زایمان سه قلو ها پارت ۳

دکترم اومد و یک پارچه جلوم بستن و دیگه چیزی نمیدیدم فقط حس میکردم شکممو انگار دارن میشورن ضد عفونی میکنن همچین چیزی منتظر بودم ببینم وقتی دارن شکممو میبرن هم حس میکنم یا نه و همین حین واسه اینکه استرسم کم شه برای همه اونایی که بهم سپرده بودن موقع زایمان دعاشون کنم و همه چشم انتظارا دعا میکردم که همچین لحظه ای رو تجربه کنن و بچشونو به سلامت بغل بگیرن 💚
خلاصه همینطور منتظر بودم شروع کنن که شنیدم میگن سر قل اول اینجاست بگیرینش! 😳
اونجا فهمیدم اینا خیلی وقته شروع کردن من هیچی نمیفهمیدم!
وقتی صدای گریه بچم تو اتاق عمل پیچید بی اختیار اشکام می‌ریخت باورم نمیشد انگار تازه همه چی برام واقعی شده بود میتونستم بچمو بغل بگیرمش و ببینمش ❤️
بعد قل دوم و سوم هم دنیا اومدن من داشت دلم آب میشد همش منتظر بودم بچه هامو بیارن نشونم بدن ولی فقط قل اول آوردن نشونم دادن خیلییییی حس قشنگی بود یک پسر سفید و کوچولو با صورت گردالی 😍 و بعد بردنش گفتن دوتا بچه دیگه رو هم بردن بیرون

۱۴ پاسخ

وای خدا چقد باحاله زایمان سه قلو🥹🥹🥹
خیلی خیلی دلم میخواد زایمان بعدیم دو یا سه قلو زایمان کنم اینقد که خدامیدونه ولی نمیخوام سزارین بشم دلم طبیعی میخواد بازم🥲

منم اشکم در اومد🥹🥹

ای جان عزیییزم
جنسیتشون چیه؟

مبارکه عزیزم

مبارك باشه عزيزم واقعا درد نداشت؟؟!حس بيرون اوردن چي بد نبود!!!من همش ميترسم بي حس نشم

منم اشک ریختم با تایپیکت خدا حفظشون کنه برات🥺
انشاالله روزی ماهم بشه🥲😍

وای عزیزم...خیلی حس خوبی باید باشه..انشالله خدمشون پر خیر و برکت باشه😍

منم حس قشنگی داشتم وقتی بچم بدنیا اومد اشکام بند نمیومد با خودش گریه میکردم آخه بعد ۱۲ سال بود

انشاءلله خدا برات حفظشون کنه😍
من با خودندنش هم بغضی شدم واقعا حس شیرینیه🥺😍

عزیزممم پارت بعدی روهم بزار.. مبارکه گلم

مبارکه عزیزم
چرا اون دوتا ر‌و نشون ندادن؟
بچه هاتون دستگاه رفتن؟

ای جان 🥲

وای خدااااا عظمتتو شکر مبارکت باشه عزیزم خیلی قشنگ گفتی حس کردم اونجام انشالله بسلامتی

خدایااا😍😍😍😍
چرا اون دوتا فسقلی رو بهت نشون ندادن ؟!
ننه دلم غش رفت 😍😍😍❤

سوال های مرتبط

مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۳ ماهگی
*پارت پنجم*


بعد بهم گفتن دیگه سرتو تکون نده که بعدا سر درد نشی..
دیگه از اونجا به بعد هیچی نمیفهمیدم اصلا نفهمیدم کی برش دادن کی شروع کردن فقط خیلییی سنگین شده بودم چون بی حس بودم و اینکه فقط شکمم تکون میخورد حس میکردم..

منم خیلی ریلکس بود جالبه دیگه ترسی نداشتم فقط منتظر صدای بچه بودم🥹🥹

بعد یهو شکممو از معده هول دادن به پایین یهو ترسیدم... و بعدش...
صدای جیغ بنفش هامین درومد😍🥹🤣
اینقهههه اینقههههه....
نمیدونستم گریه کنم یا بخندم..
چون فیلمبردار داشتم سعی کردم گریه نکنم
خیلی سریع پیش رفت..
بعد بچه رو بردن پاهاشو مهر بزنن و تمیز کنن و عکساشو بگیرن...

