بعد از اینکه یک جیغ بلند کشیدم، همه با سرعت اومدن و به خاطر دردی که داشتم، اپیدورال رو دوباره تمدید کردن. اما ماما عصبانی شد و گفت که به خاطر تمدید اپیدورال نمی‌تونی زور بزنی. منم گفتم: «نگران نباشید، می‌تونم زور بزنم.» و شروع کردم به انجام زایمان.
چند بار زور زدم و بعد پسرمو گذاشتن روی سینه‌م، ولی خیلی زود ازم گرفتنش. در حالت عادی باید صبر می‌کردن تا جفت خودش به‌صورت کامل و سالم خارج بشه، اما دکتر گفت: «زور بزن تا جفتت بیاد بیرون.»
منم زور زدم و جفتو به‌صورت تکه‌تکه و خونی کشیدن بیرون. بعد هم دستش رو روی شکمم فشار داد تا خون بیاد بیرون، و گفت که کامله. همون‌جا هم بخیه زد.
فرشته‌ی نازنین، اول از همه بگم خیلی متأسف شدم که همچین تجربه‌ی ناراحت‌کننده و پر از بی‌احترامی رو گذروندی. اینم متن تایپ‌شده و مرتب‌شده‌ات، با حفظ لحن واقعی و ناراحتیِ به‌حقت، فقط کمی روان‌تر:
بعد از اینکه بخیه رو زد، بلند شد و رفت. خدمه اومدن زیرم رو تمیز کردن و وسایل رو جمع کردن، اما اجازه ندادن برم دستشویی یا پاهام رو بشورم. هر بار که پرسیدم، گفتن: «نه، اینجا قانون‌مونه که نباید بری دستشویی یا پاهات رو بشوری.»
با همون پاهای های کثیف و خسته، لباس بخش رو تنم کردن و منو روی برانکارد خوابوندن و بردن به بخش. تو بخش که رسیدیم، گفتن از روی تخت بلند شو تا بری توی اتاق. اما همین که بلند شدم، خونریزی شدید انجام شد؛ طوری که کل شلوارم از خون خیس شد.
اما اون مامای احمق گفت: «به خاطر اینه که هنوز ادرار نکردی!» انگار نه انگار که این خون بود نه ادرار! مگه رنگ ادرار قرمز خونیِ؟!

۷ پاسخ

من ترسم گرفت😪

وای خدای من

خدا خیرشون نده بخدا از یاد ادم نمیره مال من تو اتاق عمل متخصص بیهوشی ک خانم بود ی چپ بهم نگاه کرد هنوز یادمع

یا علی😢

عزیزم چقدر اخه آدم میتونه سنگ دل باشه خوبه خودشونم زن هستن خدا جای حق نشسته عزیزم ناراحت نباش کارما جوابشونو میده

عجب.‌.

