۹ پاسخ

خیلی خوبه
حالا پدر شوهر مادرشوهر من انگار اصلا نوه ندارن یکبارم زنگ نزدن یا نگفتن بیارش بیینیمش منم شاید دوماه یبار برم بچم اصلأ نمیشناسشون اوایل ک گریه میکرد می‌رفتیم اونجا الان یکم خوب شده ولی نمی‌مونه پیششون

بنده خدا.. اون. دوتا نوه دیگه ش پسرن یا دختر؟

سپنتا پسره یا دختر؟

عین مادر شوهرم ماهانو یه زور نبینه دق می‌کنه یکی دیگه نوه هم داره ولی ماهانو یه جور دیگه دوست داره میگه عشقمه

خدا حفظش کنه
من پدر شوهرم خیلی ساله فوت شده
با اینکه من ندیدمش ولی خیلی جاها نبودش حس میکنم💔

چون کوچیکه،. معمولا کوچیک ها رو بیشتر دوست دارند، بزرگتر که بشه دوباره نی نی بعدی عزیزه 😁

پدر شوهر و مادرشوهرم خیلی زنگ میزنن برا پسرام ک ببرم پیششون

عزیزم چ با محبت😍 سایه اش مستدام.
من پدر شوهرم فوت شده. مطمعنم اگ بود خیلی دوسمون داشت چون شوهرمو خیلی دوست داشته💔

سپنتا دختره یا پسر

سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۱۳ ماهگی
سلام مامانا عزیز روزتون بخیر💖
امروز پسرم رو بردم برای چکاب خیلی میترسیدم ولی دیگه انجامش دادم🫠چند روز پیش زنگ زدم آزمایشگاه بهم گفتن سه روز قبلش اهن و مولتی ویتامین ندم
صبح هم تا از خواب بیدار شد شیر خورد تا آماده شدیم رفتیم یک ساعتی شد
اونجا اتاق بچه ها جدا بود و یه خانم اومد خیلی سریع و با دقت رگ پسرم رو گرفت یه خانم دیگه هم کمکش بود و دست پسرم رو گرفت من هم پیشش بودم خیلی گریه کرد چون اصلا از اینکه دستش رو بگیریم خوشش نمیاد البته درد هم داشته حتما من جلوش اسباب بازی و کلید گرفتم باهاش صحبت میکردم اما فایده نداشت انگار منو میدید بیشتر گریه میکرد،کلی هم خون گرفتن🥺🥺دلم کباب شد
بعدش دیگه گریه نکرد یکم کسل بود اومدیم خونه مادر شوهرم به خاطر نیکان حلیم پخته بود چون خیلی دوست داره بعد هم باباش کلی دورش داد امروز خونه بود.
فقط نمونه ادرار هنوز نگرفتم
الان خوابید
اینجا عکس مواردی که دکتر برای آزمایش گذاشت رو می‌زارم
پسرمم وزنش کمه🥲
مامان ارسلان مامان ارسلان ۱۵ ماهگی
امشب یه دور همی ساده و خودمونی یلدا خونه مادربزرگ همسرم بودیم
خاله شوهرم یه دختر ۵ ساله داره که همه جوره با دخترش قشنگ رفتار میکنه
سر این میز یه ژله بود و تازه داشتن میزو میچیدن
یه نفر اومد بره ژله برداره
یهو این دختر ۵ ساله زد زیر گریه و گفت نه نه کسی نخوره اما یه نفر یه تیکه کوچیک از ژله رو خورد و گریه های این دختر بیشتر شد و بیشتر شد
مامانش اومد و گفت اشکالی نداره که عزیزم من که همیشه واست درست میکنم....گریه هاش بیشتر میشد
باباش میگفت بیا یه تیکه بزرگشو واست بذارم میگفت نه و گریه میکرد
مامانش میگفت بازم فردا واست درست میکنم گریه نکن اما بازم عصبانی تر میشد
یکی میگفت خانم خوشگله شما دیگه بزرگ شدی به خاطر ژله گریه میکنی
بازم بیشتر گریه میکرد
خلاصه من رفتم جلو و طبق کتاب مامان با من کودکانه سخن بگو اینطوری رفتار کردم.فقط خواستم ببینم چه نتیجه ای داره
دستشو گرفتم و گفتم میدونم خیلی ناراحت شدی.منم دقیقا وقتی بچه بودم مثل تو بودم و دقیقا میفهمم که چه قدر ناراحتی
یکم نگام کرد مکث کرد و بعد گفت من خودم میخواستم بگم چه موقع ژله رو بخورن من میخواستم خودم بگم
گفتم دقیقا میفهمم میدونم خیلی ناراحت شدی
در کمال ناباوری اشکاشو پاک کرد همین که درک شد آروم شد
گفتم حالا بریم با ارسلان سه تایی یه عالمه ژله بخوریم؟ گفت باشه بریم و چشماش قلبی شد😍
همه خواستن همدلی کنن اما من واقعا دیدم کسی همدلی درست رو بلد نبود