سوال های مرتبط

مامان آدرین مامان آدرین ۱۱ ماهگی
شب قبل از زایمانم یه شام خیلی سبک مثل سوپ خوردم و بهم گفتن مایعات از ۱۲ شب به بعد هیچی نخورم و چون من لووتیروکسین می‌خوردم گفتن با حجم خیلی کمی آب قرصمو بخورم صبح ساعت ۵ رفتیم بیمارستان
بهم سرم زدن و فرم سلامت روانی و اطلاعات پدر مادر رو پر کردیم
با دستگاه ضربان قلب بچمو چک کردن که ضربانش پایین بود و خیلی نگرانم کرد که بعد دنیا اومدنش مشخص شد بند ناف یک دور دور گردنش و یک دور دور شکمش گیر کرده بوده
ساعت ۸:۳۰ دکترم اومد و منو بردن به سمت اتاق عمل
بیشتر از استرس ؛ ذوق داشتم از اینکه بچمو چند دقیقه دیگه میدیدم
وارد بخش اتاق عمل که شدم منو بردن یه اتاق به اسم اتاق استراحت حدود ۱۵ دقیقه اونجا دراز کشیده بودم بعد با ویلچر منو به سمت اتاق عمل بردن بعد از چک اولیه ضربان قلب و فشار خون و وصل کردن سوند پزشک بیهوشی اومد و آمپول اسپاینال رو به نخاع تزریق کرد
دردش وحشتناک بود فقط باید نفس عمیق بکشی و هرگز تکون نخوری بی حسی که وارد نخاع میشد همزمان درد وحشتناکی رو تو نخاع حس میکردم بلافاصله از نوک انگشت پاهام احساس گرما کردم تا رسید به کمرم
کم‌کم بیحس شدم و کاملا بی جون افتادم روی تخت در عرض ۵ دقیقه که دکترم اومد صدای گریه بچمو شنیدم
اصلا هیچی حس نکردم فقط تکون تکون می‌خوردم روی تخت
و یکم هم‌ حالت تهوع در حین عمل بهم دس داد بخاطر خونریزی بود که داشتم
پرستاری بود که تماما کنار من بود و ضربان و فشار و نبضمو چک‌میکرد و بهم گزارش میداد که الان در چه مرحله ای از عمل هستیم و چقدر از عملم مونده
نی نیم که دنیا اومد آوردن گذاشنش روی سینم و با صدای من بچم آروم شد و حس قشنگ بین مون رد و بدل شد اونجا بود که انگار از من یه آدم دیگه متولد شد😍
مامان آیلین مامان آیلین ۲ ماهگی
تجربیات سزارین پارت دو:
کم کم پاهام از کمر شروع به داغ شدن کرد وکم کم بی حس شد ومور مور میکرد اولش میتونستم انگشت پام رو تکون بدم ولی بعدش پاهام سنگین شد هرکار کردم دیگه نتونستم بعد پرده کشیدن جلوم گفتم میترسم برای اینکه ترسم کمتر شه دکتر گفت هنوز شروع نمی کنم نگران نباش تمام ترسم این بود که تیغ رو روی پوستم حس کنم ولی خانما تنها چیزی که حس میکردم فقط تکون هایی بود که من رو میدادن بعد از کشیدن یک پرده جلوم که گفتم تقریبا در عرض دو دقیقه بعد صدای بچه اومد ومن اشکام ریخت واسه همه دعا کردم وبعدش شروع کردن به بخیه زدن من تنها چیزی که حس میکردم تکون هایی بود که میدادنم یکمم تنگی نفس در حد چند ثانیه بعد بی حسی گرفتم که اونم سریع برطرف شد وطبیعی بود بعد اون من رو آوردن ریکاوری وبچه رو آوردن به صورتم چسباندن بهترین حس دنیا گفتن این بچت هست وبعد یکساعت رفتم بخش تقریبا ۳ تا ۴ بار ماساژ رحمی دادن تا رسیدم بخش ولی چون بی حس بودم هیچی نفهمیدم دم در منتظرم بودن ومن وقتی خانوادم رو دیدم اشکام ریخت باورم نمی شد تموم شد واومدم بیرون
مامان نی نی قندی 🥹🍭 مامان نی نی قندی 🥹🍭 ۵ ماهگی
تجربه زایمان و بارداری من پارت پنچم

