۳ پاسخ

چقدر حس و حالم موقع زایمان دقیقاً اینجوری بود🥺چقدر با خدا حرف میزدم...

عزیزززممم🥲

وای منم حس میکردم امروز که رفتم اتاق عمل موقع ساکشن حتی دردمم میومد

سوال های مرتبط

مامان نــیــلا✨ مامان نــیــلا✨ ۱ ماهگی
پارت دو
پرسنل اونجا همش باهام شوخی میکردن میخندیدن که جو یکم برام آروم شه ولی من کلا شک بودم گفتن بشین رو تخت نشستم گفت دراز بکش سوند بزارم من دراز کشیدم گفت اول می‌خوام شستشو بدم که عفونت نگیری نترس خودتو شل بگیر من سعی کردم خودمو شل بگیرم تا به خودم اومدم دیدم تموم شد😐
یکم احساس سوزش داشتم تا اومدم به سوزش سوند فکر کنم گفتن بلندشو بشین آمپول بی حسی بزنیم گفتن شونه هاتو شل کن سرتو بنداز پایین انجام دادم اصلااااا درد نداشت دردش در حد همون آمپوله که تو دست یا پا میزنن پاهام کم کم داغ شدن سوزش سوند ام کلا رفت کمکم کردن دراز کشیدم دکتر با بتادین کشید رو شکمم گفتم وای من که هنوز حس دارم متوجه میشم دکتر گفت هنوز میخواییم بیست دقیقه دیگه شروع کنیم دیدم پرده رو کشیدن جلوم دکتر همون موقع دست بکار شد فهمیدم که کلا دیگه بی حس شدم تکونایی که می‌خوردم رو متوجه می‌شدم ولی اصلا درد نداشتم حالت تهوع گرفتم گفتم بهشون ی آمپول زد یکم بهتر شدم دکتر گفت بچه گیر کرده دکتر بیهوشی گفت می‌خوان یکم فشار بیارن رو قفسه سینت نترس می‌خوان بچه رو هل بدن پایین فکنم دونفر بودن قفسه سینمو فشار میدادن که ی دفع قشنگ ترین صدای دنیا رو شنیدم دخترم گریه میکرد منم گریه میکردم میگفتم حالش خوبه می‌تونه نفس بکشه آخه 37هفته به دنیا اومد
مامان 𝓐𝓱𝓸𝓻𝓪👼🏻 مامان 𝓐𝓱𝓸𝓻𝓪👼🏻 روزهای ابتدایی تولد
خلاصه جونم براتون بگه که شروع کردن بخیه زدن ،حسی که نداشتم ولی حس میکردم شکمم داره میلرزه همین
انقد خوابم میومد که خدا می‌دونه😂😂
کارشون که تموم شد پرده رو برداشتن ،یه بار شکممو فشار دادن که اصلا متوجه چیزی نشدم بعدم منو دو سه نفری بلند کردن گذاشتن رو تخت دیگه و بردنم ، سقف سالن رو نگاه میکردم حس خوبی داشتم و خواب آلود ترین بودم بردنم تو بخش و سرم بهم وصل کردن و ضربان قلبمو چک میکردم باز بعد اومدن دوباره ماساژ شکمی دادن که اونم اوکی بود و متوجه نشدم همینجوری کم کم داشت اثر بیحسی رفع میشد من پاهامو نمی‌تونستم تکون بدم و انگشتامو حس نمی‌کردم ولی یه سوزش ریزی داشت میومد سراغم که قابل تحمل بود
بردنم تو اتاق مادرم و همسرم و مادرشوهر پدر شوهر و پدرم اومدن دیدنم تبریک گفتن و خوشحال بودن ،منم بیحال بودم همچنان
بچمو آوردن انگار دنیا رو بهم داده بودن

