۱۰ پاسخ

ای جونم 🥹🥹🥹🥹

عزیزم مگه همراه میزارن تو اتاق عمل؟کی این عکسا رو ازت گرفته

الهی عزیزم خداروشکر ک دوتاتون سالمید 🥲😍

عزیزم ☺️🌹مبارکت باشه خداروشکر که هر دو صحیح و سالم هستین

الهییی عزیزم 🥺🥺نمی‌دونم چرا گریم گرفت با حرفات 🥹🥹مبارکت باشه عزیزم

من تو بارداری کلا سردردو دندون درد داشتم .لحظه ای ک بچه رو بیرون اوردن هم همون درد اومد سراغم
فک میکنم طبیعی باشه

وقتی بچه بدنیا امد وزنش چقدر بود

سرتو که تکون دادی هیچی دستاتم تکون دادی که دختر🥲🥲

مبارک باشه برا منم دعا کن زودتر بگذره❤️😍

مبارکت باشه عزیزم منم دقیقا تو هفته شما بچم دنیا اومد سزارین شدم وزن پسرتون چقدر بود

سوال های مرتبط

مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۸ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۵

دکترم به همراه فردی که کنار دستش بود شکمم رو بریدن حس نکردم حقیقت ولی زمانی که داشتن فشار میوردن بچه رو به سمت پایین شکم هدایت کنن یه فشار شدیدی به نسبت، روی دنده ها و زیر قفسه سینم حس کردم که کمتر از ۲ دقیقه بود و هیچ دردی نداشت فقط باید اون لحظه تحمل کرد که اذیت کننده هم نیست
به هر صورت هر چی که بود کمتر از ۲-۳ دقیقه بعدش صدای گریه بچه رو شنیدم لحظه فوق العاده ای که هیچ چیزی نمیتونه توصیفش کنه
بچه رو گذاشتن روی پوستم و تماس پوست به پوست برقرار شد 😍
در همون حین دکترم داشت ساکشن میکرد داخل رحم رو و صداش میومد و این کار خیلی خوب بود چون باعث شد بعد عمل خونریزی خیلی خیلی کمی داشته باشم و واقعاً عالی بود این مرحلش
بعدش بخیه رو شروع کردن در کل ساعت ۵:۳۵ رفتم سمت اتاق عمل و ساعت ۵:۵۴ صبح نی نی به دنیا اومد و ساعت ۶:۱۵ دقیقه تو ریکاوری بودم
یه چیزی که خیلی خوب بود این بود که پزشکم داخل اتاق عمل بعد از اتمام عمل شکمم رو چندبار با دست فشار داد به همون دلیل جلوگیری از آتونی رحم که همتون میدونین چیه و چون بی حس بودم فشار رو اصلاً حس نکردم

ادامه تایپک بعدی👈🏻
مامان آرنیک مامان آرنیک ۸ ماهگی
مامان نی نی قندی 🥹🍭 مامان نی نی قندی 🥹🍭 ۵ ماهگی
تجربه زایمان و بارداری من پارت پنچم

