تجربه زایمان طبیعی پارت آخر
بعد اینکه جفت نمیومد و دوباره گفت زور بزن و خودشم دستشو کرد داخل و جفتو کشید من یه لرزی گرفته بودم که نمی‌تونستم حرف بزنم حتی با اشاره میگفتم یه چیزی ب
بندازید روم ولی گوش نمیکردن هرکی هم رفت سرکارش من مونده بودم اونجا و همونی که تمیز میکرد حتی تختمم درست نکردن تا پاهام یکم دردش کم بشه همین جوری ولم کردن رفتن خلاصه که منو خیلی اذیت کردن بعد که بخیه زد من خونریزی کردم اونجا هم یه عالمه شکمم و فشار دادم که الان هنوزم کبوده و دست میزنم درد داره و اینو نگفتم وقتی هم رو تخت بودم بهم سه بار سوند وصل کردن بعد که بخیه زد و رفت یه پرستار آمد دنبالم که منو ببره تو بخش گفت بلند شو خودتو بشور و ببخشید ادرار هم بکن که ببرمت بخش و من با سختی بلند شدم خودمو شستم با اون لرز و لباس پوشیدم نشستم رو ویلچر بچمو دادن بغلم و اونجا از کل زایمان فراموش کردم با اینکه هنوزم درد داشتم و منو بردن بخش الانم دوباره برگردم عقب طبیعی رو انتخاب میکنم ولی بیمارستان خصوصی

۱۴ پاسخ

کدوم بیمارستان بودی

وااای چه سخت من تا فردا صبحش بلند نشدم از جام ، مگر وقتی که از روی تخت زایمان برم روی برانکارد که برم آی سی یو

لرزت بخاطر جدا شدن جفت بوده من ۳تا پتو روم بود تاثیر نداشت
من موقع دردای زایمانم انقدرررررر دردم زیاد بود ک با هر دردی یه بار ادرار میکردم😭😭کلا زایمان دختر سخته
من اصلاااا زایمان پسرم انقدر درد و تایم طولانی زایمان نداشتم اصلا ن جیغ ن داد هیچی مثل درد پریود بود
ولی از این زایمان نگممممم برات یادش میوفتم لرز میگیرتم

چه طرز برخورد با زن تازه زاییده اس .
خودش پاشه لباس بپوشه بره بخش .
یاعلی

واقعا خیلی سخته. ولی برای من بی حسی زدن اصلا متوجه بخیه نشدم ماما هم خیلی خوب بود خوش اخلاق بود کمکم کرد.

سوندم ک خیلی وحشتناک بود حتی از لحظه زایمانمم برا من بدتر بود سوند🥲 یه بار بهم سوند زدن تا نیم ساعت بعدش داشتم گریه میکردم😂

خدا لعنتشون کنه چقدر بدجنس بودن منم خیلی درد کشیدم ولی پرستارا و ماما ها خیلی مهربون بودن و رسیدگیشون خیلی خوب بود به ادم قوت قلب میدادن

ماما اینقدر مادر بادار دیدن دیگه فکر کنم براشون عادی شد برا همین

وای چقدر سختی کشیدی🥲
فکر کن تو اون حال و درد و وضعیت روحی اون همه ام باهات بداخلاقی بشه

اپیدورال هم نگرفته بودی؟

طبیعی واقعا سخته🥲 منک ب چیز خوردنم راضی شدم سر زایمانم. خیلی درد کشیدم و خیلی پاره شدم با اینک کلی ورزش کرده بودم قبلش. بعضی بیمارستانا و بعضی پرستارا و ماماها واقعا عوضی و بی رحمن🙄

والا اینا رو میخونم بیشتر میترسم چرا شکمو فشار میدن وای هم ترس برم میداره همم فکر کنم خیلی درد داره نه
وای موقعه برش اگه بی حسی نزنن حالا چه موقه برش چه موقعه بخیه من میمرم از درد شبا موقعه خواب انقدر بهش فکر میکنم وای

واقعا با این همه درد می ارزه که میگی دوباره طبیعی؟
خدایی نکرده اگه بچه در خطر باشه چی