بعد یه دکتر اومد بالا سرم گفت ارامبخش برات زدم هروقت خواستی میتونی بخوابی..
گفتم نهههههه نزن هنوز بچمو ندیدم گفت عجول صبر کن الان میارنش ، دوزش کمه خب نخواب!😂

یهو دیدم یه فندوق کوچولوعه لای پتو پیچیده ی سرخ و سفید آوردن کنار صورتم و چسبوندن بهم..
پوستش خیلی گرم و نرم اومد...
خیلییی حس خوب و قشنگی بود نمیدونم چجوری توصیفش کنم ...
انشالله همه این حس قشنگو تجربه کنن🥹😍😍
وای خیلییی خوب بود🤩

دیگه گفتن بچه رو می‌بریم ریکاوری اونجا میاریمش پیشت...
دیگه شروع کردن دوخت زدن بخیه هام ولی من فقط منتظر بودم برم ریکاوری بچمو باز ببینم چون سرمو تکون نداده بودم خیلی قیافشو ندیده بودم🥹

که دیگه عملم تموم شد و روم پتو انداختن و چون سنگین بودم دوتا مرد زور دار اومدن و بلندم کردن و گذاشتن رو یه تخت دیگه و منو بردن بخش ریکاوری...
مامان آیماه 🌙💞 مامان آیماه 🌙💞 ۵ ماهگی
مامان نی نی مامان نی نی ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهارم :
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه ترسی منو گرفت و شروع کردم به لرزیدن ولی یه خانمی اونجا بود که انگار مسئول آرامش دادن بود . منو بغل کرد و کلی قربون صدقه رفت و باهام حرف زد تا اروم شدم . دکتر خودمم که انگار ارام بخش بود . خیلی مهربون و متعهد بهم آرامش دادن .
خلاصه منو نشوندن و ازم خواستن که بدون حرکت بمونم و همون خانم مسئول آرامش محکم بغلم کرده بود و از کمر بی حسی تزریق کردن . خدا شاهده هیچ دردی نداشت . پس از این مرحله هم گذشتیم . بعد کم کم پاهام گرم شد و کامل بی حس شدم . پرده کشیدن جلو صورت و دستامو به تخت بستن . سوند وصل کردن و
همه چی خیلی سریع گذشت و من هیچی حس نمیکردم . اینکه بعضی ها میگن رد تیغ و اینا را حس میکنن من واقعیت هیچی حس نمیکردم .
ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه صدای بچمو شنیدم . وای که چقدر شیرین بود . اشکام بند نمیومد و یه بند گریه میکردم . بچه را اوردن جلوم ولی من اونقدر اشک میریختم که چشمام تار شده بود . اخ هنوزم دارم مینویسم باز اشکام جاری شد 🥹
و بعد دکترم شروع کردن به بخیه زدن . و ازم خداحافظی کردن و رفتن . من چیزی از فشار دادن حس نکردم و اینکه کی اینکارو کردن متوجه نشدم . منتظر بودم توی ریکاوری بیان فشار بدن که اونجا هم نیومدن و من از پرستار پرسیدم گفتن توی اتاق عمل انجام دادن و من چون بی حس بودم متوجه نشدم . خلاصه از این مرحله هم گذشتیم .
منو از اتاق عمل بردن توی یه اتاقی و بچه را اوردن و با یه تاپ مخصوص بچه ها گذاشتن روی سینه ام که تماس پوست با پوست برقرار بشه . و بعد رفتم داخل ریکاوری . اونجا بچه ام روی سینه ام بود و من فقط داشتم قربون صدقه اش میرفتم و باهاش حرف میزدم . وای که چقدر حس قشنگی بود.
مامان گندم مامان گندم ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶
گفتم ترو‌خدا بگو‌ بیان باز بی حسی شارژ کنن با اینکه زدن انگار جواب نمی‌داد روم خیلی همراهی کردم اون لحظه فکر میکردم نمی‌تونم بچه به دنیا بیارم اینقدر سخت بود ولی همش تلاش میکردم نمی‌تونستم نفس بکشم دیگه قشنگ سرشو دیدن گذاشتم رو صندلی بردنم اتاق زایمان دکتر هم اومد ماما همراهم داشت بالا شکمم فشار میداد تنفس هارو بهم می‌گفت که من کی زور بزنم اونجا هم باز بی حسی زدن بهم دیگه راحت تر بودم راحت می‌تونستم زور بزنم ماما میدونست مثلا چع موقعی باید زور بزنم می‌گفت زور بزن ده دقیقه نشد بچه به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد ی جوری شدم اصلا انگار موقع زایمان من یه عالم دیگه بودم میشه گفت از وقتی سر بچه داشت میومد بیرون تا وقتی بچه به دنیا اومد و من تو اتاق زایمان بودم ی‌حس عجیب غریبی بود واقعا بچه دیدم سرش کشیده بود سریع گفتم‌ دکتر چرا سرش اینجوریه 😂😂گفت درست میشه دیگه بچه بغل کردم تماس پوستی و اینا بعدش جفت کشیدن بیرون موقع بخیه هم اصلا نفهمیدم چون بی حس بودم
مامان آیلین مامان آیلین ۲ ماهگی
تجربیات سزارین پارت دو:
کم کم پاهام از کمر شروع به داغ شدن کرد وکم کم بی حس شد ومور مور میکرد اولش میتونستم انگشت پام رو تکون بدم ولی بعدش پاهام سنگین شد هرکار کردم دیگه نتونستم بعد پرده کشیدن جلوم گفتم میترسم برای اینکه ترسم کمتر شه دکتر گفت هنوز شروع نمی کنم نگران نباش تمام ترسم این بود که تیغ رو روی پوستم حس کنم ولی خانما تنها چیزی که حس میکردم فقط تکون هایی بود که من رو میدادن بعد از کشیدن یک پرده جلوم که گفتم تقریبا در عرض دو دقیقه بعد صدای بچه اومد ومن اشکام ریخت واسه همه دعا کردم وبعدش شروع کردن به بخیه زدن من تنها چیزی که حس میکردم تکون هایی بود که میدادنم یکمم تنگی نفس در حد چند ثانیه بعد بی حسی گرفتم که اونم سریع برطرف شد وطبیعی بود بعد اون من رو آوردن ریکاوری وبچه رو آوردن به صورتم چسباندن بهترین حس دنیا گفتن این بچت هست وبعد یکساعت رفتم بخش تقریبا ۳ تا ۴ بار ماساژ رحمی دادن تا رسیدم بخش ولی چون بی حس بودم هیچی نفهمیدم دم در منتظرم بودن ومن وقتی خانوادم رو دیدم اشکام ریخت باورم نمی شد تموم شد واومدم بیرون
مامان آریا ایلیا محیا مامان آریا ایلیا محیا ۷ ماهگی
زایمان سه قلو ها پارت ۲