گفتم چجوری میفهمین من بی حس شدم 😂 شاید بی حس نباشم گفتن نه خیالت راحت ، همون موقع ماماهمراهمم رسید و دیگه خیالم راحت شد که یهو حس حالت تهوع گرفتم ، بهشون گفتم و یک چیزی برام تزریق کردن ، بعد فکر کنم میخواستن بچه رو بکشن بیرون که حس کردم شدیدا دارم نفس کم میارم و دارم خفه میشم ، چون من چربی شکمی داشتم باید خیلی فشار میدادن که بچه بیاد بیرون و برای همینم اونجوری شدم و گفتم دارم خفه میشم که برام ماسک اکسیژن گذاشتن و یهو صدای گریه شنیدم 🥹 قشنگترین صدای زندگیم بود و دیگه تمام دردا و استرسا رفت ، بعدشم بچمو گذاشتن روی لپم و داشت گریه میکرد تا گذاشتنش اروم شد و کلی باهاش صحبت کردم اخرای عملم بود که بهم گفتن میخوای یکم بخوابی داروی خواب اور بزنیم برات گفتم اره که تزریق کردن ولی خوابم نبرد و فقط گیج بودم و یک حس مورمور داشتم بعد جا به جام کردن و دو سه باری ماساژ رحمی دادن که همشو حس میکردم و واقعا درد شدیدی داشت طوری که واسه اخرین ماساژ التماس پرستار میکردم که ولم کنه 😮‍💨 موقع جا به جایی روی تختها هم خیلی دردم میگرفت ، بعد رفتم توی ریکاوری که ماماهمراهم اومد و بچمو گذاشت زیر سینم چندبار شیر داد بهش از سینه ام و کل تایمی که ریکاوری و اتاق عمل بودم ماماهمراهم کنارم بود ، و کلا خیلی خوب بود ماماهمراه سزارین ، به همتون پیشنهاد میکنم ، وقتیم داشتن میبردنم توی بخش تخت به اینور اونور میخورد و من از درد میمردم فقط
مامان نی نی مامان نی نی ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهارم :
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه ترسی منو گرفت و شروع کردم به لرزیدن ولی یه خانمی اونجا بود که انگار مسئول آرامش دادن بود . منو بغل کرد و کلی قربون صدقه رفت و باهام حرف زد تا اروم شدم . دکتر خودمم که انگار ارام بخش بود . خیلی مهربون و متعهد بهم آرامش دادن .
خلاصه منو نشوندن و ازم خواستن که بدون حرکت بمونم و همون خانم مسئول آرامش محکم بغلم کرده بود و از کمر بی حسی تزریق کردن . خدا شاهده هیچ دردی نداشت . پس از این مرحله هم گذشتیم . بعد کم کم پاهام گرم شد و کامل بی حس شدم . پرده کشیدن جلو صورت و دستامو به تخت بستن . سوند وصل کردن و
همه چی خیلی سریع گذشت و من هیچی حس نمیکردم . اینکه بعضی ها میگن رد تیغ و اینا را حس میکنن من واقعیت هیچی حس نمیکردم .
ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه صدای بچمو شنیدم . وای که چقدر شیرین بود . اشکام بند نمیومد و یه بند گریه میکردم . بچه را اوردن جلوم ولی من اونقدر اشک میریختم که چشمام تار شده بود . اخ هنوزم دارم مینویسم باز اشکام جاری شد 🥹
و بعد دکترم شروع کردن به بخیه زدن . و ازم خداحافظی کردن و رفتن . من چیزی از فشار دادن حس نکردم و اینکه کی اینکارو کردن متوجه نشدم . منتظر بودم توی ریکاوری بیان فشار بدن که اونجا هم نیومدن و من از پرستار پرسیدم گفتن توی اتاق عمل انجام دادن و من چون بی حس بودم متوجه نشدم . خلاصه از این مرحله هم گذشتیم .
منو از اتاق عمل بردن توی یه اتاقی و بچه را اوردن و با یه تاپ مخصوص بچه ها گذاشتن روی سینه ام که تماس پوست با پوست برقرار بشه . و بعد رفتم داخل ریکاوری . اونجا بچه ام روی سینه ام بود و من فقط داشتم قربون صدقه اش میرفتم و باهاش حرف میزدم . وای که چقدر حس قشنگی بود.