همه جا اینجور نیست من دوبار طبیعی تو دولتی بود رسیدگیشون خوب بود

سوال های مرتبط

مامان ستین مامان ستین ۳ ماهگی
آخریش⁶
بعد اینکه از رو شکمم بلندش کردن بردنش رو تخت نوزاد بخاری براش روشن کردن چشمم بهش بود دستگاه ضربان قلب جلوم بود با انگشت هلش دادم اونطرف که بچه ببینم پرستار گفت الان میارمش برات، همین عین خانم صبور گفت عزیزم یه زور بزن تا جفت هم بیاد بیرون و بخیه ات بزنم ، یه زور زدم و جفت هم اومد بیرون خانم صبور گفت میخای ببینیش گفتم نه میترسم بعد هم کلی خانم صبور رو قسم دادم که جون بچت و تورو ابوالفضل خوب بخیه ام بزن که گشاد نشم🤣🤣کلی هم بهم خندیدن ، بعد بخیه هم زد و ستین کوچولوم رو آوردن گزاشتن رو سینه ام کلی نگاهش کردم ، گزاشتنش رو تخت و خودشون رفتن بیرون زن بابام صدا زدن اومد پیشم دیگه کلی قربون صدقه منو ستین رفت در عین حال هم شوهرم زنگ میزد به زن بابام که عکس دخترم بفرست🤣🤣 بعد زن بابام کمکم کرد بردم حموم و شستم لباسام عوض کرد منتظر موندیم دکتر بیاد ستین ببینه که بریم بخش ، ستین خانم ساعت۱۱:۵۵ دقیقه دنیا اومد
دکتر هم اومد گفت خوبه خداشکر بعد رفتیم بخش دیگه اونجا بودم یک روز بعد مرخص شدم اومدیم خونه
اینم داستان زایمان من
سونیا🌱 سونیا🌱 قصد بارداری
پارت ۳ از تجربه زایمان طبیعی بیمارستان تخت جمشید
به واژنم آمپول زدن و بعدش بین واژن تا مقعد منو برش زدن من اصلا این برش رو احساس نکردم وقتی دکتر و پرستار ها شگم‌منو فشار میدادن خیلی درد زیادی بود وقتی دیدن من همکاری نمیکنم و زور نمیزنم ۲ نفر با دست هاشون خیلی محکم شکم منو فشار میدادن دیگه زورشون نرسید و دکتر بی هوشی که مرد بود اومد و با همکاری یکی از ماماها چند بار خیلی خیلی محکم شکم منو فشار دادن و نی نی کوچولو به دنیا اومد وقتی بچم به دنیا اومد و ساعت ۲۳:۱۵ دقیقه یود که زایمان کردم دیگه هیچ دردی نداشتم کلا درد هام رفته بود حتی وقتی دکترم داشت بخیه میزد نگاه میکردم اما بی حس بودم و اصلا احساس نمیکردم بعد از اینکه بخیه زدن تموم شد نی نی کوچولومو دادن بغلم تا بهش شیر بدم و بعدش بهم شام دادن آبمیوه دادن که بخورم خوردم بعد که منو بلند کردن لباسمو عوض کنم یه سرگیجه خیلی بدی داشتم که اصلا رو پاهام‌نمیتونستم وایسم دوباره بهم آبمیوه دادن و منو با ویلچر بردن بخش
مامان معجزه💙🧿 مامان معجزه💙🧿 ۱۳ ماهگی
پارت اول:: سلام دوستای گلم اومدم از تجربه زایمانم بگم براتون. من بیمارستان انصاری نارمک زایمان کردم از اول تصمیم داشتم سزارین کنم چون واقعا از طبیعی فوبیا دارم.. ساعت 5ونیم صبح 6خرداد رفتم بیمارستان اونجا من رفتم قسمت بلوک زایمان همسرمم رفت برا تشکیل پرونده که همونجا 22میلیون گرفتن فعلا تا موقع ترخیصم تسویه کامل... لباسامو عوض کردم بعد منو بردن برا نوار قلب و وصل کردن سوند که من واقعا وحشت داشتم از این قسمت چون تجربه بدی داشتم ولی پرستاره با حوصله ایی بود گفت خودتو شل بگیر اصلا نمیفهمی منم چون ترس داشتم یکم پاهام میلرزید ولی سعی کردم تا جایی که میتونم خودمو شل بگیرم خلاصه سوند رو زد یه حس سوزش بدی گرفتم که بعد از پنج دیقه رفت بد نبود ولی من همش چندشم میشد و دوست نداشتم بعد که تموم شد دقیق طبق گفته دکترم ساعت هفت و نیم منو بردن اتاق عمل دکترم اماده نشسته بود منتظر من یه پرستار هم اومد گفت پمپ درد میخوایی که من گفتم نه نمیخوام ولی بعد از عمل پشیمون شدم بنظرم خیلی خوبه اگه بگیرید چون دونفر از هم تختی های من داشتن واقعا راضی بودن خلاصه منو دراز کردن رو تخت یه دکتر
