تجربه زایمان
پارت ۸
یه پرده ای جلوم گذاشتن که نمی‌دیدم چیزی ولی وقتی تیغ اول رو کشید قشنگ حس میکردم و لایه های پوست. رو فقط درد نداشتم
وقتی رسیدن به لایه های پایین انگار داش با دستش باز میکرد چون کمرم قشنگ تکون خورد وقتی میخواستن بچه رو بردارن انگار بهم چسبیده بود و کنده نمیشد ولی وقتی برداشتن قشنگگگگ شکمت خالی میشه و سبک میشی انگار
چند ثانیه ای گذشت و دیدم گریه نمیکنه منم انقد ترسیده بودم میگفتم چیزیش شده چرا گریه نمیکنه چرا صداش در نمیاد سالمه ؟؟؟
گفتن اره و بلافاصله یه صدای گریه ای پیچید تو اتاق ولی زود ساکت شد باز گریه میکرد و انگاری آب تو دماغش اینا بوده منم این طرف هم از ترس هم از ذوق اشکام میریخت 🥹
وقتی که صدای گریشو می‌شنوی و میارن کنار صورتت اصلا همشو فراموش میکنی و خیلی لحظه شیرینیه🥰🍓
کم کم نفسم داشت سنگین میشد و داشتم گیج میشدم دستگاهم هر چند ثانیه بوق میخورد گفتم نفسم نمیاد و هی میپرسیدن خوبی
منم نفسم سنگین شده بود و نفسم نیومد میگفتن نفسم نمیاد
برام ماسک اکسیژن گذاشتن و میگفتن چرا اینجوری شد بعد که قندم و گرفت گفتن قند و فشارش افتاده
خیلی گیج بودم و حالم خوب نبود که دخترمو آوردن میگفتن ببین چقدر نازه صورتشو نگاه کن اونم گریه میکرد وقتی صورتشو چسبوندن به صورتم چون گریه میکرد منم منم گفتم جان دختر نازم ساکت شد و اینم بگم ک من وقتی تو شکمم بود هر وقت باهاش حرف میزدم دختر نازم صداش میکردم 😊🥰
انگاری صدامو می‌شناخت برداشتن بردنش و دکترم شروع کرد به بخیه زدن که حالت تهوع منم شروع شد هی عوق میزدم و حال خیلی بدی داشتم پرستار تو سرم یه آمپول برا حالت تهوع زد

۴ پاسخ

آمپول بی حسی رو وقتی به پشت میزنن خیلی درد داره ؟

سزارین خیلی درد داره؟؟؟؟؟ من فردا عمل دارم

خدا رو شکر که نینیت سالم بدنیا اومده
یعنی میشه ماهم زایمان کنیم و بگذره واقعا اون یه روز زایمان چون وحشت زیادی دارم ازش😔

الاهی ولی من ۸ساعت درد طبیعی رو کشیدم همون یک سانت بودم تا گفتن ببرینش سزارین خیلی خوشحال شدم چون طبیعی خیلی درد بدی هست😬