مامان بچه قشنگمون💞 مامان بچه قشنگمون💞 ۱۱ ماهگی
#پارت_سه_زایمان
خلاصه من رو برانکارد بودم و پرسنل اتاق عمل میومدن خودشون رو بهم معرفی میکردن و آشنا میشدیم. یه ربع به ۷ متخصص بیهوشی اومد اسپاینال کنه، اینطوری بود که گفتن بدنمو شل کنم، ولی به محض اینکه سوزن رو پشتم زد یهو غیرارادی صاف شدم ولی سریع شل کردم. ازم پرسید پاهات گرم شد یا نه و یک دیقه هم نشد که نوک پاهام گرما حس کردم، این گرما سریع اومد بالا تا کمرم رسید ، خودم سعی کردم پاهامو تکون بدم ولی نتونستم، خیالم راحت شد ک سر شدم، ده دیقه به ۷ دکترم اومد و حالمو پرسید و رفت، جلوم یه پارچه سبز کشیدن، پنج دیقه بعد دکترم برگشت، تقریبا ساعت ۷ حس کردم عمل شروع شده، چیز خاصی حس نمیکردم اما یکباره فهمیدم که دارن بالای شکمم رو فشار میدن ویکجایی یجوری فشار دادن که سرشونه‌ی چپم تیر کشید انگار که داره خورد میشه و همه‌ی اینا توی یک دیقه اتفاق افتاد، یهو حس کردم صدای بچم از یه عمقی داره میاد ولی هی قطع میشد تا اینکه صداش باز شد و من مطمئن شدم که به دنیا اومده و دکترم آوردش جلو چشمم و من یه موجود کوچولوی پرمو دیدم که قرمز و کبوده🥹 بهم گفتن می‌بریم تمیزش میکنیم میاریم کنارت، منم تو حال و هوای خودم بودم که آوردنش کنار گوشم، بوسش کردم، تندتند نفس می‌کشید و داغ بود، چند دیقه‌ای زیر گلوم نگهش داشتن و بردنش، یسری کشش و فشار حس میکردم ، زیر شکمم کم کم دردهایی شبیه پریود حس میکردم، به متخصص بیهوشی گفتم، دکتر هم فهمید درد دارم بلند گفت خواب آور بزن بیمار درد داره و این آخرین چیزی بود ک از اتاق عمل یادمه:)
مامان دلماه🤍🌙 مامان دلماه🤍🌙 ۸ ماهگی
مامان دلآنا مامان دلآنا ۱۰ ماهگی
مامان مهوا🩷👼 مامان مهوا🩷👼 روزهای ابتدایی تولد
مامان دایار مامان دایار ۳ ماهگی
پارت۳

ما هم حرکت کردیم بیمارستان گفتن ساعت ۵صبح زنگ میزنیم دکتر باید ۲ساعت از تشکیل پرونده بگذره توی اون تایم برام تشکیل پرونده دادن nst وصل کردن انژیوکت و سرم تزریق کردن خیلی زود تایم گذشت زنگ زدن دکتر ۱۰ دقیقه‌ایی اومد دیگه آماده شدم برا عمل وصل کردن سوند اصلا درد نداشت فقط یه حس بدی داشت که بعدش عادی شد
راهی اتاق عمل شدم یه لرز عجیبی داشتم که دلیلش نمیدونم چون اصلا استرس نداشتم سردمم نبود نمیدونم برای سُرم بود یا جو اتاق عمل🫢😐
بعدم امپول که میخواستن برام تزریق کنن سعی کردم ریلکس‌ترین باشم و خدایی دردم نداشت فقط اون لحظه که سوزن میزنن ناخودآگاه ادم یه تکون میخوره بعدم که کامل از کمر به پایین سر شدم و عمل شروع شد و بعد چند دقیقه صدای گریه پسرم قشنگترین صدای روی زمین بود برام🥹
حدود ۵دقیقه بعد هم عمل تموم شد ماساژ اول خود دکتر داده و ۳تا دیگه هم پرستاران که دوتاشون متوجه نشدم چون بی حس بودم اخری اما یه درد قابل تحمل بود که لحظه‌ایی هم بود زود دردش تموم شد
فقط چندبار اول که بلند شدم سخت بود و بدنم اگه زیاد راه میرفتم خالی میکرد.
در کل خیلی‌خیلی راضی بودم و برگردم عقب هم انتخابم سزارین خواهد بود😍
در کل خداروشکر زایمان خوبی داشتم زود بلند شدم بخیه‌هام عالی بود.
انشالله مامان‌های باردار زایمان راحت و خوبی داشته باشن.