۵ پاسخ

الان حالت چطوره خوبی؟
زایمان اولت بود؟منم فردا سزارین میخوام بشم به امیدخدا
ولی یکم استرس دارم

😍😍😍اخرش چ قشنگ بود

ان شاءالله ک خوش قدم باشه براتون

همه ترسم اینه تو بی حسی حالم بد بشه🥺🥺

کل حاملگیم این صحنه رو دارم تصور میکنم.وقتی رو که صدای قشنگشو میشنوم😍

سوال های مرتبط

مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۹ ماهگی
پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید
مامان توت فرنگی🍓🍒 مامان توت فرنگی🍓🍒 ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۸
یه پرده ای جلوم گذاشتن که نمی‌دیدم چیزی ولی وقتی تیغ اول رو کشید قشنگ حس میکردم و لایه های پوست. رو فقط درد نداشتم
وقتی رسیدن به لایه های پایین انگار داش با دستش باز میکرد چون کمرم قشنگ تکون خورد وقتی میخواستن بچه رو بردارن انگار بهم چسبیده بود و کنده نمیشد ولی وقتی برداشتن قشنگگگگ شکمت خالی میشه و سبک میشی انگار
چند ثانیه ای گذشت و دیدم گریه نمیکنه منم انقد ترسیده بودم میگفتم چیزیش شده چرا گریه نمیکنه چرا صداش در نمیاد سالمه ؟؟؟
گفتن اره و بلافاصله یه صدای گریه ای پیچید تو اتاق ولی زود ساکت شد باز گریه میکرد و انگاری آب تو دماغش اینا بوده منم این طرف هم از ترس هم از ذوق اشکام میریخت 🥹
وقتی که صدای گریشو می‌شنوی و میارن کنار صورتت اصلا همشو فراموش میکنی و خیلی لحظه شیرینیه🥰🍓
کم کم نفسم داشت سنگین میشد و داشتم گیج میشدم دستگاهم هر چند ثانیه بوق میخورد گفتم نفسم نمیاد و هی میپرسیدن خوبی
منم نفسم سنگین شده بود و نفسم نیومد میگفتن نفسم نمیاد
برام ماسک اکسیژن گذاشتن و میگفتن چرا اینجوری شد بعد که قندم و گرفت گفتن قند و فشارش افتاده
خیلی گیج بودم و حالم خوب نبود که دخترمو آوردن میگفتن ببین چقدر نازه صورتشو نگاه کن اونم گریه میکرد وقتی صورتشو چسبوندن به صورتم چون گریه میکرد منم منم گفتم جان دختر نازم ساکت شد و اینم بگم ک من وقتی تو شکمم بود هر وقت باهاش حرف میزدم دختر نازم صداش میکردم 😊🥰
انگاری صدامو می‌شناخت برداشتن بردنش و دکترم شروع کرد به بخیه زدن که حالت تهوع منم شروع شد هی عوق میزدم و حال خیلی بدی داشتم پرستار تو سرم یه آمپول برا حالت تهوع زد
مامان آلما و 🩷🩵 مامان آلما و 🩷🩵 ۱ ماهگی
داستان زایمانم ❤️ ۴
۱۴۰۵/۰۳/۰۵
ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه صبح دو قلو ها دنیا اومدن
ماسک اکسیژن بهم وصل کردن اما تاثیر چندانی نداشت
دکتر بیهوشی گفت از دماغ نفس بکش ، داشتم همین کار میکردم چشام بسته شد ، یهو چشام باز کردم گوشام به سختی صدا ها می‌شنید ،( انگار آب رفته باشه تو گوش و صدا ها رو با حس سگنینی می‌شنوی دقیقا همینجور شده بودم )
صدای دکتر زنان شنیدم که گفت قل اول دختر صدای گریه ش اومد و باز چشام بسته شد
چند ثانیه بعد دوبار چشامم رو باز کردم و شنیدم گفت قل دوم پسر
اینبار صدا هاشو واضح تر شنیدم اما باز چشامم بسته شد
دفعه سوم که چشمام باز کردم گیج و منگ نبودم صدا ها رو واضح می‌شنیدم ، اما این حس گر گرفتن و حالت تهوع هنوز همراهم بود دستیار بیهوشی که بالا سرم بود ازم پرسید بهتری گفتم آره اما هنوز حالت تهوع دارم ، گفت داخل سرم ضد تهوع ریختم حالت بهتر میشه ، کم کم حالت تهوع رفع شد اما حسابی کر گرفته بودم و خیس عرق بودم ، دکتر داشت بخیه میزد پرسید بهتری ، گفتم آره
گفت بچه هات دنیا اومدن ماشاالله خیلی هم درشت و خوبن
خواستم بگم بزارین ببینم اما نمی‌تونستم درست حرف بزنم
صدای گریه شون از اتاق بغلی می‌شنیدم ، دکتر می‌خندیدند و می‌گفت محدثه خدا بدادت برسه بچه هات خیلی کولی هستن 😅
فرزندپروری کودک نوزاد بارداری حاملگی فرزندپروری کودک نوزاد بارداری
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۹ ماهگی
آخرش دکتر بیهوشی کلی دارو تو سرمم زد که دائم بیهوش میشدم و دوباره به هوش میومدم به حدی گیج بودم که تیکه تیکه زایمانمو میفهمیدم انگار میخوابیدم و فوری بیدار میشدم
از شونه به پایین بی حس بودم و انگار فلج بودم همه چیو میفهمیدم اما نمیتونستم حرکتی بکنم حتی دستام
بین این ها یهو صدای عطسه یه موجود کوچولو اومد و فوری بعدش صدای جیغش در اومد بله جوجه منم بدنیا اومد و اولین حرکتش عطسه کردن بود بعد گریه 🥲
همه چی فراموشم شد و فقط منتظر بودم بهم نشونش بدن
آوردنش کنار صورتم ، صورت و بدن بچم قرمز و دهنش باز و گریه میکرد و دستاش با هر جیغش می‌لرزید انگار میخواست از یه جای بلند بیوفته اونطوری دستاشو باز گرفته بود و گریه میکرد 🥹
با اینهمه سونو که رفته بودم و میگفتن پسره اما چون پسر داشتم امید داشتم اشتباه گفته باشن و دختر باشه میخواستم بپرسم دختره یا پسر که یه خانمه که نمیدونم چکاره بود گفت ماشا الله چه پسر توپولویی و بردش که لباس تنش کنه و قد و وزنشو بگیره