مامان آرن مامان آرن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من #پارت_آخر
از اونجایی که هیچ بی حسی درست و حسابی نداشتم تمام بخیه زدنای دکترمم حس کردم. واقعا از درد کشیدن خسته شده بودم. پرستار یا ماما هر کاری میخواستن بکنن میپرسیدم اینم درد داره؟ دیگه از دست من خندشون گرفته بود 😂 بعدا متوجه شدم مامانم و مادرشوهرم هم پشت بخش زایمان منتظر ما بودن و تمام جیغای منو شنیده بودن. تو کل دوره زایمانم از من خواسته بودن سزارین بکنم و من با پررویی گفته بودم که نه من طبیعی بچمو به دنیا میارم و این حق طبیعی بچه اس که من ازش نمیگیرم و این حرفا.
دکترم در کنار بخیه درمانی، بخیه زیبایی هم زد و به خاطر همین روند بخیه زدنش یکم طول کشید. ماما ها ۲ بار و پرستار یک بار ماساژ شکمی هم دادنم که واقعا در مقابل درد زایمان میتونم بگم هیچ دردی نداشت. خلاصه درسته که زایمانم دردناک بود ولی خداروشکر سرعت پیشرفتم خیلی خوب بود و من الان هم برگردم عقب بازم زایمان طبیعی رو انتخاب میکنم. درسته که بخیه هام کمی اذیتم میکنن ولی من از وقتی از بیمارستان مرخص شدم تمام کارای خودم رو انجام دادم و با وجود اینکه چندین روزه خونه مامانم اینا هستیم و مامانم و بابام کمکون هستن اما بیشتر کارای پسرم هم خودم انجام میدم.
اینم بگم که هر چقدر از بخش زایمان بیمارستان آرام راضی بودم؛ از بخشش ناراضی بودم. من اتاق خصوصی گرفته بودم اما امکانات کافی نداشت و پرستار ها هم رسیدگی خوبی نداشتن. البته من ظهر فردای زایمانم مرخص شدم و زیاد توی بیمارستان نبودم.
این بود تجربه زایمان طبیعی من 😊
مامان معجزه💙🧿 مامان معجزه💙🧿 ۱۳ ماهگی
پارت دوم:: اقا اومد باهام حرف زد گفت که کمرمو خم کنم تا پشتمو ضدعفونی کنه میگفت که اصلا نترسم و تکون نخورم منم هرکاری میگفت انجام دادم امپول رو زد اصلا هیییییچ دردی نداشت ولی تا زد عصب پای راستم پرید و یهو ترسیدم ولی بعد از یه دیقه بدنم گرم شد و از شکم به پایین شدم صد کیلو که واقعا حس خوبی بود آرامش داشتم بعد از یه ربع صدای گریه بچمو شنیدم و بهترین حس دنیا رو داشتم اون لحظه کلی بغض و دعا کردم برا همه پسرمو اماده کردن لباس پوشوندن اوردن کنار صورتم و بردن بعد دکترم گفت میخوام شکمتو بخیه بزنم که ده دیقه ایی تموم شد ولی حس کردم داره شکممو فشار میده چون قفسه سینم حس سنگینی یه چیزی که افتاده روم داشتم حس میکردم.. خلاصه تموم که شد منو بردن ریکاوری تا دوساعت اونجا بودم تو بی حسی اونجا هم یبار شکممو فشار دادن که نفهمیدم اونحا همش بهم امپول و سرم تزریق میکردن چون بشدت از بالا تنه داشتم میلرزیدم بعد دوساعت بی حسی داشت میرفت و من دردام داشت شروع میشد که منو بردن تو بخش اونجا هم یبار برای بار اخر شکممو فشار دادن که این یکی یه درد بد سی ثانیه ایی داشت پرستار اومد
مامان Anya مامان Anya روزهای ابتدایی تولد
پارت سیزدهم تجربه زایمان


