۱۲ پاسخ

برا من دعا کن شوهر منم مثل شوهر توه

التماس دعا عزیزم
اخه این شوهر تو چرا اینطوری انگار تورو گرفته بعنوان دستگاه تولید مثل وگرنه هیچ توجهی بهت نمیکنه

پریودبودی رفتی توحرم مشکلی نداره میگن حرامه

مامان فاطمه این شوهرت خیلی خودشو دست بالا میگیره انگار دوتا غریبه آیید نه صمیمیتی نه هیچی

زیارت قبول عزیزم..ان شاالله دوستتونم بچشو سالم بغل بگیره..خودتو بابت رفتار شوهرت ناراحت نکن سعی کن از زیارت لذت ببری

التماس دعا عزیزم

خب عزیزم شوهرتون مذهبیه دوست ندارع کسی عکس شما ببینه شوهر ما که مذهبی نیست هم خوشش نمیا من عکسی چیزی از خودم جایی بزارم

خوشا ب سعادتتت حتماااا برای من دعاکن یادت نره💚

خب عزیزم شاید دوست نداره عکست رو عمومی کنی

کلاب فوتم باشه بعد دنیا اومدن آتل میبندن خوب میشه نگران نباش

عزیزم قبول باشه
زیارت رفتی یادماهم باش
چرا شوهرت باهات اینجوره؟

ای خدا عزیزم‌خودتو ناراحت نکن شاید خوشش نمیاد عکستو نامحرم ببینه

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱۷ ماهگی
ما امشب رفتیم خونه مادرشوهرم خواهرشوهر یک پسر دوساله داره خب بعد دختر منم الان همش تب داره و دارو میخوره یکم ناز نازی شده خب بعد پسر خواهرشوهرم ظرف دستش بود چرخید خورد به صورت دخترم دخترم نفسش رفت هرچی میگم مامان چیزی نشد ک اینا کلی گریه کرد به هق هق افتاد بعد دوباره بازی میکردن سراشون خورد بهم دختر من تعادلشو از دست داد به پشت سر افتاد رو سرامیکا خب بعد من ازش دور بودم گفتم وای همین و زود رفتم بچمو بغل کنم مادر شوهرم گفت از مامانش ترسید میگم وای نگین تورو خدا خب بچه هم پیشونیش ضرب دید هم پشت سرش دیگه گذشت مواظبش بودم چیزی نشه ،اومدیم خونمون شوهرم همش تو اینستا بود من مواظب دخترم بودم بعد بهش میگم یکم تو مواظبش باش من دراز بکشم بعد من اصلا حواسم به این نبود خب نمیدونم چیکار کرد سر بچه رو زده بود به چوبای مبل من نگا کردم دیدم بچم دهنش بازه و صدا نداره خب ترسیدم زود پریدم میگم کجا خورد و فوت کردم تو صورتش بعد شوهرم باهام دعوا کرد جلو مامانم این چه اخلاقیه تو داری بچه از تو میترسه ک گریه میکنه یکسره میوفته سرصدا میکنی الکی میگه ها😭اینقد ناراحت شدم میگم تو راست میگی تقصیره منه من چیکار دارم مگه چیکار کردم خدا نگذره ازشون من مادرم ازم چه توقعی دارن بعدم مگه من جیغ زدم حرفی زدم 😭
امشب خیلی دلم از شوهرم شکست حس میکنم دیگه هیچ حرمتی نمونده بینمون منم دیگه حوصلشو ندارم دلم میخواد بذارم برم این روزا اینقد اذیتم کرده سر همه چی ها همه چی از پول ندادنش دارو نخریدنش با منت میخره دیگه حوصله ای نمونده برام همه موهام سفید شده🥲
مامان رمان نیاز مامان رمان نیاز ۱۵ ماهگی
#نیاز ۳۳۴