جوجه من اونطوری که سونو گفته بود نبود ولی وزنش خوب بود با وزن 3700 دنیا اومد
دکترم که با همکارش صحبت میکرد گفت خوب شد طبیعی نیاورد ببین شونه هاش پهنه ، بچه گیر میکرد و..‌.
بچمو بردن زایشگاه که به خانوادم نشونش بدن و من تو اتاق عمل بودم
دکترم کارش تموم شد و رفت ولی نمیدونم دستیارش چند دقیقه دیگه رو شکمم چکار میکرد بعدش ماساژ رحمی داد که دردی نداشت چون هنوز بی حس بودم
دستیار دکتر بیهوشی پمپ دردمو کنار سرمم وصل کرد
مامان پسر مامان پسر روزهای ابتدایی تولد
مامان نخودي مامان نخودي ۱۰ ماهگی
مامان سامین مامان سامین ۴ ماهگی
دکتر اومد که امپول بی حسی تزریق کنه با اینکه خیلی سوزنش ریز بود ولی میترسیدم یه لحظه که اپول و زد کمرم و صاف کردم دکتر دعوام کرد گف خطر داره اصلا تکون نده کمرتو گریم گرفته بود بلخره امپولم تزریق شد و دکتر رفت و دکتر خودم اومد که عمل کنه کم کم پاهام داشت سنگین و سنگین تر میشد انگار یه تریلی روی پاهام بود یهو شکمم سرد شد دکتر داشت ضدعفونی میکرد دیگه بقیه شو حس نکردم
تو اون لحظه فقط دعا میکردم هم برای آینده ی بچم
هم یرای کسایی که طعم مادر شدن و نچشیده بودن برای مامانای باردار برای همه دعا کردم یهو حالت تهوع عجیبی گرفتم ولی هرچی عق میزدم نمیشد انگار یکی گلومو گرفته بود خیلی حس بدی بود احساس خفگی داشتم به پرستار گفتم یه ظرف گذاشت زیر دهنم ولی بالا نیاوردم
تو همین حس و حال بودم که یهو یه صدای دلنشبن اومد بله صدای گریه ی نوزاد کوچولوی مامان بود اشکام میریخت همینطوری دل تو دلم نبود نگاش کنم دکترم گف یه آقا پسر صحیح و سالم گعتم خدایا شکرت عملم تموم شد و دکتر بخیه زد و گف مبارکه و رفت
پرستار اومد گف میخوای بچتو ببیتی گفتم معلومه که میخوام وقتی اوردنش کنار لُپم دیدم وای خدایا چقد کوجولو موچولوعه بچم ۲۷۰۰ بود اول ۳۸ هفته سزارین شدم ولی خداروشکر همه چیش سالم بود و مشکلی تداشت بچم داشت گریه میکرد ولی وقتی چسبوندنش به لُپم اروم شد بهترین حس دنیا بود یه موجود ریزه میزه که خودت پرورش دادی با گوشت و پوست و خونت لحظه ی قشنگی بود بعدش بردن بچمو از همون لخظه نگرانش شدم که الان بچم کجاس سردش نباشه گشنش نباشه هیچوقت فکرشم نمیکردم مادر شدن تجربه ی متفاوتیه
رفتیم توی ریکاوری بچم دور تر از من بود
ادامه تاپیک بعدی
مامان رستا خانم💜 مامان رستا خانم💜 ۱۵ ماهگی
سزارین ۳
نشستم رو ویلچر و همه چی به سرعت گذشت دیدم رسیدیم اتاق عمل .از همون درد سوند که بدنم منقبض بود و استرس داشتم خیس عرق شده بودم خیلی وحشت کردم اول اما بعد که دکترمو دیدم یکم بهتر شدم.گفتن بشین رو تخت دکترا و دستیار بیهوشی اومدن گفت یه سوزن ریز می‌خوایم بزنیم پشتت تکون نخور تا جایی که میتونی خم شو با صورتت...اصلا درد نداشت اون آمپول بی حسی.بعداز چند ثانیه پاهام داغ شد و دراز کشیدم.همه آماده شدن و جلوم پرده کشیدن.به دکتر گفتم دارم حس میکنم.گفتن خب حس داری اما درد نداری عین دندون پزشکی.همه اش صلوات می‌فرستادم و نفس عمیق می‌کشیدم اما انگار واقعا داشتم میرفتم اون دنیا.همه اش منتظر صدای دخترم بودم .۱/۱۹ ساعت یه ربع به شیش بعداز ظهر رستا خانم صدای گریه اش اومد و من یه نفس راحت کشیدم همه ی اتاق عمل تبریک میگفتن یکی میگفت وای قدش بلنده یکی میگفت وای چشاش بازه.تمیزش کردن آوردن کنار صورتم خیلی حس قشنگی بود. چشماش کامل باز بود داشت فضولی میکرد 🥺😂 بوسش کردم و بردنش
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین 😍 پارت ۵
دیگه دکتر شروع کرد همونطور که گفت حس میکردم ولی درد نداشت بتادین زدن و شروع کردن از استرس نگاه نمیکردم اون پرده جلومو فقط سقف و نگاه میکردم و سوره قرآن میخوندم 🥹❤️
خیلی لحظه عیبی بود فقط قدرت خدارو اون لحظه درک میکنی فقط میگی چه قدرت بزرگ و عظیمی داری خدایا شکرت
۵ دقیقه شد فکر کنم به دکتر بیهوشی گفتم دنیا اومد گفت داره میاد نگران نباش
یهو دیدم دارن شکمم و فشار میدن و تکون خوردم دو دقیقه بعدش دیدم صدای گریه😭😭😭😭😭😭 نمیتونم بگم اصلا فقط صداشو که شنیدن اشک ریختم گفتم این صدای تو بود مامان تویی که من ۹ ماه نگهت داشتم همچین صدایی داشتی 🥹❤️😭 یعنی میتونم بگم زایمان و بارداری معجزه خدای بزرگه👼❤️😍
یعنی قلبم مال خودم نبود از وقتی صداشو شنیدم بچم گریه میکرد و من فقط میگفتم جانم مامان جانم مامان گریه میکردم دوتر بیهوشی بالا سرم قفل کرده بوددبیچاره😂
بعد ده دیقه آوردنش یعنی وقتی اومد چسبید به صورتم گفتم خدایا شکرت دیگه به چیزی فکر نکردم ضربان قلبم تو دستگاه اومد پایین اخه قبلش زیاد بود و هی کنترل میکردن 🩷🦢
ادامه تاپیک بعدی
مامان آریا ایلیا محیا مامان آریا ایلیا محیا ۷ ماهگی
زایمان سه قلو ها پارت ۳