کم‌کم با گذشت زمان دردام داشت شروع میشد ،سوزشی بود ولی درد داشت بالاخره
به پسرم که نگاه میکردم انگار هیچ دردی نداشتم اصلا:)
تو حس ناباوری بودم که چقدر زود همه چی سر جای خودش قرار گرفت ،بچم کنارم بود و مادرم و مادر شوهرم سعی میکردن با سینم بهش شیر بدن منکه کاملا بیحس بودم ولی ویز ویز و سوزش رو داشتم
پرستاران ساعت مشخص میومدن شیاف میذاشتن و پد رو عوض میکردن
شیاف کمی درد رو کمتر میکرد ولی نه کاملا...!
دوباره باز برمیگشت
مامان رایان👼🏻 مامان رایان👼🏻 ۱ ماهگی
من واقعا وحشت کرده بودم فقط گریه میکردم خلاصه من ساعت ۲ بعد از ظهر با ی سانت دهانه رحم بستری شدم بدون درد زایمان که برام آمپول فشار وصل کردن چند تا دانشجو بودن که دکتر بهشون داشت یاد می‌داد ولی معاینه اینا اصلا نکردن فقط سرم و دانشجو ها وصل کردن یکیشون که فقط بالا سرم وایساد تا ببینه وضعیت خودم وبچه چجوری از عصر به بعدم هیچ دانشجویی نبود خود ماما ها مرتب میومدن سر میزدم میرفتن خلاصه با آمپول فشار من ساعت ۴ کم کم دردام شروع شد که ساعت۶ شدم شدم دو سانت بدون درد فقط ی کوچولو کمرم درد میکرد که قابل تحمل بود کم کم داشت دردام شروع می‌شد یکم تحمل کردم با نفس عمیق رد میشد دردشم اینجوری بود که کمر درد زیاد یا دل‌پیچه خیلی شدید تر از پریودی بود که در حد ی دقیقه می‌گرفت ول میکرد ولی فاصلشون زیاد بودولی خب بستگی داره آستانه دردت چقدره من واقعا نمی‌تونستم تحمل کنم میگن داد و بیداد نکنین ولی واقعا نمیشه با اون درد ساکت موند🤦‍♀ من یکم داد و بیداد کردم که گفتن دکتر گفته براش بی حسی اپیدورال تزریق کنید اون لحظه اونقدر درد داشتم که به عوارضش و اینا فکر نکردم گفتم بزنید البته دوز دارو رو خیلی کم تزریق میکنن خلاصه با دوسانت برای من بی حسی اپیدورال تزریق کردن که دردم کلا رفت یکم خوابیدم گفتن خواست دردت برگرده بهم بگو نزدیک دوساعت گذشت که دیدم کم کم دردم داره برمیگرده
مامان نــیــلا✨ مامان نــیــلا✨ ۱ ماهگی
پارت سه
دکترم گفت عالیه فقط یکم ریزه که باید حسابی بهش برسی منم فقط گریه میکردم دکتر بیهوشی گفت گریه نکن سردرد میشی من همچنان گریه میکردم ی خانومه همونجا بود گفتم خوشگله؟
گفت اگه زشت باشه میخوایی چیکار کنی؟
منم گفتم هیچی😂
اون لحظه برای همه دعا کردم برای اونایی که در انتظار ی نینی هستن برای مامانای باردار که به سلامت بچشونو بغل بگیرن
یهو ی حالت تهوع شدید بهم دست داد گفتم می‌خوام بالا بیارم گفت آمپول زدیم خوب میشی گفتم نهههه می‌خوام بالا بیارم سریع اکسیژن برداشت ی پارچه انداختن زیر سرم منم بالا آوردم دکتر گفت دارم ی لایه از شکمتو میدوزم که باعث تهوع میشه الان دیگه کارم با اون لایه تموم میشه بهتر میشی و واقعا چند لحظه بعدش بهتر شدم
دیگه اومدن دخترمو نشونم دادن بردنش بیرون بعد منو فرستادن ریکاوری اونجا دخترمو آوردن شیر دادن دو سه بار شکممو فشار دادن که من کامل بی حس بودم چیزی حس نمیکردم دیگه کم کم حس شکمم داشت بر می‌کشت فرستادن بخش من پمپ درد گرفته بودم همونجا تو اتاق عمل برام تنظیم کرده بودن خودش تزریق میشد دیگه نیازی نبود من فشار بدم فقط جاهایی که درد زیادی داشتم گفتن ده ثانیه دکمه رو فشار بده بعد ولش کن که من دو سه بار بیشتر فشار ندادم بقیش طبق تنظیمی ک کرده بودن رفت ۱۴ساعت برام رفت پمپ اولین راه رفتن ام برای من اصلااااا درد آور نبود طبق گفته بعضی از مامانا میگفتن خیلی سخته و اینا من خیلی استرس داشتم ولی وااااقعا درد نداشت
مامان توت فرنگی🍓🍒 مامان توت فرنگی🍓🍒 ۹ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۸
یه پرده ای جلوم گذاشتن که نمی‌دیدم چیزی ولی وقتی تیغ اول رو کشید قشنگ حس میکردم و لایه های پوست. رو فقط درد نداشتم
وقتی رسیدن به لایه های پایین انگار داش با دستش باز میکرد چون کمرم قشنگ تکون خورد وقتی میخواستن بچه رو بردارن انگار بهم چسبیده بود و کنده نمیشد ولی وقتی برداشتن قشنگگگگ شکمت خالی میشه و سبک میشی انگار
چند ثانیه ای گذشت و دیدم گریه نمیکنه منم انقد ترسیده بودم میگفتم چیزیش شده چرا گریه نمیکنه چرا صداش در نمیاد سالمه ؟؟؟
گفتن اره و بلافاصله یه صدای گریه ای پیچید تو اتاق ولی زود ساکت شد باز گریه میکرد و انگاری آب تو دماغش اینا بوده منم این طرف هم از ترس هم از ذوق اشکام میریخت 🥹
وقتی که صدای گریشو می‌شنوی و میارن کنار صورتت اصلا همشو فراموش میکنی و خیلی لحظه شیرینیه🥰🍓
کم کم نفسم داشت سنگین میشد و داشتم گیج میشدم دستگاهم هر چند ثانیه بوق میخورد گفتم نفسم نمیاد و هی میپرسیدن خوبی
منم نفسم سنگین شده بود و نفسم نیومد میگفتن نفسم نمیاد
برام ماسک اکسیژن گذاشتن و میگفتن چرا اینجوری شد بعد که قندم و گرفت گفتن قند و فشارش افتاده
خیلی گیج بودم و حالم خوب نبود که دخترمو آوردن میگفتن ببین چقدر نازه صورتشو نگاه کن اونم گریه میکرد وقتی صورتشو چسبوندن به صورتم چون گریه میکرد منم منم گفتم جان دختر نازم ساکت شد و اینم بگم ک من وقتی تو شکمم بود هر وقت باهاش حرف میزدم دختر نازم صداش میکردم 😊🥰
