۶ پاسخ

یاحسین

یاحین چ حالم بدشد

ادامش

خدا لعنتشون کنه

وااای

خدا لعنت کنه همین بلارو ارش سر من اوردن

سوال های مرتبط

مامان شُوکُولاتْ🍫👒 مامان شُوکُولاتْ🍫👒 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 6️⃣👣

بعد دیگه شروع کرد به فشار دادن شکمم و درآوردن جفت که در حین اینکه میخواست جفت رو دربیاره گفت جفت فرعی داری و داره تیکه تیکه میشه 😥😢

هی دست میکرد توم و هی تیکه تیکه درش میاورد ، یعنی به خود خدا قسم که اگه بگم هرسری تا آرنجش رو میکرد داخل و درمیاورد اغراق نکردم ، دیگه از بس خونریزی کردم و هی دست کرد داخل و شکمم رو فشار داد داشتم میمردم از دردش ، از دردهای قبل زایمان هم بدتر بود 😓😭

دیگه تمام تلاشش رو کرد و دید منم دارم از درد و خستگی و تشنگی و ضعف میمیرم دلش به حالم سوخت و گفت تا جایی که تونستم تیکه های جفت رو درآوردم ولی احتمال موندن بقایا هست و فردا باید یه سونو بدی و مرخص بشی 🫤😑

بعد شروع کرد بخیه زدن ، وقتی کارش تموم شد و میخواست بره سرتا پاش خونی بود ،
بعد که کمکم کردن بلندشم همینجور مثل آب روون ازم خون میریخت 😥😭