دکترم اومد و یک پارچه جلوم بستن و دیگه چیزی نمیدیدم فقط حس میکردم شکممو انگار دارن میشورن ضد عفونی میکنن همچین چیزی منتظر بودم ببینم وقتی دارن شکممو میبرن هم حس میکنم یا نه و همین حین واسه اینکه استرسم کم شه برای همه اونایی که بهم سپرده بودن موقع زایمان دعاشون کنم و همه چشم انتظارا دعا میکردم که همچین لحظه ای رو تجربه کنن و بچشونو به سلامت بغل بگیرن 💚
خلاصه همینطور منتظر بودم شروع کنن که شنیدم میگن سر قل اول اینجاست بگیرینش! 😳
اونجا فهمیدم اینا خیلی وقته شروع کردن من هیچی نمیفهمیدم!
وقتی صدای گریه بچم تو اتاق عمل پیچید بی اختیار اشکام می‌ریخت باورم نمیشد انگار تازه همه چی برام واقعی شده بود میتونستم بچمو بغل بگیرمش و ببینمش ❤️
بعد قل دوم و سوم هم دنیا اومدن من داشت دلم آب میشد همش منتظر بودم بچه هامو بیارن نشونم بدن ولی فقط قل اول آوردن نشونم دادن خیلییییی حس قشنگی بود یک پسر سفید و کوچولو با صورت گردالی 😍 و بعد بردنش گفتن دوتا بچه دیگه رو هم بردن بیرون