گفتم چجوری میفهمین من بی حس شدم 😂 شاید بی حس نباشم گفتن نه خیالت راحت ، همون موقع ماماهمراهمم رسید و دیگه خیالم راحت شد که یهو حس حالت تهوع گرفتم ، بهشون گفتم و یک چیزی برام تزریق کردن ، بعد فکر کنم میخواستن بچه رو بکشن بیرون که حس کردم شدیدا دارم نفس کم میارم و دارم خفه میشم ، چون من چربی شکمی داشتم باید خیلی فشار میدادن که بچه بیاد بیرون و برای همینم اونجوری شدم و گفتم دارم خفه میشم که برام ماسک اکسیژن گذاشتن و یهو صدای گریه شنیدم 🥹 قشنگترین صدای زندگیم بود و دیگه تمام دردا و استرسا رفت ، بعدشم بچمو گذاشتن روی لپم و داشت گریه میکرد تا گذاشتنش اروم شد و کلی باهاش صحبت کردم اخرای عملم بود که بهم گفتن میخوای یکم بخوابی داروی خواب اور بزنیم برات گفتم اره که تزریق کردن ولی خوابم نبرد و فقط گیج بودم و یک حس مورمور داشتم بعد جا به جام کردن و دو سه باری ماساژ رحمی دادن که همشو حس میکردم و واقعا درد شدیدی داشت طوری که واسه اخرین ماساژ التماس پرستار میکردم که ولم کنه 😮‍💨 موقع جا به جایی روی تختها هم خیلی دردم میگرفت ، بعد رفتم توی ریکاوری که ماماهمراهم اومد و بچمو گذاشت زیر سینم چندبار شیر داد بهش از سینه ام و کل تایمی که ریکاوری و اتاق عمل بودم ماماهمراهم کنارم بود ، و کلا خیلی خوب بود ماماهمراه سزارین ، به همتون پیشنهاد میکنم ، وقتیم داشتن میبردنم توی بخش تخت به اینور اونور میخورد و من از درد میمردم فقط
مامان هانا مامان هانا ۱۱ ماهگی
پارت هشتم سزارین من .
رفتم اتاق عمل فضا رو که دیدم خیلی ترسیدم فشارمم کلا همیشه پایینه
افت قند هم داشتم.
ضربان قلبمم اومد پایین
اکسیژن خون رو بهم وصل کردن
و گفتم بشین رو تخت سرتو ببر پایین شونه هات به سمت پایین خم تا ما بزنیم آمپول بی حسی رو
بعد منم گفتم بخدا من بی حس نمیشم من عمل بلفارو داشتم بی حس نشدم از اول تا آخرش اذیت شدم
سر عمل مینی بای پس هم بی هوش نشدم
چشام بسته شده بود ولی چون خیلی میترسیدم مغزم هوشیار بود تمام صداها رو می‌شنیدم
دیگه فایده نداشت همینطور که باهاشون حرف میزدم گفت من آمپول رو دارم میزنم تو الان فهمیدی ؟ پاهات داغ نشد پاهات مور مور نمیکنه ؟
پاهاتو تکون بده ببین چقدر سنگین دارن میشن
گفتم آره پاهام سنگین شده
گفتم آره مور مور هم می‌کنه
گفتم آره داغ هم شده ولی من هنوز حسش میکنم بخدا دیگه هرچی گفتم نه فایده نداشت که نداشت حرف حرف خودش بود دیگه آمادم که کردن گفتن دکترم اومد
دکترم که اومد گفتم من بی حس نشدم
گفت پاهات بی حسه الان تو دستای منو رو پاهات حس می‌کنی گفتم نه
گفت الان حس می‌کنی که سوند رو دارم دست میزنم گفتم نه.
گفت خب بی حس شدی نترس و نگران نباش
گفتم خداروشکر پس بی حس شدم
هنوز داشتم حرف میزدم که تیغ رو زد
یعنی یه دردی پیچید تو کل وجودم یه دادی زدم یه حس سوزش داغونی کردم که خودشون فهمیدن من شکمم بی حس نشده فقط پایین تنه من بی حس شده
دیگه اومدن و بیهوشی رو زدن و خوابیدم ولی دز خیلی کم
دیگه اذان ظهر رو که دادن دکتر بیهوشی زد به صورتم گفت پاشو نگاهش کن موقع اذون شروع کرد به گریه کردن دعا کن برا هممون دعاکن
دیگه چسبوندنش به صورتم بوسش کردم نازش کردم
ولی خیلی خیلی گیج بودم چشام به سختی باز نگه داشته میشد
مامان نی نی مامان نی نی ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهارم :
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه ترسی منو گرفت و شروع کردم به لرزیدن ولی یه خانمی اونجا بود که انگار مسئول آرامش دادن بود . منو بغل کرد و کلی قربون صدقه رفت و باهام حرف زد تا اروم شدم . دکتر خودمم که انگار ارام بخش بود . خیلی مهربون و متعهد بهم آرامش دادن .
خلاصه منو نشوندن و ازم خواستن که بدون حرکت بمونم و همون خانم مسئول آرامش محکم بغلم کرده بود و از کمر بی حسی تزریق کردن . خدا شاهده هیچ دردی نداشت . پس از این مرحله هم گذشتیم . بعد کم کم پاهام گرم شد و کامل بی حس شدم . پرده کشیدن جلو صورت و دستامو به تخت بستن . سوند وصل کردن و
همه چی خیلی سریع گذشت و من هیچی حس نمیکردم . اینکه بعضی ها میگن رد تیغ و اینا را حس میکنن من واقعیت هیچی حس نمیکردم .
ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه صدای بچمو شنیدم . وای که چقدر شیرین بود . اشکام بند نمیومد و یه بند گریه میکردم . بچه را اوردن جلوم ولی من اونقدر اشک میریختم که چشمام تار شده بود . اخ هنوزم دارم مینویسم باز اشکام جاری شد 🥹
و بعد دکترم شروع کردن به بخیه زدن . و ازم خداحافظی کردن و رفتن . من چیزی از فشار دادن حس نکردم و اینکه کی اینکارو کردن متوجه نشدم . منتظر بودم توی ریکاوری بیان فشار بدن که اونجا هم نیومدن و من از پرستار پرسیدم گفتن توی اتاق عمل انجام دادن و من چون بی حس بودم متوجه نشدم . خلاصه از این مرحله هم گذشتیم .
منو از اتاق عمل بردن توی یه اتاقی و بچه را اوردن و با یه تاپ مخصوص بچه ها گذاشتن روی سینه ام که تماس پوست با پوست برقرار بشه . و بعد رفتم داخل ریکاوری . اونجا بچه ام روی سینه ام بود و من فقط داشتم قربون صدقه اش میرفتم و باهاش حرف میزدم . وای که چقدر حس قشنگی بود.
مامان کارن مامان کارن ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو :
ساعت هفت و خورده بود خواستم برم دستشویی گفتن نرو میخوایم سوند وصل کنیم ادرار داشته باشی ببینیم تخلیه شدی یا نه ی لوله باریک بود وصل کردن حس قلقلک داشتم ی آمپول زدن سوند باد کرد و اصلا درد نداشت برام گفتم خب یه مرحله گذشت بعدش هفت چهل دقیقه برام ویلچر آوردن رفتم سمت اتاق عمل خانواده خودم همسرم دم در اتاق عمل بودن رفتم توی اتاق با استرس با دکترم کلی عکس و فیلم گرفتم ی دکتر بیهوشی خیلی مهربون بودن پروندمو ی چک کردن کلی ماما های مهربون داخل اتاق عمل بودن رفتم رو تخت نشستم گفتم من از آمپول میترسم گفتن ترس نداره اصلا متوجه نشدم که آمپول زدن دراز کشیدم چندتا سرم وصل کردن باهام بی حس شد دکتر داشت بهم بتادین میزد و کلی باهام صحبت کردن و شروع کردن انگار یکی داشت شکمم رو قلقلک میداد اصلا هیچی حس نکردم بعد چند دقیقه صدای گریه پسرمم رو شنیدم کلی برای کسایی بچه دار نمیشن دعا کردم پسرمو دیدم خیلی حس قشنگی بود شکمم رو بخیه زدن کل عمل بیست دقیقه هم نشد اصلا فکر نمیکردم آنقدر راحت باشه از زیر پتو بلندم کردن رفتم‌روی ی تخت ی سرم وصل کردن ی ربع تو ریکاوری بودم تا سرمم تموم بشه بعدش رفتم بخش بی حسیم که رفت بعد چند ساعت فقط گشنم بود دردم در حد پریودی که زیر شکم بود راه رفتم بخاطر کم خونی یکم سرگیجه داشتم غذا خوردم و فرداش مرخص شدم و خونریزیم در حد پریود بود روز به روز کمتر شد و روز دهم رفتم بخیه رو کشید دکترم اصلا متوجه نشدم و از روز یازدهم خونریزیم تموم شد
و من خیلی از سزارین راضی بودم و از دکترم ‌‌بیمارستان خیلی راضی بودم دکتر مولائی عزیزم
از خدا میخوام همتون زایمان راحت داشته باشین 😍🥰
مامان محمد مسیحا 💙 مامان محمد مسیحا 💙 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین در بیمارستان تریتا پارت ۴...