سوال های مرتبط

مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۴ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان میران مامان میران ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم
مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۹ ماهگی
پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید
مامان گیلاس شیرینم 💕 مامان گیلاس شیرینم 💕 ۴ ماهگی
پارت سه
بعد پنج دقیقه شاید هم کمتر از اینکه تیغ رو کشید صدای گریه دخترکم اومد من که از اول گریه میکردم ولی با صدای عشقم دیگه گریم بیشتر هم شد کلا نمیشه حس اون لحظه رو بیان کرد مغزم کامل خالی بود فقط تا آخر عمل گریه میکردم دخترم و بردن تمیز کردن منم سرمو بلند کرده بودم نگاه میکردم هیچکسم نگفت سرتو تکون نده😑بعدم آوردنش بویش کردم و بردنش دیگه بعد اون خیلی طول کشید تا بخیه زدن و بزنم تو ریکاوری تقریبا ساعت دو بود همش حس خواب داشتم کم کم می‌تونستم پاهامو تکون بدم بعد بیست دقیقه سردم شد که پتو انداختن روم بعد بردنم تو اتاق خودم (من اتاق خصوصی گرفتم که واقعاً خیلی تصمیم خوبی بود با اون شرایط پیش چند نفر دیگه بودن خیلی سخته) دخترمو هنوز نیاورده بودم حتی همراهی هام ببینن منم نگرانش بودم رفتم تو اتاق دیگه آوردنش 😍 منم درد هام کم کم شروع می‌شد ولی اونقدر زیاد نبود کلا تو هشت ساعتی که نباید بلند میشدم شش تا شیاف زدم به آمپول های مسکن هم حساسیت دارم نمیزدن بهم چون اهل جیغ و داد نیستم فقط ناله میکردم ولی صدای اتاق های بغلی نیومد خیلی جیغ میزدن البته من از همه لاغر تر بودم و این خودش خیلی بهم کمک کرد
مامان دلارام 🦋 مامان دلارام 🦋 ۲ ماهگی
تجربه من از سزارین پارت ۲
وارد اتاق عمل شدیم یه اتاق بزرگ بود با یه عالمه نور ،خیلی روشن بود فکر کنم ۲۰ تا لامپ داشت از بس روشن بود اونجام حدودا ۴,۵ نفری بودن هر کدوم مشغول یه کاری بود ،گفتن پاشو بشین رو تخت دکتر ام اومد و شروع کرد حرف زدن، اسم دخترت چیه ،چند سالته،میخاست حواسمو پرت کنه که سوزن تو کمرم و بزنن
بهم گفت اصلا تکون نخور،یه دنیااااا استرس داشتم ولی زد و تموم شد اصلا هیچ دردی حس نکردم گفتن دراز بکش
دکتر لباسمو داد بالا شلوارمم درآورن ،با یه پنبه و یه چیزی شبیه بتادین شروع کرد بکشه رو شکمم
بعدم یه پرده سبز کشیدن جلو صورتم
گفتن پاهات داغ شد؟گقتم آره
سعی کردم پامو تکون بدم ،ولی دیگه تموم نمی‌خورد
دکتر گفت الان کاری نمیکنم میخام معاینه شکمی انجام بدم نترس هروقت خاستم عمل شروع کنم بهت میگم
منم فهمیدم میخاد اینجوری بگه که نترسم
یه چند دقیقه که گذشت دیدم صدای گریه بچه میاد بعدم دکتر بچمو نشونم داد گفت اینم دخترت (خیلی حس شیرینیه همه ی دردات تو یه لحظه فراموشت میشه )
بعدم سریع بردنش
تا کارشون تموم شد و بخیه زدن چیز زیادی نفهمیدم ولی نفس تنگی داشتم و احساس میکردم هر لحظه ممکنه خفه شم
وقتی کارشون تموم شد و جا به جام کردن رو برانکارد فکر میکردم عملم ۴,۵ دقیقه طول کشیده ،ولی ۲۰ دقیقه طول کشیده بود انگار
بعدم رفتم تو یه قسمتی که به هوش بیام ،بیهوش که نبودم ،رفتم اونجا که حالم بهتر شد بفرستن تو بخش ،ویز زیادی نفهمیدم ولی وقتی چشامو باز کردم حس کردم حالت تهوع دارم بهشون گفتن برام کیسه آوردن ولی چیزی نمیومد فقط الکی عوق میزدم ،یه پرستار اونجا بهم گفت فشار نیار به خودت به حالت تهوع فکر نکن اصلا
منم به حرفاش گوش دادم و خابم برد ...
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۱ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۵
بعد اون فشار ها صدای گریه ی بچمو شنیدم و منم باهاش گریه کردم خیلی حس قشنگی بود🥹😍 اون لحظه برای همه ی چشم انتظارا و زنای باردار دعا کردم که به آرزوشون برسن و بچشون رو به سلامتی بغل کنم وقتی آوردنش صورتش رو چسبوندن به صورتم جفتمون داشتیم گریه میکردیم و اون موقه بود فهمیدم که میگن بچه از جونه خودتم برات عزیزم تره یعنی چی بردنش اون ور حس میکردم قلبمو کندن و بردن 🥹
بعد از اون بخیه زدن و بردنم به ریکاوری که اینجا بدنم خیلی بی‌حال شد انگار خیلی خیلی خستم من از همون جا دیگه نه سرمو تکون دادم و نه حرف زدم تو ریکاوری بهشون گفتم که شکممو ماساژ بدین تو بی حسی نمیخام وقتی حسم برگشت ماساژ بدین گفت تو اتاق عمل شکمت خالی شده و دیگه نیازی نیست ولی محض اطمینان یه بار دیگه انجام داد
من انقد بی حال بود که خابم برد یه جورایی با دهن باز خابم برد اونجا یه آقایی بود دیگه نمیدونم چیکار بود ولی خیلی مهربان بود گفت حالت خوبه دخترم گفتم اره گفت پاشو دارن بچتو میارن که شیر بدی آوردن گذاشتن رو سینم و من هی ذوق میکردم براش و اون شیر میخورد خیلی هم گرسنه بود جوری که به زور برداشتن بردنش🥹🥲 و منو بردن به بخش
جلو در اتاق عمل مامانمو همسرم بودن که وقتی همو دیدیم من گریه کردم بعدش رفتم اتاق خودمون
همسرم اتاق وی ای پی گرفته بود که همه چیش تکمیل بود و من واقعاً راضی بودم از خدماتشون