ومد جارو رو از دستم گرفت و با لحن ارومی گفت: برو به خودت برس من بقیشو انجام میدم
بهش نگاه کردم و با چشمایی پر از اشک گفتم: فقط لطفا اون زنتو نیار تو خونه ای که رادمهر هست زندگی کنه.. اون بچه گناهی نداره که تو همچین محیطی بخواد بمونه
اشکام بخاطر این نبود که شوهرم زن دوم گرفته بود بلکه بخاطر این قانون لعنتی ای بود که با اینکه شوهرت یه مریض باشه و حتی زن دیگه هم بگیره باز اونه که برای طلاق باید رضایت بده و چقد که این وسط به خانوم های زیادی ظلم شده
متهان اروم گفت: باشه نگران نباش میبرمش همون خونه ی خودم
سرمو تکون دادم و رفتم‌ از پله ها بالا و یه دورس و شلوار مشکی پوشیدم، لباسامو برداشتم و رفتم ارایشگاه ….
شب شده بود و به همراه ماهان و رادمهر تو بغلم رفتیم هتل و از ورودی وی ای پی به سالن وارد شدیم ، اینبار خداروشمر ماهان لجبازی نکرد و به موقع رسیدیم
کت شلوار قرمز رنگ پوشیده بودم و‌ رادمهر کوچولو هم با لباسای اسپرتش دست در دستم باهام راه میومد
بعضی اوقات که نگاش میکنم انگار البرزه که داره جلوم راه میره انقد بهم شبیهن
زیبا که جلوی در داشت با چند نفر صحبت میکرد اولین نفر دیدمون و با ذوق داد کشید رادمهر خالههه نگاش کن چقد بزرگ شده
رادمهر انگار که بترسه چرخید و از پام گرفت
ماهان با حرص گفت: جان بابا ترسیدی ؟ بیا بغلم
خواست بغلش کنه ولی رادمهر فقط به من چسبیده بود و نمیزاشت ماهان بغلش کنه ، جای تعجب هم نداره وقتی حتی یبار بچه رو تو حالت عادی بغل نکرده اونم الان دوست نداره بره بغلش
رو پاهام نشستم جلوی رادمهر و گفتم: چیشده خشگل مامان ؟ خاله ترسوندت؟
مامان رمان نیاز مامان رمان نیاز ۱۵ ماهگی
#نیاز ۱۲۹



هفته ای که گذشت با چیزی که فکرشو میکردم خیلی در تناقض بود ، فکر میکردم که برم شرکت و خودمو بیشتر به البرز نزدیک کنم ولی اون کل روزای هفته رو با اخم میومد شرکت و با اخم میرفت ، نمیدونم چرا ولی زیاد با بقیه صحبت نمیکرد، من درس دادن به کارکنان رو شروع کرده بودم و چند باری بود که وقتی سرمو میاوردم بالا میدیدم به چهار چوب در اتاقش تکیه داده و با یه ماگ تو دستش نگام میکنه البته فقط چند بار بود و تعدادش از دفعاتی که نگاش میکردم و پشت میزش نشسته بود و دستش زیر چونش بود خیلی کمتر بود ، اون حتی عصرا هم زودتر از بقیه میرفت و صبح ها هم تا من اون ترافیک رو رد میکردم و میرسیم بقیه همه اومده بودن
زیبا واقعا راست میگفت البرز دبی زمین تا اسمون با البرز تهران فرق داره ، حتی رفتن به اتاقش هم کار درستی نیست چون اوم مدیره و من یه کارمند معمولیشم و اینکه نمیخوام عین این دخترای هر جایی هی برم مزاحمش بشم ولی خب امروز چون با خودم شیر کاکائو و کیک نیاز پز اورده بودم بهانه داشتم که برم پیشش ؛ لیوانشو پر از شیر کردم و کیک هم توی ظرف گذاشتم و رفتم جای اتاقش
چند تقه به دیوار نیمه شیشه ای زدم‌ و رفتم داخل، میدونم که با اینکه به صفحه کامپیوترش خیرس بازم میتونه منو ببینه چون من ورژن دبیش رو دیدم که در حال دوازده ساعت کد زدن بازم حواسش بهم بود ! ولی خب الان حتی سرشم بلند نکرد ، به خودم لعنت فرستادم و دوباره این فکر کردم که احتمالا چون براش ل ^^خ ت نشدم الان دیگه تمایلی بهم نداره
بهرحال من لیوان و بشقابش رو گذاشتم روی میز
بازم بدون نگاه کردم بهم گفت: علی آقا مگه نیست که تو چیزی بیاری؟