گفتم من اینجوری خونی نمیتونم برم رو تخت باید خودمو بشورم و منو برد تو حمام و پاهام رو شست ولی همینجور خون میریخت و شستن فایده نداشت ، فقط اتاق زایمان و حمامش رو حسابی کثیف و خونی کردم 😁
مامان روشنا خانوم💗✨ مامان روشنا خانوم💗✨ ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۵
دیگه بعد پنج دیگه اینا گفت پاشو بریم رو تخت زایمان رفتم استرس گرفتم تو راه باز هی زور میومد وایمیستادم می‌گفت واینستا الان میزایی دختر میگفتم دست خودم نیست
بیحسی زد پاره کرد گفت برای اینکه از چند جهت پاره نشی خودم پاره کردم جلوتر هیچی دیگه آقا خلاصه ما هی زور زدیم زور زدیم یهو خالی شدم یهو رفتم تو آسمون یهو انگار رفتم زیر آب تو استخر انقد سبک 😭😭😭😭
ولی ولی ولی ولی بعدش خیلی بد بود 🥲سر در آوردن جفت گفتم تیکه تیکه له شده بود یعنی مردم تا اینا کامل اومد بیرون اندازه خود زایمان برام سخت بود دست ماما کامل داخلم پرستار از بالا شکمم ماساژ دو دقیقه میچرخوند و ماساژ میداد دوتا دیگه کوچولو گفت در می‌آورد
به خدا من سر زایمان انگار اصلا جیغ و داد نکردم ولی سر در آوردن جفت انگار داشتم میمردم داد میزدم می‌گفتم بسههه توروخدا بسهههه جون بچت بسه ماماا بنده خدا می‌گفت فقط به خاطر جون خودت دارم اینکار میکنم اگه یه تیکه هم داخلت بمونه عفونت می‌کنه کورتاژ لازم میشی اذیت میشی خلاصه تا این در اومد من مردم و زنده شدم دیگه بخیه زد و تموم
مامان ستین مامان ستین ۲ ماهگی
آخریش⁶
بعد اینکه از رو شکمم بلندش کردن بردنش رو تخت نوزاد بخاری براش روشن کردن چشمم بهش بود دستگاه ضربان قلب جلوم بود با انگشت هلش دادم اونطرف که بچه ببینم پرستار گفت الان میارمش برات، همین عین خانم صبور گفت عزیزم یه زور بزن تا جفت هم بیاد بیرون و بخیه ات بزنم ، یه زور زدم و جفت هم اومد بیرون خانم صبور گفت میخای ببینیش گفتم نه میترسم بعد هم کلی خانم صبور رو قسم دادم که جون بچت و تورو ابوالفضل خوب بخیه ام بزن که گشاد نشم🤣🤣کلی هم بهم خندیدن ، بعد بخیه هم زد و ستین کوچولوم رو آوردن گزاشتن رو سینه ام کلی نگاهش کردم ، گزاشتنش رو تخت و خودشون رفتن بیرون زن بابام صدا زدن اومد پیشم دیگه کلی قربون صدقه منو ستین رفت در عین حال هم شوهرم زنگ میزد به زن بابام که عکس دخترم بفرست🤣🤣 بعد زن بابام کمکم کرد بردم حموم و شستم لباسام عوض کرد منتظر موندیم دکتر بیاد ستین ببینه که بریم بخش ، ستین خانم ساعت۱۱:۵۵ دقیقه دنیا اومد
دکتر هم اومد گفت خوبه خداشکر بعد رفتیم بخش دیگه اونجا بودم یک روز بعد مرخص شدم اومدیم خونه
اینم داستان زایمان من
مامان رامان مامان رامان ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
بعد بچه دنیا اومد من فکر کردم تموم شد نگو بازم ادامه داره هی پرستار شکمم و فشار داد گفتن زور بده باید جفت بیاد بیرون خلاصه کلی ام اونجا با فشار زور دادم جفت بیاد بیرون بعد که جفت اومد تقریبا پنج شیش بار دیگ ام معاینم کرد هی شکمم و فشار میدادن دست مینداختن داخلم میگفتن باید خونای تو رحم بیاد بیرون وای مردمو زنده شدم دیگ طاقت نداشتم واقعا بعد دیگ گفت میخوام بخیه بزنم بهت بعد گفت به همه ی دونه بی حسی میزنم به تو دوتا زدم 😂از بس کولی بازی دراورده بودم خلاصه پنج و نیم بود پسرم دنیا اومد یک ربع به شیش شروع کردن بخیه زدن تا شیش و نیم طول کشید فقط بخیه های روی پوستی چندبار سوزنو حس کردم همین بعد که بخیه زدن تموم شد به پرستاره گفتم تو نجاتم دادی هی می اومدن میگفتن چهار سانتی تو نمی اومدی معلوم نبود چی میشد خلاصه بخیه زدن تموم شد هر کدوم پرستارا دوباره می اومدن داخل اتاق ازشون عذرخواهی میکردم میگفتم تروخدا منو ببخشید دست خودم نبود اونام میگفتن عیب نداره تو فقط بزا 😂😂😂ما بخشیدیمت بعد یکی دیگه از پرستارا اومد گفت مامانت ی دونه خودش زایمان میکرد راحت تر بود تا تو زاییدی بعد یکی از پرستارا اومد گفت معنی اسم پسرت چیه گفتم آرام متین گفت خداکنه همین باشه به تو نره انقدر کولی هستی 😂از بس که جیغ ‌کشیده بودم فکر کنم پرستارام دعا میکردن فقط من زایمان کنم😂