خب اول بگم که من قرار بود یک شهریور پسرم دنیا بیاد دکترم نامه رو برای اونروز داده بود ولی ۲۹ مرداد فشارم رفت بالا و احساس کردم چشمام و دستم داره ورم می‌کنه برای همین به دکترم زنگ زدم و گفت حتما فرداش صبح زود برم بیمارستان برای بستری... این شد که ۳۰ مرداد پسرم دنیا اومد... ما ساعت ۵ صبح رفتیم بیمارستان پرونده باز کردیم از بلوک زایمان یه پرستار خوش اخلاق اومد دنبالم و رفتیم لباس بهم داد که جالب بود از قسمت سینه دو تیکه بود و کش خورده بود تا بعد عمل بلافاصله بچه با مادر ارتباط پوستی بگیره جوراب آمبولی رو برام پوشندن و یه ان اس تی و فشار ازم گرفتن که همه چی عادی بود آنژیو کتم رو هم وصل کردن با آتلیه ای که هماهنگ کرده بودم اومد و بیرون با همسرم حرف زده بود فیلم گرفته بود اومد داخل از منم گرفت ...ساعت نزدیک ۹ صبح بود که از اتاق عمل اومدن دنبالم رفتیم آمپول بی حسی رو از کمر زدنی یکم اذیت شدم ولی قابل تحمل بود چون بدنم خود به خود تکون میخورد ولی باید تکون نمی‌خوردم... بی حس که شدم سوند رو وصل کردن که نفهمیدم دردش رو بعد از ده دقیقه صدای نینیم اومد و واقعا حس قشنگی بود دکتر بچمو نشون داد بعد بالاسرم بردن شستنش تمیزش کردن تا منو بخیه کنن کارم تموم شد بردنم ریکاوری که پسرمم باهام آوردن اونجا یه پرستار پیشم بود همش پسرمو میزاشت روی سینم تا شیر بخوره فقط نمی‌دونم چرا دستی که آنژیوکت داشت تب میکرد و یه جوری میشد اذیت میکرد بعد که بخش رفتم درست شد همونجا گفتم برام پمپ درد بزنن حسم داشت برمیگشت یه درد خیلی کمی رو حس میکردم که برام پمپ رو زدن بردنم به سمت بخش با پسرم....ادامه..
مامان جوجه طلاییا🐣 مامان جوجه طلاییا🐣 ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🤰🏻
پارت سوم🌸