انگاری صدامو می‌شناخت برداشتن بردنش و دکترم شروع کرد به بخیه زدن که حالت تهوع منم شروع شد هی عوق میزدم و حال خیلی بدی داشتم پرستار تو سرم یه آمپول برا حالت تهوع زد
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۷ ماهگی
مامان دوقلوها مامان دوقلوها ۷ ماهگی
سلام مامانا میخوام از تجربه ی سزارینم بگم،، به نظر شخصی خودم که دوقلو بودم خیلی راضی بودم من خیلی بیخیال رفتم اتاق عمل آمپول از کمرم بهم زدن چند بار اول پاهام بی‌حس نمیشدن فکر کنم ۷،۸تا آمپول به کمرم زدن برا من که درد داشت و پاهام میلرزید و خیلی اون لحظه ترسیده بودم شاید یکی اصلا درد نداشته باشه براش و یکی اره به هر حال بدن هر کس متفاوت هست من وقتی شکمم رو باز کرده بودن قشنگ متوجه میشدم دارن لایه به لایه من فقط میگفتم وای کی به لایه ی ۷میرسه اصلا درد رو متوجه نمی‌شدم فقط آدم وقتی احساس کنه دارن شکمش رو میبرن ی جوری میشی دیگه بهم آرامش بخش زدن و درست یادم نیست و عمل به خوبی پیش رفت. اومدم بخش واقعا ساعت های اولیه خیلی زیاد درد داشتم فقط بهم شیاف میزدن و میگفتن باید تحمل کنی خیلی واقعا حالم بد بود مخصوصا منی که کم‌خونی مینور بودم با مسکن اینا چند ساعت بعدش دردام کمتر شد و قابل تحمل بود واقعا بلند شدن به قدری سخت بود انگار اولین بارم بود یاد گرفته بودم به هرحال با تمام سختیش ۲روز اول سخت بود و بعدش دیگه دردی نداشتم فقط دراز کشیده بودم تا ۶،۷روز که بعدش حالم خوب شد و تونستم بلند شم کارام رو انجام بدم درسته هنوز وقتی چندین ساعت و خیلی کار میکنم باز یکم جای عملم درد میکنه ولی دیگه میتونی بعد ۷روز به کارای شخصی خودت برسی یعنی میتونی تمام کار هم انجام بدی ولی استراحت باعث میشه زودتر خوب بشی و من دکترم مینا آزمون و بیمارستان کوثر بود واقعا خیلی زیاد راضی بودم از همه لحاظ خوب بودن و شما از تجربتون بگید.🙂🙃 راستی بچه هام هم ۳۷هفته ۲روز که دکترم تاریخ رو تایین کرده بود بچه هام دنیا اومدن و دستگاه خداروشکر نرفتن و دختر هستن هر دو
مامان زندگی مامان مامان زندگی مامان ۳ ماهگی
تجربه سزارین ۳
خلاصه بهم گفت پس پاشو بشین نشستم همون موقع دکترم اومد باهاش حرف زدم بهش گفتم اگه میشه تو اتاق عمل عکس بگیره که به یکی از دخترا گفت با گوشی خودش عکس بگیره و گفتم توراخدا بهشون بگو تو بی حسی ماساژ شکمی بدن که گفت باشه خیالت راحت باشه من حواسم هست
دیگه دکتر بیهوشی کار خودشو شروع کرد و بهم گفت نترس الان کاریت ندارم فقط دارم به کمرت بتادین میزنم هروقت خواستم آمپول بزنم بهت میگم بعد گفت خب سرت بگیر پایین و بدنتو شل کن میخوام آمپول بزنم دیدم یکم کمرم یه لحظه یه سوزش خیلی ریز گرفت و بعدش شروع شد به داغ شدن و کم کم پاهامم داغ شد و دراز کشیدم
پرده کشیدن جلوم و دکتر بیهوشی و پرستاره بالا سرم وایساده بودن و هی میپرسیدن که حالم خوبه یا نه و دستامو بستن
دکترمم داشت میپرسید اسمشو چی میخوام بپرسم و اینا
منم تکون رو شکمم حس میکردم پرستاره گفت نترس تکون حس میکنی ولی درد حس نمیکنی خیالت راحت باشه
شروع کردم به خوندن آیت الکرسی و صلوات و اینا دیدم هی شکمم تکون میخوره و اون خانوم دکتر که اونجا بود شروع کرد به فشار دادن بالای شکمم و دنده هام که یکم دردم گرفت و آخ گفتم که دکترم گفت نترس تموم شد
بعد دیدم گفت سلااام آقا دیان خوش اومدی و از بالای پرده نشونم دادش گفت بیا ببین پسرت چه خوشگل و نازه گفتم خوبه؟ گفت آره همه چیزش عالیه نترس
و سریع بردنش اونور فهمیدم دارن تمیزش می‌کنن و پسرمم همش گریه می‌کرد منم گریم گرفته بود و داشتم گریه میکردم همشون داشتن از گریه من میخندیدن و فهمیدن از خوشحالیه
من فقط تکون شکمم حس میکردم و فک کنم داشتن جفت درمیاوردن بعدم شروع کردن به بخیه زدن
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۳)
❌❌❌❌❌❌
دردم از بین رفته بود تقریبا که برام توپ اوردن که بشینم روش و حرکات اسکات و نرمش انجام بدم برای کامل باز شدن دهانه رحمم ،ساعت نزدیک ۶بعدظهر شد که دردم دوباره شروع شد ولی اینسری بخاطر این بود که بچه داشت میومد تو لگن برای زایمان
خیلی خیلی درد داشتم و دوباره حرکات سجده ای ماما گفت بزنم که خیلی درد داشت ،دردام اینقدر زیاد بود که دوباره اپیدورال یه دوز تزریق کردن ولی اونقدر تاثیری نداشت ،ماما خودش گفت اپیدورال بزنیم درد باز شدن دهانه رحم رو متوجه نمیشی ولی درد اینکه بچه میاد تو لگن رو متوجه میشی
هر وقت ماما معاینه میکرد اصلا درد رو بخاطر اپیدورال متوجه نمیشدم
میزدم ولی تاثیری نداشت که ماما گفت جوری باید زور بزنم که مدفوع بیاد،منم همون حین واقعا احساس مدفوع داشتم ،که اینقدر زور زدم و واقعا گلاب به روتون مدفوع اومد که سریع بلند شدم رفتم سرویس و وفتی اومدم بیرون دکترم رسید اومد وضعیتمو دید و گفت امادس بریم برای زایمان
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۲ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان هیدا🪷 مامان هیدا🪷 ۲ ماهگی
پارت نهم

