۳ پاسخ

سلام عزیزم منم میخوام برم بیمارستان عرفان نیایش میشه در مورد هزینه ها مثل پمپ درد و اتاق خصوصی و فیلمبردار و اینکه چه وسایلی میدن بگید میخوام بدونم هم برای خودم هم بچه وسیله اضافی بر ندارم مثلا دمپایی برای خودم یا لباس و پتو به بچه میدن یا نه؟

الهی شکر که بسلامتی زایمان کردی تموم شد
الهی همه مادرا بچه هاشونو سالم سلانت بغل بگیرن

مگه بی حسیت خوب نبود که متوجه شدی ً

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت 3
اولش احساس کردم یه سوزن خیلی نازک با وسط کمرم زدم ولی درد نداشت بعدش دوباره احساس کردم یه سوزن دیگه زدن که اون به چیز فلزی که به ساق پام وصل بود اتصال داد انگار که برق گرفتتم بعدش آروم احساس کرمی کردم تو پاهام خیلی سریع منو درازکش کردن و پرده رو جلوم وصل کردن من کم کم خودمو حس نکردم و این به شدت هولم کردم هی سعی داشتم خودمو تکون بدم و نمیتونستم و خیلی بیشتر هول میشدم هر چقدر تلاش میکردم نمیتونستم نفس بکشم خیلی حس بدی بود هی میگفتن خودتو کنترل کن چیزی نیست ولی من از ترسم اکسیژنم افت کرد و نفسم داشت قطع میشد دستگاه اکسیژن و وصل کردن بهم و انگار آرام بخش زدن که آروم شدم احساس میکردم نمیتونم چشمامو باز نگه دارم تمام این اتفاقا در عرض شاید کمتر از 2 دقیقه اتفاق افتاد چشمام داشت بسته میشد که صدای گریه بچم و شنیدم باورم نمیشد من تازه دراز کشیده بودم چجوری انقدر زود به دنیا اومد دیگه صداشو که شنیدم انگار جون گرفتم خیالم راحت شد گریه میکردم و برای همه کسایی که التماس دعا کرده بودن دعا میکردم هی هم از پرستارا میپرسیدم چرا نمیارینش چرا دیگه گریه نمیکنه اونام میگفتن صبر کن الان میاریم😂
مامان آریا ایلیا محیا مامان آریا ایلیا محیا ۷ ماهگی
زایمان سه قلو ها پارت ۳