مامان 🩷کوچولوی سوم🩷 مامان 🩷کوچولوی سوم🩷 روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم :زایمان طبیعی ۴۰ هفته و ۶ روز :
هرچقدر زور میزدم بدتر و سخت تر میشد مخصوصا لحظه زور زدن که وقتی درد شدید میشد باید زور میزدی تا بچه بیاد تا بچه به دنیا اومد حس راحتی پیدا کردم و همه اش از پرستاری که کمکم میکرد تشکر کردم خیلی خوشحال شد فقط موقع بیرون اومدن جفت دکتر داشت بند جفت رو میکشید درد کرد که پرستاره اشاره کرد که سرفه کن تا زود بیاد بیرون دوتا سرفه کردم کلا بیرون اومد موقع بخیه زدن گفت یکی بسه خودم گفتم میشه یکی دیگه هم بزنید😅گفت برا چی گفتم چند جا دکتر رفته بودم گفتن بخیه های زایمان قبلیت باز شده بود الان برام یکی بزن گفت باشه دوتا زد دیگه دوتا بخیه خوردم و اینکه دوتا بچه قبلیم رو روی شکمم نمیزاشتن ولی این تا به دنیا اومد گذاشتن رو شکمم خیلی گرم بود و حس خیلی قشنگی بود گریه میکرد و دیگه بخیه رو زدن و رفتن خانم خدمه اومد کمکم کرد اومدم پایین لباس و نوار گذاشتیم رفتیم یه اتاق تمیز اونجا یکم استراحت کردم که بچه رو اوردن اولش شیر نمیخورد کم کم بهتر شد و پرستار اومد و شکمم رو فشار داد دوبار کلی شکمم خالی شد همسرم کلی کیک و آبمیوه اورد یکم که خوردم دیگه حالم بهم خورد نتونستم غذاهای بیمارستان هم نمیشد خورد خلاصه شب شیر نداشتم و تا صبح بیدار بودم که خیلی سختم بود چون بغییر بیداری دلم و کمرمم درد میکرد تا ظهر مرخص شدم تنها توصیه به عزیزان که دارم اول اینکه سعی کنید در ماه اخر حالتی که توی دسشویی ایرانی میشینید خیلی بشینید چون من لحظه درد شدیدم هی راه میرفتم پرستاره گفت حالت دستشویی بشین تا زودتر زایمان کنی و سرش بیاد توی لگنت و واقعا توی درد شدیدم که همونطور نشستم هم دردم کمتر شد و هم حس مدفوع داشتم که همون بچه بود .
مامان آریا مامان آریا روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من پارت ۴
دیگه خودم خوابیدم رو تخت آوردن سوند وصل کردن اقد درد داشتم نمی‌فهمیدم دردشو بلند شدم نشستم رو ویلچر اقد درد داشتم خودم پا میزدم سمت اتاق عمل
تا کارام کردن رفتیم اتاق عمل آماده شدم رفتم رو تخت نشستم باید منتظر میومدنم که دکتر بیهوشی بیاد هی جیغ میزدم هی ساکت بودم ازم سوال می‌پرسیدن
دیگه دکتر اومد پرستار گفت این آب پتادین می‌زنیم زدن برام دکتر آمپول بی‌حسی زد یهو مثل یک برق گرفتگی ریز پاهام تکون خورد دردام ساکت شد پرستار گفت زود دراز بکش هنوز بیحس نشدی زود دراز کشیدم و اصلا دیگه دردی نداشتم اصلا ها همین که بچه به دنیا اومد فهمیدم شکمم خالی خالی شد گفتم بچم به دنیا اومد گفتن اره ساعت نگاه کردم دقیق یازده بود. خداروشکر کردم ولی بچه ندیدم صداش نشنیدم گفتم سالمه گفتن بله رفت ریکاوری دیگه یادم نمیاد خوابم برد بخاطر مسکنا. بد آخر عمل بخیها آخر بود به خودم اومدم میلرزیدم. دندونام روهم میخورد دیگه اومدن کارام کردن رفتیم ریکاوری بخاری گذاشتن گل پسرمو دیدم می‌خندیدم فقط خیلی خوب بود خیلی
بد اومدن بهش شیر دادن آماده شدیم بریم بخش