وای😤

سوال های مرتبط

مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۲ ماهگی
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۴)
❌❌❌❌❌
با کمک ماما بلند شدم رفت سمت اتاق زایمان تا بحال اتاق زایمان رو از نزدیک ندیده بود و وقتی رفتم داخلش خیلی ترسناک بود برام ،من تا الان دوبار اتاق عمل رفتم اینقدر برام ترسناک نبود که اتاق زایمان رفتم
سریع روی تخت دراز کشیدم و دستگاه اکسیژن و فشار خون و ان اس تی وصل کردن برام ،خیلی درد داشتم و اصلا نمی‌تونستم تحمل کنم که دوباره یه دوز دیگه برام تزریق کردن،دکترم میگفت زور بزن و نمیدونم توان زور زدن رو نداشتم یا زور میزدم بچه بدنیا نمیومد،همون لحظه ضربان قلب بچه کم شد و میخاست ببرن منو سزارین کنن ولی دکترم سریع اومد بتادین ریخت روم و لحظه برش زدن واژن رو هم حس کردم و دونفر کنارم رفتن روی پایه محکم شکممو فشار دادن ،اون لحظه از درد و ترس کلی جیغ زدم و تا مرز سکته کردن رفتم ولی وقتی دخترم بدنیا اومدن اصلا نفهمیدم چی شد فقط اون لحظه بچه رو گذاشتم بغلم همه چیز فراموش شد و باورم نمیشد،دکترم گفت حالا زور بزن که جفتت بیاد بیرون که از درد و ترس رو به بهوش شدن بودم که دکترم گفت برات بیهوشی میزنم راحت بخوابی که جفتت رو بکشم بیرون هم برات بخیه بزنم
مامان یزدان کوچولو😍 مامان یزدان کوچولو😍 ۱ ماهگی
دردام قابل تحمل بود نوارقلب هم اوکی بود مامای زایشگاه اومد و کیسه ابم رو پاره کرد حدودا ساعت۱۱ونیم بود که من۴سانت شدم و زنگ زدن ماماهمراهم اومد و چن تا خرما بهم داد خوردم و شروع کردیم به ورزش کردن تا جایی که دیگه من دردام شدید شد و پاهام جون نداشت چون از صبح زیاد فعالیت داشتم خسته بودم که ماما همراهم پیشنهاد داد توپ بیاره و روی توپ ورزش کنم
به توصیه ماماهمراهم نشستم روی توپ و گفت وقتی درد دارم روی توپ بالا پایین بشم وقتی درد ندارم به صورت دورانی توپ رو زیرم حرکت بدم
۳بار که دردم شدید شد روی توپ بالا پایین شدم که دیدم یه فشار خیلی خیلی زیادی داره بهم میاد دیگه سخت بود این قسمتش برام که سریع رفتم روی تخت معاینه ام کردن گفتن فول شدم و زنگ زدن که دکترم بیاد
دکتر که اومد رفتم سرویس خودمو کامل شستم و منو بردن روی تخت زایمان و ماما همراهم گفت هروقت گفتم زور بزن تا سر بچه بیاد
۴بار زور زدم که با زور پنجم حس کردم یه چیزی سر خورد و اومد بیرون بعدشم بچه رو گذاشتن روی سینه ام و صدای گریه اش بود که بلند شد
و ساعت۱و۴۰دقیقه شنبه۳۰خرداد پسرم به دنیا اومد
مامان آوا مامان آوا ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت آخر
بعد اینکه جفت نمیومد و دوباره گفت زور بزن و خودشم دستشو کرد داخل و جفتو کشید من یه لرزی گرفته بودم که نمی‌تونستم حرف بزنم حتی با اشاره میگفتم یه چیزی ب
بندازید روم ولی گوش نمیکردن هرکی هم رفت سرکارش من مونده بودم اونجا و همونی که تمیز میکرد حتی تختمم درست نکردن تا پاهام یکم دردش کم بشه همین جوری ولم کردن رفتن خلاصه که منو خیلی اذیت کردن بعد که بخیه زد من خونریزی کردم اونجا هم یه عالمه شکمم و فشار دادم که الان هنوزم کبوده و دست میزنم درد داره و اینو نگفتم وقتی هم رو تخت بودم بهم سه بار سوند وصل کردن بعد که بخیه زد و رفت یه پرستار آمد دنبالم که منو ببره تو بخش گفت بلند شو خودتو بشور و ببخشید ادرار هم بکن که ببرمت بخش و من با سختی بلند شدم خودمو شستم با اون لرز و لباس پوشیدم نشستم رو ویلچر بچمو دادن بغلم و اونجا از کل زایمان فراموش کردم با اینکه هنوزم درد داشتم و منو بردن بخش الانم دوباره برگردم عقب طبیعی رو انتخاب میکنم ولی بیمارستان خصوصی
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۳ ماهگی
مامان هلیا مامان هلیا روزهای ابتدایی تولد
ادامه تاپیک قبلی