صبح که شد ساعت ۷ و نیم صبح اومدن ما چند نفری که زایمان داشتیم و آماده کردن بردن اتاق عمل و من اولین نفر برای زایمان بودم همون جا هم بهم توضیح دادن که با توجه به شرایطم زایمان با بی حسی برام بهتره
اون لحظه ای که بردنم هم خیلی ذوق داشتم هم استرس چون همه چی برام اولین بار بود هیچ ذهنیتی از چیزی نداشتم وقتی رو تخت نشستم یک نفر اومد ازم پرسید اگه مشکلی نداری الان برات سوند بزاریم اگرم اذیت میشی بعد بی حسی بزنیم منم گفتم خب قطعا بعدش بهتره و خلاصه استرس سوند زدن که خیلیا ازش بد میگفتن اینطوری بخیر گذشت
بعد نوبت زدن آمپول اسپاینال شد گفتن شونه هاتو بده پایین و سرتو تو سینت خم کن یک نفرم منو همونطوری نگه داشت که تکون نخورم و آمپول و زدن برخلاف تصورم مثل آمپول عادی اولش فقط یکم سوزش حس کردم و دردی نداشت
بعد درازم کردن و گفتن کم کم پاهات داغ میشه و دیگه چیزی نمیفهمی حالا من استرس گرفته بودم که نکنه بی حس نشم اینا شروع کنن! همش میگفتم ولی من تغییری حس نمیکنم به پاهام دست میزنین میفهمم! میگفتن خب فلج که نشدی حس میکنی حرکاتو ولی دردی نمیفهمی 😁
باز من استرسم بیشتر شد که اگه همه چیو حس کنم که خیلی ترسناکه اگه دردشم حس کنم چی؟ 😬
مامان تیارا مامان تیارا ۲ ماهگی
تو اتاق عمل فقط منتظر بودم صدای بچه را بشنوم وقتی صدای بچه را شنیدم آروم شدم همینطور اشک می‌ریختم دکتر بهم گفت زایمان خیلی سختی داشتی ولی خداراشکر بچه سالمه بچه را آوردن گزاشتن کنار صورتم اون موقع خوشبخترین آدم دنیا بودم دیگه چیزی از خدا نمیخواستم.اوردنم تو ریکاوری تا بی حس بودم ماساژ رحمی دادن خیلی هم سخت نبود اونطور که میگفتن.بعدم آوردن تو بخش شوهرم اومد بالاسرم بچه را هم آوردن دیگه آروم آروم بودم ولی همراه نداشتم و نگران بودم.چند ساعتی طول کشید تا مامانم اینا اومدن و رسیدن.
خداراشکر بچه کامل بود نیاز به دستگاه هم نداشت همش استرس داشتم که بره تو دستگاه ولی همه چی خوب بود.
من تو بیمارستان دولتی زایمان کردم ولی اصلا از پرستارا‌ راضی نبودم.وفتی اومدم تو بخش منی که بچه اولم بود و تجربه نداشتم بهم آموزش درستی ندادن فقط گفتن شیر بده و رفتن یه خانمی از همراه های تخت بغلی اومد کمکم ولی سینم زخم شد بچه گریه میکرد مجبور شد شیر خشک بده بهش.
کلا آدمی که تازه زایمان کرده شیر نداره منکه ندیدم کسایی که با من بودن یک نفرشون شیرشون‌ نمیومد همه مجبور شدن شیر خشک بدن ولی پرستارا خیلی بد اخلاق بودن و اصلا توجه نداشتن به حال مادرا.
من خودم امروز بعد از چند روز تازه شیرم یکم راه افتاده ولی اونا یکساعت بعد از عمل میگفتن باید شیر بیاد از سینت.
شما بگید روزای اول بعد زایمان سینتون شیر داشت؟؟؟؟؟
مامان جوجه طلاییا🐣 مامان جوجه طلاییا🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🤰🏻
پارت سوم🌸