ماساژ شکمی اول اصلا اصلأ نفهمیدم هیچی بد رفتیم بخش اول دم درد شوهرمو دیدیم بد رفتیم بخش دوباره جابه جا شدم رو تخت بخش اومدن شیاف گذاشتن سروم وصل کردن شیاف گذاشتن رفت بد چند دقیقه اومد شکم ماساژ داد دردش تحمل میشد رفت تا نزدیک به صبح اومد دوباره ماساژ داد که دیگه درد داشت نزاشتم خیلی
مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 ۲ ماهگی
🔆تجربه زایمان طبیعی ۳🔆


بعد ۸ سانت اوج درد بود اما اونجوری نبود که داد و فریاد کنم یا به قول یه سری مرگ‌ رو به چشم ببینم..، اما واقعا درد داشتم.. بعد اون ماما گفت اخر موقع دردت گرفت بهم بگو منم معاینه تحریکی کنم تا زودتر باز شه، من کلا یبار تو معاینه اذیت شدم اونم که گفتم ماما ول کرد بقیش زیاد اذیت نبودم.. دیگه فقط عرق میکردم و حس مدفوع داشتم که ماما اومد گفت بچت پایینه زور بزن که بیاد تموم بشه منم هی زور میزدم تا مدفوع کردم و رفتار پرسنل خیلی خوب بود تمیزم کردن و حس بد ندادن دیگه داشتم فول میشدم که دکتر اومد و من بیحال بودم برش خوردم که نفهمیدم اما همین که بچه اومد بیرون کل دردام تموم شد انگار نه انگار که من بودم اون درد رو میکشیدم فقط دلم میخواست ولم کنن بخوابم بعد دکتر گفت زور بزن‌جفت خارج شه که با دوسه تا زور خارج شد و دکتر شکممو ماساژ داد که اونم دردناک نبود زیاد اما بخیه اذیت کننده بود دکتر کفت دادم تمیز و تنگ میزنم تحمل کن.. دیگه من هیچ دردی نداشتم و فقط خسته بودم و اینجوری بود که زایمان منم تموم شد…