بعد اینکه دردام بیشتر شد فقط داد می‌کشیدم هردو دقیقه یا یک دقیقه می‌گرفت ول میکرد اومدن سوند گذاشتن که دهانه رحمم باز بشه اون همه درد کشیدم تازه شده بودم ۴سانت اومدن آمپول فشار بهم زدن تو سرم ومدامم معاینه میکردن بعد که به ۵سانن رسیدم زنگ زدن ماما همرام اومد واقعا دردش زیاد بود ماما که اومد با کیسه آب گرم کمرم رو ماساژ میداد وبا دستگاه ماساژور رو کمرم رو ماساژ میداد تازه شروع کرده بود که ورزش کنیم ولی من دردم آنقدر شدید بود که سریع به ۱۰سانت رسیدم وزور میومد به مقعدم انگار تمام جونت از مقعدت میخواد بیاد بیرون بعد که معاینه کردن گفتن که فولم وماما ویک ماما دیگه وهمه دانشجو ها اومدن بالا سرم قبل از اینکه ماما خودم بیاد یکی دیگه از ماما ها اومد کیسه آبمو با دو انگشتش پاره کرد که درد نداشت یع عالمه ازم آب اومد سوندم که گذاشتن یه عالمه آب خون ازم ریخت بعد که فول شدم گفتن هر وقت دردت گرفت زور بزن منم آنقدر که خسته شده بودم نمیتونستم زیاد زور بزنم و دردام تند تند وا میکرد بخاطر همین اذیت شدم با ۷تا زور وقیچی خوردن بالاخره دخترم بدنیا اومد ولی همین که دخترم رو داغ گذاشتن رو سینم تمام دردام تموم شد قبلش بهم بی حسی زده بودن تا بخیه بزنن بخیه زیاد خوردم بعدم ۳بار اومدن ماساژ شکمی انجام دادن که با تمام وجودم جیغ کشیدم چون خیلی محکم انجام میدم تا هرچی خون هست بیا. بیرون بعد ۲ساعت هم منو بردن تو بخش
اینم از زایمان من درسته درد کشیدم اما زایمانم سریع انجام شد
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۳ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۷
رفتم تو اتاق زایمان به بدبختی رفتم بالای تخت اینقد بلند بود انگار رو منبر میرفتی😅تنظیمم کردن ماما هم سریع لباسشو پوشید و اومد بجز منو ماما با یه پرستار هیچکس دیگه نبود اگه هم بودن خواب بودن پرستارم هی میرفت بیرون و میومد ماما گفت هر موقع دردت گرفت زور بزن قشنگ تا نقس داری زور بزن ول نکن منم با تمام وجود زور میزدم که دردم تموم بشه با سه چهار تا زور محکم و قشنگ ماما بچه رو گرفت و آورد بیرون اون لحظه که بچه رو دیدم تو دستاش انگار داشتم خواب میدیدم .ماما میگفت سلام کوچولو برو پیش مامان جیغ جیغوت به شکم گذاشتش روی شکمم و دوباره من شروع کردم به گریه کردن ولی تنها تفاوت اون گریه این بود که گریه درد نبود گریه شوق بود و باورم نمیشد بالاخره بدنیا اومد پرستار بچه رو برد گذاشت روی تخت نوزاد و ماما شروع کرد به بخیه زدن میگفتم تروخدا بی‌حس کن دیگه طاقت ندارم گفت باشه همونجوری که بخیه میزد ولی باز یکم من حس میکردم و دردم میومد و پامو جمع میکردم تا آخرش ماما که اینقد باهام مهربون بود دعوام کرد و گفت اگه سوزن جا بمونه باید بری اتاق عمل اه هی من میخام دعواش نکنم باز.... همونجا ازش عذرخواهی کردم و به کارش ادامه داد تا اینکه تموم شد و دو بار شکمم رو فشار دادن واسه اینکه خون بیاد بعدش و رفتم توی بخش.نینیمو لباس پوشیدن و منم لباس بیمارستان پوشیدم و روی ویلچر باهم رفتیم تا باباش اونو ببینه وقتی که رسیدم دم در باورم نمیشد که من زنده موندم و دوباره تونستم همسرم رو ببینم
بارداری زایمان فرزند پروری تجربه طبیعی
مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 ۳ ماهگی
🔆تجربه زایمان طبیعی ۳🔆


بعد ۸ سانت اوج درد بود اما اونجوری نبود که داد و فریاد کنم یا به قول یه سری مرگ‌ رو به چشم ببینم..، اما واقعا درد داشتم.. بعد اون ماما گفت اخر موقع دردت گرفت بهم بگو منم معاینه تحریکی کنم تا زودتر باز شه، من کلا یبار تو معاینه اذیت شدم اونم که گفتم ماما ول کرد بقیش زیاد اذیت نبودم.. دیگه فقط عرق میکردم و حس مدفوع داشتم که ماما اومد گفت بچت پایینه زور بزن که بیاد تموم بشه منم هی زور میزدم تا مدفوع کردم و رفتار پرسنل خیلی خوب بود تمیزم کردن و حس بد ندادن دیگه داشتم فول میشدم که دکتر اومد و من بیحال بودم برش خوردم که نفهمیدم اما همین که بچه اومد بیرون کل دردام تموم شد انگار نه انگار که من بودم اون درد رو میکشیدم فقط دلم میخواست ولم کنن بخوابم بعد دکتر گفت زور بزن‌جفت خارج شه که با دوسه تا زور خارج شد و دکتر شکممو ماساژ داد که اونم دردناک نبود زیاد اما بخیه اذیت کننده بود دکتر کفت دادم تمیز و تنگ میزنم تحمل کن.. دیگه من هیچ دردی نداشتم و فقط خسته بودم و اینجوری بود که زایمان منم تموم شد…