دکترم اومد و یک پارچه جلوم بستن و دیگه چیزی نمیدیدم فقط حس میکردم شکممو انگار دارن میشورن ضد عفونی میکنن همچین چیزی منتظر بودم ببینم وقتی دارن شکممو میبرن هم حس میکنم یا نه و همین حین واسه اینکه استرسم کم شه برای همه اونایی که بهم سپرده بودن موقع زایمان دعاشون کنم و همه چشم انتظارا دعا میکردم که همچین لحظه ای رو تجربه کنن و بچشونو به سلامت بغل بگیرن 💚
خلاصه همینطور منتظر بودم شروع کنن که شنیدم میگن سر قل اول اینجاست بگیرینش! 😳
اونجا فهمیدم اینا خیلی وقته شروع کردن من هیچی نمیفهمیدم!
وقتی صدای گریه بچم تو اتاق عمل پیچید بی اختیار اشکام می‌ریخت باورم نمیشد انگار تازه همه چی برام واقعی شده بود میتونستم بچمو بغل بگیرمش و ببینمش ❤️
بعد قل دوم و سوم هم دنیا اومدن من داشت دلم آب میشد همش منتظر بودم بچه هامو بیارن نشونم بدن ولی فقط قل اول آوردن نشونم دادن خیلییییی حس قشنگی بود یک پسر سفید و کوچولو با صورت گردالی 😍 و بعد بردنش گفتن دوتا بچه دیگه رو هم بردن بیرون
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین 😍 پارت ۵
دیگه دکتر شروع کرد همونطور که گفت حس میکردم ولی درد نداشت بتادین زدن و شروع کردن از استرس نگاه نمیکردم اون پرده جلومو فقط سقف و نگاه میکردم و سوره قرآن میخوندم 🥹❤️
خیلی لحظه عیبی بود فقط قدرت خدارو اون لحظه درک میکنی فقط میگی چه قدرت بزرگ و عظیمی داری خدایا شکرت
۵ دقیقه شد فکر کنم به دکتر بیهوشی گفتم دنیا اومد گفت داره میاد نگران نباش
یهو دیدم دارن شکمم و فشار میدن و تکون خوردم دو دقیقه بعدش دیدم صدای گریه😭😭😭😭😭😭 نمیتونم بگم اصلا فقط صداشو که شنیدن اشک ریختم گفتم این صدای تو بود مامان تویی که من ۹ ماه نگهت داشتم همچین صدایی داشتی 🥹❤️😭 یعنی میتونم بگم زایمان و بارداری معجزه خدای بزرگه👼❤️😍
یعنی قلبم مال خودم نبود از وقتی صداشو شنیدم بچم گریه میکرد و من فقط میگفتم جانم مامان جانم مامان گریه میکردم دوتر بیهوشی بالا سرم قفل کرده بوددبیچاره😂
بعد ده دیقه آوردنش یعنی وقتی اومد چسبید به صورتم گفتم خدایا شکرت دیگه به چیزی فکر نکردم ضربان قلبم تو دستگاه اومد پایین اخه قبلش زیاد بود و هی کنترل میکردن 🩷🦢
ادامه تاپیک بعدی
مامان پسر مامان پسر روزهای ابتدایی تولد
مامان کنجد مامان کنجد ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت چهارم
وقتی رفتم اتاق زایمان دکترم اون پایین اول با کمک سوند ادرار و خالی کرد چون گفتم که سر بچه کیپ کرده بود همه خروجیارو بعد یه امپول نمیدونم ب کجا زد که اصلا دردشو حس نکردم بعد برش داد بازم حس نکردم دردشو بعد پروسه زایمان به زور زدن رسید دو نفر شکمم و فشار میدادن دکترمم از پایین بچه رو هدایت میکرد دومین مرحله زور زدن دکترم گفت. موهاش بیرونه و اخرین باره زور میزنی ازم خواست دعا کنم و من تو اون شرایط فقط میخواستم صحیح و سالم ب دنیا بیاد با زور بعدی بچه دنیا اومد و دکترم شروع کرد به بخیه زدن تو همون مرحله دوبار ماساژ رحمی انجام دادن که هر کی میگه درد نداره الکی گفته خیلی درد داشت به اندازه ای که بار اخر التماس میکرد پرستار انجامش نده
بعد از زدن بخیه که یکم درد داشت یعنی درد نداشت ولی اینکه داره سوزن وارد گوشتت میشه رو حس میکردم ولی درد نداشتم رفتم رو تختم دوباره ماساژ رحمی بعد رفتم دسشویی برای اینکه دیگ مطمئن بشن مشکلی ندارم و بعدش منتقل شدم ب بخش
و اینگونه مشکات خانوم به دنیا اومد و زندگیمون و قشنگ تر کرد....🍭💕✨
مامان گیلاس شیرینم 💕 مامان گیلاس شیرینم 💕 ۴ ماهگی
پارت سه