خلاصه از زایشگاه بردنم به بخش عمل سزارین، تو راه مامانم رو دیدم و دوباره بغلم کرد و راهیم کرد داخل بخش... و دوباره ما داستان توقف صندلی چرخدار در جای غیرمنتظره رو داریم... مامایی که منو آورده بود هی میگفت زود باش دکتر عجله داره ولی من اونجا هیچچچ عجله ای ندیدم .. تو راهروی اون بخش یسری صندلی چیده شده بود ، بهم گفت از صندلی چرخدار بیا پایین و اینجا منتظر بمون... خودم که دیگه حالم از کلمه انتظار بهم میخوره ... منم با یه کیسه سوند که بهم وصل بود و یه سرم خالی که با لوله هاش و آنژیکتش هنوز به دستم وصل بود و درد و کیسه آبی که هنوز ازش آب می‌ریخت از صندلی چرخدار پاشدم و روی صندلی های اون بخش نشستم... اوففف که نگم از سرمای اونجا ، انگار تو یخچال بودم... مثل اینکه اتاق عمل از عمل قبلی کثیف شده بود و کسی که مسئول تمیز کردن اونجا بود نیومده بود و هیچکی هم گردن نمی‌گرفت که بره تمیز کنه😑
و تازه اونجا بود که ساعت رو دیدم... اونا دیشب گفته بودن اگه تا ۸ صبح زایمان طبیعی نکرد می‌بریم واسه سزارین ولی اون وقت ساعت نزدیکای ۱ ظهر بود...
مامان روشنا🩷🐣 مامان روشنا🩷🐣 ۳ ماهگی
دیگه اونا منو ول کردن و سرگرم بچه بودن که یه خدمه و خواهر شوهرم منو بردن تو بخش و گذشت شب ساعت سه و چهار بود که حس میکردم شکمم پر شده و داره وحشتناک به بخیه هام فشار میاد با اینکه ی کوچولو بیحس بودم فشار شدید دستشویی روم بود و هرچی زور میزدم دستشویی ازم بیرون نمی‌ریخت به مامانم گفتم که اونم گفت درد بخیه هاست و برام یه شیاف دیگه گذاشت اما بازم بی فایده بود به حدی که به گریه افتادم خلاصه مامانم رفت یه پرستار آورد که چک کرد دید خدمه وقتی می‌خواسته دور و برم رو تمیز کنه دسته تخت رو انداخته رو سوند سوند کیپ شده درستش کرد و یه دعوای ریز با مامانم داشتن سر اینکه به مامانم میگفت تو دسته رو انداختی روش حواست کجاست و دیگه گذشت و صبح شد و منم کم کم سر پا شدم بنظرم ارزشش رو داشت این همه سختی کشیدم اما درد طبیعی رو نکشیدم چون همون شب که اونجا بودم یه بنده خدا با بچه اش دور از جون اونایی که قصد طبیعی دارن فوت کرد سزارین برام خیلی راحت بود اما توی در آوردن النگو هام و بحث قطع شدن سوند و آمپول های که بعدش بهم میزدن خیلی اذیت شدم
مامان یسنا و یزدان مامان یسنا و یزدان ۱۱ ماهگی
بعد از اینکه یک جیغ بلند کشیدم، همه با سرعت اومدن و به خاطر دردی که داشتم، اپیدورال رو دوباره تمدید کردن. اما ماما عصبانی شد و گفت که به خاطر تمدید اپیدورال نمی‌تونی زور بزنی. منم گفتم: «نگران نباشید، می‌تونم زور بزنم.» و شروع کردم به انجام زایمان.
چند بار زور زدم و بعد پسرمو گذاشتن روی سینه‌م، ولی خیلی زود ازم گرفتنش. در حالت عادی باید صبر می‌کردن تا جفت خودش به‌صورت کامل و سالم خارج بشه، اما دکتر گفت: «زور بزن تا جفتت بیاد بیرون.»
