نکنه ولی انگار بدتر شد بیشتر وقتا میگه کاش این بچه ها رو نداشتیم و.....
بابت کتک دیشب خیلیییییی ناراحتم 😭هرچی گریه میکنم آروم نمیشم دیوونه شدم کل روانم به هم ریخته می میکنم مادر خوبی نیستم براش😔کاش دستم می‌شکست همون لحظه....

۱۱ پاسخ

گریه کردنت بیشتربخاطرخستگی روان.
ازبس اذیت میکنن آدم کم میاره وروانی میشه.
بچه اولتم نزاربچه هاروبزنه.اگه خدایی نکرده یه اتفاقی بیفته براشون چی.

عزیزم جوری که میگی معلومه داری فرق میزاری بین بچهات .
هر چقدر بچه اولت برات عزیزه هم‌ن اندازه هم اون دوتا طفل معصوم باید عزیز باشن .بعدم اینکه دوقلوهات رسیدگی و مراقبت بیشتری از جانب مادر نیاز دارن از اول نباید اجازه میدادی پسر بزرگت حس برتری اینجوری داشته باشه که اون کوچولوها رو بزنه .وقتی میزنشون با لحن تند دعواش کن که بقول معروف بادش بخابه نتونع اذیتشون کنه .

اصلا ناراحت نباش عزیزم یه وقتایی آدم مجبور میشه اتفاقا هرچی نازشو بکشی بیشتر اذیت می‌کنه و اون دوتا رو میزنه بزار بفهمه کارش اشتباهه

منم مثل شمام سریع عذاب وجدان میگیرم.ولی این چیزای که شما گفتی حق داری به نظرم درسته میگن بچه اول به توجه بیشتری نیاز داره ولی الان دوقلوهای شما هم متوجه هستن و میفهمن از اونا هم نباید غافل بشید به نظر من که کارتون نیازش بوده.

تاپیکتو خوندم چقدربرای دخترمعصومم گریه کردم تو فقط یکبار پسرتو زدی و میخوای بخاطرش خودتو بکشی
دخترمن خیری ازمن ندید ازاول نوزدایش شیرجوش بهش دادم هی بالاسرش دعوا کردیم ازشش تاهشت ماهگی پدرشو ندید هشت ماهگیش پدرش اومد بخاطرخیانتش افسردگی شدید گرفته بودم روانی شده بودم بچم سینموگازگرفت بچه هشت ماهمو زدم 😭😭هیچوقت باهاش بازی نکردم براش همبازی نیاوردم غذای مقوی وبه موقع بهش ندادم خیلی زیاد سرش داد زدم هروقت بغل خواست طفره رفتم ازمن بدتر جایی دیدی؟
الان خودمو چندوقته جمع وجورکردم تابتونم بهش آرامش میدم بازی میکنم غذای مقوی بغل بوس شعروداستان وتفریح و.....اماااا اون سالها جبران میشه برای دخترمممم ؟ نهههههه دردمن کم میشه؟ حتی دلشو ندارم عکس وفیلمای نوزادیشو ببینم خودمو نمیبخشم لیاقت بچمو نداشتم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

تنبیه ات بجا بوده پس ناراحت نباش ما هم انسانیم خسته میشیم کم میاریم ناامید میشیم ولی مادریم و همچنان بچه هامونو دوس داریم پس اصلا ناراحت نباش که به سلامت روحی روانی خودت آسیب میزنی. مثل من.
فدات بشم ناراحت نباش

بابا ول کن اتفاقا دستت بلا نبینه یعنی میخواستی بزاری دوقلوها رو ناقص کنه ایلیا دیگه داره ۵ ساله میشه ماشالله بزرگه باید تربیتش شروع کنی

عزیز بچه پرخاشگری و زدن رو اول از پدرمادر یادمیگیره. شما اگر در چنین مواردی با خونسردی و تکنیک های فرزند پروری و فرزندپروری همدلانه سعی کنی رفتار کنی بچتم تغییر میکنه امتحان کن. اگر نیلز به کمک داری از پیج rawanshenasikoodak در اینستا کمک بگید .