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت 3
اولش احساس کردم یه سوزن خیلی نازک با وسط کمرم زدم ولی درد نداشت بعدش دوباره احساس کردم یه سوزن دیگه زدن که اون به چیز فلزی که به ساق پام وصل بود اتصال داد انگار که برق گرفتتم بعدش آروم احساس کرمی کردم تو پاهام خیلی سریع منو درازکش کردن و پرده رو جلوم وصل کردن من کم کم خودمو حس نکردم و این به شدت هولم کردم هی سعی داشتم خودمو تکون بدم و نمیتونستم و خیلی بیشتر هول میشدم هر چقدر تلاش میکردم نمیتونستم نفس بکشم خیلی حس بدی بود هی میگفتن خودتو کنترل کن چیزی نیست ولی من از ترسم اکسیژنم افت کرد و نفسم داشت قطع میشد دستگاه اکسیژن و وصل کردن بهم و انگار آرام بخش زدن که آروم شدم احساس میکردم نمیتونم چشمامو باز نگه دارم تمام این اتفاقا در عرض شاید کمتر از 2 دقیقه اتفاق افتاد چشمام داشت بسته میشد که صدای گریه بچم و شنیدم باورم نمیشد من تازه دراز کشیده بودم چجوری انقدر زود به دنیا اومد دیگه صداشو که شنیدم انگار جون گرفتم خیالم راحت شد گریه میکردم و برای همه کسایی که التماس دعا کرده بودن دعا میکردم هی هم از پرستارا میپرسیدم چرا نمیارینش چرا دیگه گریه نمیکنه اونام میگفتن صبر کن الان میاریم😂
مامان جوجه هام🐥🐣 مامان جوجه هام🐥🐣 ۱ ماهگی
#تجربه_زایمان_طبیعی۳
گفتن نه این هنوز ۵یا۶سانته خلاصه با ماساژو اینا منو آروم میکردن و دردم هی بیشتر و بیشتر می‌شد اما پیشرفت نداشتم رفتن سوند آوردن که درد داشت خدایی میسوخت بدنم و ادرارم رو تخلیه کردن که پیشرفت کنم شدم ۷یا۸ سانت بعدش که دردام خیلی شدید شد گفتم احساس زور و مدفوع دارم معاینه کردن گفت فول شدی هر وقت دردت اومد زور بزن اما من جون نداشتم همش میگفتن زورات به درد نمیخوره و من توان نداشتم هرچی زور میزدم بچه نمی اومد تا زور میزدم میگفتن نفس هم بکش اکسیژن به بچت برسه زور رو ول میکردم میگفتن زور بده که بچه بباد😭 هم نگران بچه بودم هم درد شدید داشتم هرچی زور میزدم انگار بی فایده بود انگار بچم گیر کرده بود میگفتم گیر کرده میگفتن تو فقط زور بزن و من هرچی میگفتن گوش میدادم و انجام میدادم با اینکه خیلی درد داشتم نگران بچم بودم بعد از ۲۰بار زور زدن شدید که نفسم بند می اومد بچه سرش مشخص شد و کشیدنش بیرون وقتی گذاشتن رو بدنم گریه نکرد دکترا ترسیدن گفتن بچه رو ببرید که یه دفعه گریه کرد و گفتن نمیخواد و این نگرانی هم بخاطر این بود که بچم یه دور بند ناف دورگردنش بود و بخاطر همین هی می‌اومد و میرفت داخل لگن و من میگفتم گیر کرده بخاطر این بود و اونا ترسیده بودن خودشون بخاطر افت ضربان و قلب و اینا...
بعدش معاینه کرد گفت یه پارگی داره که نیاز به بخیه نیست و خونریزی نداره اون قسمت معاینه خیلی درد داشت وقتی چک می‌کرد درنهایت بخاطر اینکه بدون بخیه کارو دربیارن هم بود اذیت شدن‌های من اما درکل تجربه نسبتا خوبی بود اگه میتونستم ورزش کنم که عالی میشد قطعا اما دیگه قسمت بود و خداروشکر که بچم سالم بود🐣🥲
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۹ ماهگی
پارت چهارم زایمان اول سزارین اختیاری🩵
من چون میدونستم دکتر الان میخواد منو ببره و استرس داشتم با اینکه کامل بی حس شده بودم چیزی از درد نمیفهمیدم فقط حرکاتشو میفهمیدم وگرنه درد نداشتم هی حس میکردم نفسم قطع میشه الان اونجا یه خانمه بود گریه میکردم میگفتم من نفسم درنمیاد میگفت نوار قلبت که از من بهتره فشارتم خوبه دیگه چون اونجا فشار سنج و نوار قلب خودش اتوماتیک فشارمو میگرفت و نوار قلبمم نشون میداد خوب بود اما نمیدونم چرا نفسم درنمیومد هی گریه میکردم و اون خانمه اومد دهنم اکسیژن گذاشت هی میگفتم بردار و بزار اونم برمیداشت میزاشت
و از یه طرفیم میگفتم تورو خدا مسکن بزنید و همش اصرار میکردم و میپرسیدم چیشد زدین اوناهم‌ میگفتن اره باو زدیم
کمرمم که بخاطر امپول خیلی درد میکرد و مدام من اتاق عملو گریه کردم و میگفتن چرا گریه میکنی اخه میگفتم کمرم درد میکنه دستیارای دکتر هم میگفت بخاطر تخته میری بخش خوب‌ میشی یکم تختو اورد پایین و گفت بهتر شدی؟ اما برا من یه ذره فرق کرد همچنان نفسم درنمیومد و‌ کمرم درد میکرد اما پاهام و برش هیچی نمیفهمیدم فقط حرکات دکترو از پشت پرده حس میکردم اما بدون درد که اونم ده دقیقه نشده بود دیدم شکمم فشار میدن و بچه دراومد و صدای گریش اومد اما بهم نشون ندادن قبلشم گفتم جفتم نشون بدید موقع دراوردن بچه اونم نشون ندادن فک کنم بخاطر اینکه خیلی بیقراری میکردم ترسیدن نشون ندادن اما بعد چند دقیقه بچه رو بردن
من بعد اینکه صدای بچه رو شنیدم یه ذره اروم شدم نمیدونم چرا چشام خود ب خود بسته میشد و هی حس میکردم خابم میاد دکترمم از اونور میگفت چیشد اون خوابید؟ و ازم پرسید اسم بچتو چی میخوای بزاری من بهش اسمشو گفتم که میخام نیلای بزارم ...
مامان دیار 👦🏻و نیان 👧🏻 مامان دیار 👦🏻و نیان 👧🏻 ۱ ماهگی
پارت هفتم