#سیسمونی
#کولیک
#فرزندپروری
#بارداری
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۵ ماهگی
دیگه شروع کردم و تا ساعت یک ربع ب پنج ک. نیم ساعت یکسره ورزش کردم و دیدم درد داره میگیره ب ماما گفتم گفت ن هنوز کمه دیگه درد فقط سمت راست پایین تیر می‌کشید و من ب هر بدبختی تا ساعت ۵ ورزش کردم وحس میکردم رو مقعدم فشاره دوباره ماما گفت بیا بخواب برا ضربات قلب و معاینه و چون درد داشتم دوباره اپیدورال و شارژ میکردن برام و آروم تر شدم که ماما معاینه کرد و یکدفعه گفت فول شدی و سر بچه اومده پایین قشنگ یکم زور بزن که زور زدم گفت سر بچه دیده میشه منم اصلا درد نداشتم اومد کیسه آب و زد و سوند وصل کرد ک من اپیدورال داشتم اصلا حس نکردم مثانه رو خالی کرد و می‌گفت قشنگ زور بزن تا بچه بیاد پایین تر بریم رو تخت زایمان منم جوری ک میگفت همکاری‌میکردم و نیگفت خیلی عالیه با دکتر هماهنگ کردن و بعد چند تا زور گفت نزن بریم رو تخت زایمان

من و با ویلچر بردن چون پاهام بی حس بود تقریبا رو تخت زایمان هم تا دکتر بیاد با پرستارا و ماما حرف میزدیم انگار نه انگار ماشالله ماما هم گفت زور بزن بعد قیچی برداشت فکر کردم داره پاره میکنه گفتم چی‌کار میکنی الکی‌برش نزنی گفت ن یکم از‌موها بچه رو زد گداشت رو لباسم ک‌ببینم 😂 خیلی بانمک بود دیگه دکتر ۶ اومد و گفت همه چی عالیه و و شروع کن زور زدن منم چند تا زدم و پرستار چند بار محکم شکممو فشار داد منم زور. زدم سر بچه اومد بقیه بچه سر خورد اومد بیرون و گذاشتن رو سینم و دیدم یک زور دیگه زدم و جفت هم اومد و دکتر بخیه زد و بردن تو خود زایشگاه تا دوساعت د بعد بردن بخش
مامان دلاناکوچولو🤱🩷 مامان دلاناکوچولو🤱🩷 ۹ ماهگی
پارت سوم زایمان
ده سانته سریع به همسرم گفتن پتو رو آماده کنن نگو که اول ماجرا زایمان من از ده سانت شدنم شروع شد همه پشت در خوشحال بودن دکترم خودش رو رسوند خدا برا هیچکس نیارع 😭😭😭😭
ساعت هفت شب بود که من ده سانتم کامل شده بود اما بخاطر یبوست شدیدی که داشتم روده ها اجازه نمی‌دادن بچه بیاد جلو اومدن شیاف برام گذاشتن که روده هام تخلیه بشه دکترم با ماما همراه منو بلند کردن بردن سرویس گفت زور بزن مقعد خالی بشه گریه میکردم زور میزدم بچه هم زور وارد میکرد نفسم میرفت کپسول اکسیژن رو آوردن نو سرویس گذاشته بودن رو دهنم که ریه هام پاره نشه یکمی فقط تخلیه شدم منو برگردوند رو تخت پاهام رو محکم گرفته بودن که زور بدم بچه رو ببینن اما بچه زورش رو به مقعد وارد میکرد نمیومد جلو میون درد دکترم گفت بشین حالت دستشویی کردن زور بزن به چه سختی نشستم ولی بچه بیشتر رفت بالا حالا دیگ سزشم نمی‌دیدند گریه میکردم دکتر اپیدورال بگید بیاد چرا کنسل کردید من میمیرم ساعت هشت شب شد هنوز بچه تلاشی برا بیرون اومدن نداشت منو بردن رو تخت مخصوص زایمان همه ماما های بخش خدمتکار ها همه بالا سرم بودن کپسول اکسیژن جلو دهنم دو نفر چپ و راست انگار رو شکمم وایساده بودن بچه خودش رو نکشونه بالا دکترم برش زو که زد نفسم رفت چون ضربان قلب بچه داشت افت میکرد اون دو نفر رو شکمم فشار وارد میکردن زور بچه رو مقعدم بود نفسم بالا نمیومد گریه میکردم چرا نمیاد بچم از دستم رفت ساعت نه شب شده بود از هفت شب من تو ده سانت بودم بدون هیچ پیشرفتی بچه اصلا تلاشی نداشت بیاد بیرون دکترم داد زد اتاق عمل رو آماده کنید اما افت قلب بچه اجازه نمی‌داد منو از تخت بیاره پایین ترسیده بودن همه پرستار ها من فقط زور میزدم گریه میکردم نمیدونستم چی میشه