نارحتی نداره
بچع ای که گوش به حرف نمیده باید کتک بخوره

منم دخترم اصلااااااااااااا گوش نمیکنه آخرش یکی میخوابونم آدم میشه

عزیزم وقتی میبینی لج میکنه پاشو باهاش بازی کن بچه ها همچی میکنن ک جلب توجه کنن

عزیزم اشکال نداره بلاخره بچه یه وقتا احتیاج به تنبیه داره و شما هم حق دارین واقعا بچه ها اذیت میکنن خودتو ناراحت نکن برو بغلش کن بوسش کن تا آدم بشی

سوال های مرتبط

مامان دلوین و ماهلین مامان دلوین و ماهلین ۵ سالگی
سلام یه مشورتی باهاتون دارم دیروز که می خواستم ماهلین رو ببرم پیش دکترش گفت خواهرشم بیار گفتم باشه و بردمشون هر دو همزمان تو اتاق بودن من بیرون نشسته بودم چون نمیزارن مادر باشه ولی بیرون کاملا صدای خانوم دکتر میاد جلوی هر دوشون تمرین گذاشته بود ماهلین اصولا وقتی همزمان با هم بخوام تمرین کنم همکاری نمی کنه و انگار اعتماد به نفسش پایین میاددیدم دکتر هی داره بهش تذکر میده که ماهلین بالای صفحه رو نگاه کن ماهلین بیشتر دقت کن بعد دیدم عصبانی شد سرش یه کمی داد کشید و دعواش کرد که چرا اینجوری می کنی اونم افتاد به گریه هی بهش می گفت گریه نکن توجه کن و درآخر گفت ببین خواهرتو من می دونم وقتی با هم بخوام کار کنم‌ماهلین اذیت می کنه در بیشتر مواقع و من و باباشم دیوونه کرده با این کاراش لجبازی داره هیچکس غیر از من بچشو نمیشناسه ولی من میگم من بی سوادم مادرشم و یه دیپلم ساده دارم ولی چرا دکتر مملکت اینجوری باید رفتار کنه اگه تنها بود اینقدر ناراحت نمیشدم ولی چون خواهرشم باهاش بود میگم اعتماد به نفس بچه رو سرکوب کرده من از این لحاظ خیلی ناراحت شد این خانوم استاد مشاوره بچه هامه من با مشاورشون راحتم گفتم تلفنی جریان دیروز رو باهاش در میون بزارم کار و تشخیص خانوم دکتر عالیه ولی این رعتارشو نپسندیدم و بهشم گفتم اینا با هم باشن اذیت می کنند و به صورت جداگانه خیلی عملکردشون بهتره تا وقتی با هم کار بشه بعد جلوی ماهلین گفت دلوین خیلی بهتره ولی این اذیت می کنه خوب این بچه می فهمه احمق که نیست ماهلین خیلی دختر حساسیه و زود بهش برمی خوره من فوق العاده از این کاره خانوم دکتر ناراحت شدم به نظرتون چی کار کنم ؟؟نمی تونم درمانشم قطع کنم به نظرتون گذشت کنم اینبارو؟؟یا تذکر بدم ؟؟
مامان دخترای نازم مامان دخترای نازم ۵ سالگی
مامانا واقعا درمونده شوم نمیدونم چکار کنم و کجا برم. الان اومدیم ناهار کوفت کنیم سوپ گذاشتم شوهرم گفت کن نمی‌خورم آبدوغ خیار درست کردم واسه او دخترا هم دیگه سوپ نخورد از غذای شوهرم ریخم براشون که دختر گوچیکم شروع کرد اذیت کاری دستاشو می‌کرد تو کاسه می‌ریخت بیرون بماند شوهر پاشد رفت بیرون از خونه که شد روز قیامت اینقد دختر کوچیکم گریه کرد تمام وسایل داخل بوفه رو ریخت زمین شیشه هاشو میخواست بیاره بندازه زمین که منم از کوره در رفتمو گرفتم ی کتک حسابی بهش زدم.. با همون جیقو گریه شروع کرد در کابینت‌ها رو ب هم زد در حموم و تمام پشیها رو انداخت تو خونه گوشی منو هزار بار زد درو دیوار و..... که زنگ زدم شوهرم اومد دوتا و تو این گرما با متور برد بیرون.. الان نشستیم ب حال خودم گریه میکنم.. آخه این بچه چرا اینقد لجبازه.. خدا شاهده الان همش دعا میکنم ی زنبور نیشش بزنه شاید آروم بشه شاید اینقد بهانه نگیره. واسه بیرون... اصلا از زندگی بیزارم کرده ی بچه لجون ی دنده لجباز..... الان 2سالو نیمشه تا کی اینجوره.. هر چی بیاد جلو دستش پرت میکنه هرچی هم با زبون خوش باهاش حرف میزنم بی فایده.. مجبور میشم بزنمش؟ کسی بچش اینجور بوده تا چند سالگی خوب میشه