یه ظرف اوردن کنار سرم گفتن اگر خواستی بالا بیاری این تو‌ بیار! 😐😐
حس میکردم دارم میمیرم!
حال خیلی بدی داشتم!
انگار همزمان فشارمم داشت بالا پایین میشد(نفهمیدم بالا رفت یا پایین)
دکترم برا بار چندم به بیهوشی گفت دکتر جنرال کن! اینجوری نمیشه ادامه بدم!
منم گفتم بکنید حالم اصلا خوب نیس!
دیگه بقیه اش رو تو خواب رفتم ولی خواب بدی بود همش گیج بودم!
بیدار شدم تمرکز نداشتم یه جا رو ببینم
همه چی دور سرم میچرخید
گفتم دخترم بدنیا اومد؟
یه خانمی اومد کنارم گفت اره نمیدونی چقدر قشنگ بود
چه مژه هایی داشت!
من فقط خندیدم 🥰
ولی نگم از حالم که اصلا خوب نبود
چون بیحسیم نصفه بود یه دردایی حس میکردم!
گفتم بچم خوب بود؟ چند کیلو بود؟ گفتن اره خوب بود اینجا وزن نمیکنن بردنش لیبر!
داشتن بخیه هامو میزدن! تموم که شد شروع کردن ماساژ رحمی
نگم از دردش!!!
دستام که بسته بود کاری ازم برنمیومد
فقط داد میزدم زجه میزدم بسههه نکنید! دارم میمیرم!!! توروخداااا!!
ولی اونا کار خودشونو میکردن!
مامان 🍼 رادوین جان🍼 مامان 🍼 رادوین جان🍼 ۴ ماهگی
پارت پنچ 🤰🏻🤱🏻✨