بعد پنج دقیقه شاید هم کمتر از اینکه تیغ رو کشید صدای گریه دخترکم اومد من که از اول گریه میکردم ولی با صدای عشقم دیگه گریم بیشتر هم شد کلا نمیشه حس اون لحظه رو بیان کرد مغزم کامل خالی بود فقط تا آخر عمل گریه میکردم دخترم و بردن تمیز کردن منم سرمو بلند کرده بودم نگاه میکردم هیچکسم نگفت سرتو تکون نده😑بعدم آوردنش بویش کردم و بردنش دیگه بعد اون خیلی طول کشید تا بخیه زدن و بزنم تو ریکاوری تقریبا ساعت دو بود همش حس خواب داشتم کم کم می‌تونستم پاهامو تکون بدم بعد بیست دقیقه سردم شد که پتو انداختن روم بعد بردنم تو اتاق خودم (من اتاق خصوصی گرفتم که واقعاً خیلی تصمیم خوبی بود با اون شرایط پیش چند نفر دیگه بودن خیلی سخته) دخترمو هنوز نیاورده بودم حتی همراهی هام ببینن منم نگرانش بودم رفتم تو اتاق دیگه آوردنش 😍 منم درد هام کم کم شروع می‌شد ولی اونقدر زیاد نبود کلا تو هشت ساعتی که نباید بلند میشدم شش تا شیاف زدم به آمپول های مسکن هم حساسیت دارم نمیزدن بهم چون اهل جیغ و داد نیستم فقط ناله میکردم ولی صدای اتاق های بغلی نیومد خیلی جیغ میزدن البته من از همه لاغر تر بودم و این خودش خیلی بهم کمک کرد
مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پسر نازم🩵
پارت۳
فقط فشاری که زیر سینم دادن خیلی دردم گرفت و به پرستار کنارم گفتم گفت دارن فشار میدن بچه بیاد پایین که خداروشکر همون لحظه بعد از فشار صدای گریه کارن من اومد🥺👶🩵
دکتر گفت اینم اقا کارن
اون لحظه با شنیدن صدای گریه اش گریه میکردم و خداروشکر میکردم که این حس قشنگ رو دارم تجربه میکنم
همون موقع داشتم برای کسایی که گفته بودن و مامانایی که چشم انتظارن دعا میکردم که به زودی این حس قشنگ رو تجربه کنن❤️
متخصص اطفال بچه رو تحویل گرفت و گفت همه چی خوبه و تحویل ماما داد که اونم تمیزش کرد و کارهاشو میکرد و کارنم داشت گریه میکرد و پرستار میگفت گرسنشه و دستشو میخوره فداش بشم💙
فقط بدیه که داشت این بود تماس پوست با پوست نداشتیم و ماما فقط بهم نشونش داد و برد ریکاوری گفت اونجا میاریم پیشت
عملم از ۱۱ شروع شد و ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه پسرم به دنیا اومد و تا ۱۲ خانم دکتر و دستیارش بخیه زدن و کارها رو کردن و منو بردن ریکاوری
اونجا هم با اینکه زود حس پاهام برگشت ولی تعویض شیفت بود و تا یه ربع به دو طول کشید برم بخش
تو ریکاوری تخت بغلیم خیلی درد داشت و همش گریه میکرد و داد میزد ولی من خداروشکر حسم که داشت برمیگشت فقط سمت راست زیر دلم یکم درد و سوزش داشتم و فقط سعی میکردم سرم تکون ندم تا سردرد نگیرم
مامان عسلک مامان عسلک ۶ ماهگی
☐ تجربه زایمان سزارین پارت سوم
☐ وقتی خودمو حس کردم نیمه هوش بودم و داشتم از سرما میلرزیدم و انگار تو ریکاوری بودم ودرد شدید شکم داشتم
☐ داد میزدم توروخدا بدادم برسید درد دارم
☐ و هی این جمله رو تکرار میکردم
☐ و صدای نیمه واضحه می‌شنیدم که میگفتن پمپ درد بهت زدیم الانا مسکنا اثر میکنه
☐ بعد خودمو دیدم که دارن رو تخت منو میبرن و صدای همسرم و بقیه میومد که تبریک میگفتن ولی من اینقدر درد داشتم که فقط داد میزدم دارم میمیرم
☐ همسرم میگفت نفسو دیدی و من سرمو به نشانه ی ندیدن بالا مینداختم
☐ رسیدیم تو اتاق و منو گذلشتن رو تخت یه اتاق تزیین شده شیک
☐ صدای دخترمو.شنیدم که گریه میکرد و همه میگفتن گشنه هست.
☐ من درست نمیتونستم ببینمش
☐ پرستار اومد برتم شیاف گذاشت دوتا
☐ و من بعد گذشت نیمه ساعت از اولین حس درد خیلی اروم شدم
☐ یعنی کلا نیم ساعت دردو حس کردم تا مسکنا تزریق شد.
☐ بچمو گذاشت کنارم و سینمو گذلشت دهنش اونم اروم شد و شروع کرد خوردن و من حضورش رو برای اولین بار حس کردم و فهمیدم که واقعا مادر شدم.
☐ دخترم نیمم ساعت شیرمو خورد و بلندش کردن و من اطرافیانمو میدیدم. انشالله همه خانما این حس مادر شدن رو تجربه کنن.
ادامه دارد....
مامان الآرا مامان الآرا ۶ ماهگی