مامان مو خرمایی مامان مو خرمایی ۴ سالگی
اشتراک تجربه....
چند روزی دختری سرما خورده بود و توی خونه بود منم چون که خیلی حال و حوصله نداشت میذاشتم تلویزیون بیشتر ببینه... ولی دیگه امروز حالش خوب شده بود و گفتم شروع کنم تایم تی وی رو کم کنم ، ولی چنان مقاومتی کرد و گریه و جیغی راه انداخت که نگو ، من تی وی رو خاموش کردم و گفتم وقتش‌ تمامه... فک کنم حدود نیم ساعتی جیغ زد و گریه کرد ، آخریا دیگه کم آورده بودم میخواستم برم روشن کنم دوباره تی وی رو ، ولی گفتم نه...‌ مشاور کودکشم گفته بود وقتی میخواین یه عادت بچه رو ترک بدین دیگه اگه شروع کردین نباید برگردین و کم بیارین چون بچه میفهمه که میتونه با داد و بیداد به خواسته هاش برسه
خلاصه خیییییلی سعی کردم آروم باشم و باهاش حرف بزنم ولی دیدم راه نداره اصلا... رفتم سراغ کارای خودم بعد نیم ساعت اومد گفت بیا باهم بازی کنیم ، گفتم آروم شدی پس؟؟ چه بازی کنیم؟ دیگه پیشنهاد بازی داد و رفتیم بازی کردیم و تی وی رو بیخیال شد 😁😁
خلاصه که مامانا مقاوما کنین اگه اعصابتون میکشه 😮‍💨🤪
مامان پرروچه مامان پرروچه ۴ سالگی
دیشب برای شام رفته بودیم بیرون
یه خانواده دقیقا مثل ما هم اومده بودن یعنی یه پسر توی سن های دخترم داشتن و دو تا هم پدر و مادر
سفارش اینا ک رسید برای بچه اش سفارش نداده بود و مادر و فرزند باهم خوردن که یهو بچه جیغ زد ک من میخوام بخورم همش مال خودمه و شروع کرد ابروریزی کردن. مامانش هم از اونجایی ک اعصاب نداشت برداشت زد توی صورت بچه.... بچه طوری گریه میکرد ک دلم میخواست برم بغلش کنم، بعد برگشت گفت صورتم درد میکنه :((( باباش رفت براش دوباره سفارش داد ولی بازم بچه بداخلاقی کرد... مامانش هم گفت برو ظرف بگیر ببریم خونه... باباعه گفت خب الان گرمه بخوریم مامانه یه چشم غره رفت ،باباش درجا بلند شد و رفت ظرف گرفت و دراخر بچه هم گریه میکرد میگفت بمونیم همینجا بخوریم ولی مادرش با عصبانیت رفت بیرون و به هیچ کدوم دیگه محل نداد....
بنظرتون اینجا مشکل از مادر بود یا بچه ای ک همه چیزو برای خودش میخواست؟ واقعا نمیتونم بگم حق با کدوم بود و دوست دارم نظر شمام بدونم چون قطعا خودمونم توی این موقعیت ها بودیم
مامان گل پسر مامان گل پسر ۴ سالگی
شیشه شیر پوشک
شیر خشک
سلام مامانا خوبین
میشه بگین شما بودین چیکار میکردین من دوهفتس عمل کردم ۵روزی خونه مامانم بودم و بعد با هزار زور اومدم خونه میگف تو خونت اذیت میشی هی کار کنی. با مادرشوهرم تو یه ساختمون هستیم من براشون عروس خوبی بودم تا الان. وقتی اومدم خونه خیلی درد داشتم اصلا سرپا نبودم به مامانم گفتم نمیخواد بمونه و مادرشوهرم اینا هستن اونم قبول کرد ولی حتی مادرشوهرم یه بار زنگ نزد بگه ناهار من درست میکنم تو اذیت نکن خودت رو شوهرم هم اصلا نبودش کارش جوری که شیفت داره روز عید شوهرم نبودش من و پسرم تنها بودیم بعد ساعت ۱ظهر پسر خواهرشوهرم اومد خونمون من فهمیدم اومدن اونجا حتی یه زنگ نزد بگه ناهار بیا پایین خیلی دلخور شدم .حتی خود خواهرشوهرم نیومد یه سر بهم بزنه من وقتی زایمان کرد رفتم بیمارستان پیشش .ولی خیلی نارحت شدم حتی یه سر نیومد بهم بزنه .خیلی از دستشون عصبانی هستم منم به پسرش گفتم برو پایین میخوایم غذا بخوریم .ولی دلم خیلی گرفته به بعضی آدما نباید خوبی کرد مثل خانواده شوهر من