پزشک شیفت اومد بالاسرم و با لحن شوخی گفت که بی عرزه هنوز زایمان نکردی
و رفت که به یه سزارین دیگه برسه
من چقد حسرت خوردم که کاش منم الان سزارین میشدم و تموم


مامای شیفت کلی بهم انگیزه میداد من زور میزدم و اون میگفت آفرین زود باش ببین دارم کم کم موهای دخترمونو میبینم

من با انگیزه بیشتر و درد بیشتر شروع میکردم
به زور زدن
سخت بود ولی من باید نتیجه ۸ ماه انتظارمو سالم میدیدم
سه نفر اومدن بالاسرم و معاینه ام کردن
و گفتن یکم دیگه باید فشار بیاری بعد میری رو تخت

جون کندم با هر فشار
توی لگنم حسش میکردم و در اومدن سر بچه از توش سخت بنظر میرسید

فشار میدادم و حس میکردم لگنم داره میشکنه
ولی درنهایت گفتن سریع پاشو بریم اتاق زایمان

با یه شوق درونی که آخیش دردها تموم میشه رفتم اتاق روبرو

روی تخت نصفه نیمه ای که داشت دراز کشیدم و پاهامو روی دوتا میله که کنارش بودگذاشتم

منتظر موندم درد انقباض شروع شه
همینکه درد شروع شد زور زدم
و با دو سه تا فشار
احساس کردم سر بچه بیرون اومد