کل منم از ترس که بچم کاری نشه تمام قدرتمو گزاشتم زور زدم رادوین کوچولوم دنیا آمد 😍✨💖 ساعت ۱:۲۵ دقیقه تاریخ ۱۴۰۴/۱۲/۱۹ پا به این دنیا گزاشت 💫💖💙🍼🤱🏻وقتی دنیا آمد کل دردم یهو گم شد انگار اصلا درد نداشتم من هیچی نمیدیدم انقدر گیج شده بودم
ماما بچه رو شکمم گزاشت خیلی حس قشنگ داشت بچم گریه نمیکرد ترسیدم گفتم چرا گریه نمیکنه ماما گفت بچه خسته شده زد چند تا ضربه به پشتش زد گریش در آمد مامام گفت دیدی گریه هم کرد منم از خوشحالی میخندیدم قربون صدقه پسر کوچولوم میرفتم بردنش تا کاراش بکنن بعد گفتن سرفه کن منم سرفه میکردم آمدن بخیه بزنت منم التماس نکن 😂😂 میگفتم بزار باز بمونه مامام میخندید میگفت آخه چطوری بزارم باز باشه مامام خیلی مهربون بود مگه نه با اون جیغا من هرکی دیگه بود عصبی میشد بخیه هامو زدن همرام آمد لباس تن بچه بده جوری خوشحال بودم که نمیدونستم چی بگم
پسر کوچولو گریه میکرد ویلچر آوردن بچه گزاشتن تو بغلم میترسیدم تو بغلم له بچه 😅 بردنم تو اتاق بچه شیر بدم واسه اولین بار مونده بودم چطوری شیرش بدم آروم شیر میخورد دلم ضعف میرفت براش 🍼😍 کارامو کردن برنم تو بخش منم شاد خوشحال بودم فکر نمیکردم اون روز پسر کوچولوم دنیا بیاد 😍💫💖❤✨
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۲ ماهگی