تا آمپول بی حسی رو زدن برام پاهام که تا قبل اون داشتم از سرما میلرزدم تو اتاق عمل، شروع کرد داغ شدن و کم کم تا کمر داااغ شدم .
پرستارا شروع کردن به زدن بتادین روی پاها و شکمم که خودمو توی شیشه چراغای بالا سرم دیدم و وحشت کردم🫠🫠

بعد پرده کشیدن جلوم و دیگه چیزی ندیدم، دکترم اومدن و من گفتم دکتر فعلا شروع نکنید من حس دارم هنوز! ولی بعد دو دقیقه صدای دکتر بلند شد که وای بچه ها مکونیوم! 😥
سریع قل اول رو خارج کردن و کلا دو دقیقه از شروع عمل نگذشته صدای گریه بچمو شنیدم و اشک بود که میریخت پایین😭😭😭❤
یه دقیقه بعد صدای گریه قل دوم و بازم گریه از ذوق😭❤
حین همه این مراحل فقط از خدا میخواستم به هرکسی که آرزوی بچه داره بچه سالم و صالح بده🥺🤲🏻✨
دیگه بعدش حالت تهوع گرفتم که به پرستار گفتم و یه آمپول زد تو سرمم که درجا حالمو بهتر کرد، و دیگه بعد بدنیا اومدن بچه ها همه حواسم به صداشون بود و صدای پرستارایی که راجبشون حرف میزدن و فک کنم بعد 10 دقیقه بخیه هامم زده شد...