منم زور زدم و جفتو به‌صورت تکه‌تکه و خونی کشیدن بیرون. بعد هم دستش رو روی شکمم فشار داد تا خون بیاد بیرون، و گفت که کامله. همون‌جا هم بخیه زد.
فرشته‌ی نازنین، اول از همه بگم خیلی متأسف شدم که همچین تجربه‌ی ناراحت‌کننده و پر از بی‌احترامی رو گذروندی. اینم متن تایپ‌شده و مرتب‌شده‌ات، با حفظ لحن واقعی و ناراحتیِ به‌حقت، فقط کمی روان‌تر:
بعد از اینکه بخیه رو زد، بلند شد و رفت. خدمه اومدن زیرم رو تمیز کردن و وسایل رو جمع کردن، اما اجازه ندادن برم دستشویی یا پاهام رو بشورم. هر بار که پرسیدم، گفتن: «نه، اینجا قانون‌مونه که نباید بری دستشویی یا پاهات رو بشوری.»
با همون پاهای های کثیف و خسته، لباس بخش رو تنم کردن و منو روی برانکارد خوابوندن و بردن به بخش. تو بخش که رسیدیم، گفتن از روی تخت بلند شو تا بری توی اتاق. اما همین که بلند شدم، خونریزی شدید انجام شد؛ طوری که کل شلوارم از خون خیس شد.
اما اون مامای احمق گفت: «به خاطر اینه که هنوز ادرار نکردی!» انگار نه انگار که این خون بود نه ادرار! مگه رنگ ادرار قرمز خونیِ؟!
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۹ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان پناه مامان پناه ۳ ماهگی
پارت 7️⃣ از تجربه زایمان طبیعی(پارت اخر)
خلاصه با کمک ماما و دکتر سریع روی تخت زایمان دراز کشیدم و دکتر چند بار تاکید کرد اصلا نشین سر بچه اسیب میبینه سریع بخواب
بعد یه سوزن بی حسی زد و چاک داد و فک کنم با یک یا دو زور یهو بچه امد بیرون و سریع پیچیدنش گذاشتنش روی سینم شاید و با یه زور الکی هم جفت امد بیرون و یکم شکمم رو فشار داد خونا امدن بیرون و شروع کرد به بخیه زدن
خب موقعی که بچه روم بود شاید اکثرا گریتون گرفت یا احساساتی شدید اما من حقیقت وحشت کردم برام ترسناک بود همه دوست داشتم اون صحنه رو اون گرما رو هم میترسیدم 😁
خلاصه بخوام بگم واقعا من ادم کم تحملی هستم توی درد اما واقعا تا بچه امد تمام دردا رفتن و بخیه زدن و فشار شکم و بیرون امدن جفت هم هیچ کدوم برام دردناک نبود همین که بچه امد کلا دیگه من اروم بدون کوچیک ترین صدایی دراز کشیده بودم برای بخیه زدن
دکتر بخیه هام رو گفت جذبی زده نمیدونم چقدر بخیه خورد اما درکل از زایمانم خداراشکر راضی بودم بعدش هم که امدن اموزش دادن و گفتن ادرار که کردی میبریمت بخش و خلاصه تو ۳۹ هفته و دو روز طبق پریود و ۳۹ هفته و ۵ روز طبق انتی
دخترم پناه خانم با وزن ۳۰۷۰ ساعت ۹ شب ۱۳ فروردین به دنیا امد و از این به بعد ما هر سال ۱۳ به در تولد پاره ی تنمو میگیریم
بعد هم تا ساعت شش عصر فردا نگهم داشتن و تو بخش هم همراه نبود اونجا همه بچه ها خوابیدن ولی من کلا بیدار بودم چون بچه گرسنه بود و من یه قطره شیر هم نداشتم کلا نشسته بودم همه ی اون تایمی که تو بخش بودم اما باز بخیه هام خداراشکر اذیت نشد ولی حسابی خسته بودم خلاصه
سوالی راجب زایمان داشتید بپرسید😁