#سیسمونی
#کولیک
#فرزندپروری
#بارداری
مامان آوا مامان آوا ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت آخر
بعد اینکه جفت نمیومد و دوباره گفت زور بزن و خودشم دستشو کرد داخل و جفتو کشید من یه لرزی گرفته بودم که نمی‌تونستم حرف بزنم حتی با اشاره میگفتم یه چیزی ب
بندازید روم ولی گوش نمیکردن هرکی هم رفت سرکارش من مونده بودم اونجا و همونی که تمیز میکرد حتی تختمم درست نکردن تا پاهام یکم دردش کم بشه همین جوری ولم کردن رفتن خلاصه که منو خیلی اذیت کردن بعد که بخیه زد من خونریزی کردم اونجا هم یه عالمه شکمم و فشار دادم که الان هنوزم کبوده و دست میزنم درد داره و اینو نگفتم وقتی هم رو تخت بودم بهم سه بار سوند وصل کردن بعد که بخیه زد و رفت یه پرستار آمد دنبالم که منو ببره تو بخش گفت بلند شو خودتو بشور و ببخشید ادرار هم بکن که ببرمت بخش و من با سختی بلند شدم خودمو شستم با اون لرز و لباس پوشیدم نشستم رو ویلچر بچمو دادن بغلم و اونجا از کل زایمان فراموش کردم با اینکه هنوزم درد داشتم و منو بردن بخش الانم دوباره برگردم عقب طبیعی رو انتخاب میکنم ولی بیمارستان خصوصی
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت هفت✅
میتونستم زور میزدم تا اینکه مثل ماهی پسرم لیز خورد اومد بیرون بهترریییین حس دنیا بود اون لحظه لباسمو دادن بالا بچه رو گذاشتن رو سینم منم داشتم عین بید می‌لرزیدم تا چند دقیقه بعد بچه رو برداشتن و گفتن زور بزن تا جفت بیاد اونم اندازه یه بچه زور و درد داشت تا بیادبعد اینکه جفت اومد بخیه زد بعد بخیه متوجه شد من خونریزی داخلی کردم دستشو با وجود بخیه کرد تو تا لخته هارو خارج کنه و من همه بخیه هام باز شد دوباره‌ همه پرستارا ودکترارو صدا کرد گفت خونریزی کرده 😂 همه ریختن رو سرم یه نفر بهم قرص زیر زبونی داد یه نفر ازم رگ می‌گرفت یه نفر آمپول زد رو باسنم خدمه هم همینطور داشت شکممو فشار میداد تا لخته ها خارج بشن بلاخره هر طوری بود خونریزیم بند اومد و اومد بخیه بزنه ک بی حسیم تقریبا رفته بود من قشنگ می‌فهمیدم داره میدوزه و کلی درد داشتم تا هر طوری بود بلاخره منو بخیه زدن بردن بخش زایمان تا اومدن بهم دستگاه وصل کردن دیدن تبم سر 40درجه و فشارم رو14هستش بچه رو آوردن پیشم و مامانمو صدا کردن بیاد لباسامو بپوشونه تا برم بخش بستری مامانم اومد کلی با مامانم گریه کردیم و بلاخره رفتم تو بخش این بین هم همسرم اومد منو بچه رو دید منم دو روز به خاطر فشارم و تبم بستری بودم سه روزم به خاطر زردی پسرم تا پریروز مرخص شدم اومدم خونه و بخیه هام یه خورده اذیت می‌کنه چون خیلی بخیه خوردم پسرم یکم ماشاالله درشت بود 3650گرم بود و باعث شد مامانش کلی بخیه بخوره و عذاب بکشه خلاصه ببخشید سرتونو درآوردم اینم از تجربه زایمانم وبگم بهترین و بدترین تجربه عمرم شد😍😂
مامان پسر طلا👑🧿 مامان پسر طلا👑🧿 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین ۵]
ناخواسته داشتم زور میزدم ، خیلی افتضاح بود وضعم ، دست پرستار کناری رو گرفتم ، گفتم توروخدا ییهوشم کن دارم از درد میمیرم ، دوباره دست ماما رو با گریه گرفتم ، گفتم کمکم کن دارم میمیرم ، توروخدا بچم رو نجات بدین 😭💔 بعد گفتن این حرفا بیهوش شدم دیگه هیچی متوجه نشدم ، وقتی بهوش اومدم دیدم یه پرستار بالا سرمه گفت اسمت چیه و این حرفا بعدش با دستاش شکمم رو فشار داد ، از درد جیغ زدم و بعد با شدت زیاد کلی خون از بدنم خارج شد و دوباره بی‌حال شدم از شدت ترس اینکه بچم رو از دست داده باشم از پرستار نپرسیدم که بچم سالمه یا نه 😔 یادم رفت اینم بگم تو ۳ سانت که بودم ماما اومد کیسه آبم رو پاره کرد ، خیلی تعجب کرده بود چون هر کار می‌کردم، کلی آب ازم خارج میشد از صبح تا شبش که رفتم سزارین ، گفت آب دور بچه خیلی خیلی زیاد بوده واسه همین تموم نمیشده ... بماند که پشت در اتاق عمل به مامانم و شوهرم چی گذشت ، مامانم گفت وقتی پرستار از اتاق عمل اومد بیرون گفتیم مادر بچه سالمن گفت مادر سالمه من بچه رو ندیدم ولی 💔😫😭 وای مامانم میگه از ترس داشتیم سکته میکردیم دوباره همون ماما اومد بیرون گفت نگران نباشین بچه سالمه، مامانم و شوهرم التماس کردن بچه رو بیارن ، وقتی بچه رو آوردن بیرون ، مامانم میگه شوهرت زد زیر گریه ، میگه همه اشک شوق ریختیم و خداروشکر کردیم😭💕 خدایا شکرت واقعا ... خدایا شکرت که مهدیارم رو دوباره بهمون بخشیدی🤲🙏❤️👼🩵😭😭😭😭😭