تا آمپول بی حسی رو زدن برام پاهام که تا قبل اون داشتم از سرما میلرزدم تو اتاق عمل، شروع کرد داغ شدن و کم کم تا کمر داااغ شدم .
پرستارا شروع کردن به زدن بتادین روی پاها و شکمم که خودمو توی شیشه چراغای بالا سرم دیدم و وحشت کردم🫠🫠

بعد پرده کشیدن جلوم و دیگه چیزی ندیدم، دکترم اومدن و من گفتم دکتر فعلا شروع نکنید من حس دارم هنوز! ولی بعد دو دقیقه صدای دکتر بلند شد که وای بچه ها مکونیوم! 😥
سریع قل اول رو خارج کردن و کلا دو دقیقه از شروع عمل نگذشته صدای گریه بچمو شنیدم و اشک بود که میریخت پایین😭😭😭❤
یه دقیقه بعد صدای گریه قل دوم و بازم گریه از ذوق😭❤
حین همه این مراحل فقط از خدا میخواستم به هرکسی که آرزوی بچه داره بچه سالم و صالح بده🥺🤲🏻✨
دیگه بعدش حالت تهوع گرفتم که به پرستار گفتم و یه آمپول زد تو سرمم که درجا حالمو بهتر کرد، و دیگه بعد بدنیا اومدن بچه ها همه حواسم به صداشون بود و صدای پرستارایی که راجبشون حرف میزدن و فک کنم بعد 10 دقیقه بخیه هامم زده شد...
مامان دلماه🤍🌙 مامان دلماه🤍🌙 ۸ ماهگی
مامان آقا فرهان🧸⚽️ مامان آقا فرهان🧸⚽️ ۱۱ ماهگی
پارت دوم
ساعت ۱۱زنگ زدن که منو ببرن اتاق عمل و با ویلچر منو بردن اونجا چندتا سئوال پرسیدن و باهام حرف زدن تا استرس اگه دارم برطرف بشه تا نوبت من شد رفتم داخل اتاق که بنظرم خیلی جالب بود دکتر بیهوشی اومد و بهم اطمینان داد که آزارم نمیکنه و ازم خواست که همراهیش کنم با کمک پرستار خم شدم و آمپول بی‌حسی زده شد و باید بگم مثل زدن سروم بود آمپولش فقط یه لحظه تو نخاع حس تیر کشیدن میده و به دقیقه نمی‌کشه که بی حس بی حس میشی درازم دادن و ماما شکممو ماساژ داد تا کامل عصب شکمم بی حس بشه بعد جلومو پارچه گذاشتنو دکتر اومد و شروع شد اون تایم یه ماما کنارم بود تا من نترسم و چک می‌کرد تا حالم بد نشه
سر ساعت ۱۱و۲۵دقیقه موقع ساکشن کردن کیسه آب شکمم یهو رفت پایین و صدای بچم در اومد🥹
و بهم نشونش دادن و گذاشتن رو تخت و اومدن سراغ من تا جفت خارج بشه بعد اون یه لحظه تهوع گرفتم که سریع آمپول زدن که خوب خوب شدم بعد انجام کارا پسرمو آوردن و گذاشتن رو صورتم یعنی بهترین حال جهان بود برام بوی بهشت صورت نرم و گرمش اصلا نمیتونم خوب بودن اون لحظه رو با کلمات توصیف کنم
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
ستجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...