۸ پاسخ

😂😅عی خواهر بیخیال همشون همینن ولی دلش بود حداقل دکتر ببرتت یعنی بهت توجه داره مردا این چیزا رو دقت نمیکنن که

از این مردا هیچی در نمیاد

ازچی میترسی برو ی بالش‌پتوبیار توسکوت تخت بگیر بخواب اومد ببینه خوابیدی میسوزه😂

تجربه به من ثابت کرده خیلی از مردا نمیفهمن که باید این کارا بکنن
شوهر من تو خودش ناراحت میشه و فقط میگه بریم دکتر
واقعا بلد نیست خونه باباش یه لیوان جابجا نکرده منم دیگه ازش ناراحت نمیشم

اشتباه از خودته باید میرفتی دکتر الان فکر میکنه الکی میگی مریضی

وایی تو چقدر منی منم احساس میکنم خیلی بهم بی توجهه قهرم میکنم نمیتونم حرف دلمو بزنم این شده( موزل برام معظل معذل) 🤣
حالا خوبه میگه بریم دکتر ناز نکن برو زنگش بزن بیاد برین

بنظرم زیادی بزرگش کردی تمام مردا همینن ماها زنیم تو ذاتمون مادری کردن وپرستاری کردن هست اونا نه همینک گفته بیا بریم دکتر یعنی دوستت داره وبراش مهمی گلم زندگی ب خانوادت وخودت تلخ نکن یروزی پشیمون میشی ک دیره ودیگ اینروزا برنمیگرده

زنگ بزن بگو میترسم بعد برو دکتر
مردا کلا بلدنیستن مثل زن رفتار کنن عزیزم
به جای اینکه لج کنی وکسی برات کاری نمیکنه برو دکتر کارای خودتو خودت انجام بده

سوال های مرتبط

مامان سهیل مامان سهیل ۱۳ ماهگی
خیلی دلم گرفته پسرم تا صبح دیشب نزاشت بخوابم دیروز ظهز هم دریغ از ی ساعت خواب از دیشب ب شوهرم گفتم فردا بچه میدم خودم چند ساعت بخوابم خستم بی‌خوابی شدید دارم طرف رفت سرکار تا ۱۱ برگشت ی چیزی خورد خوابید تا ۴/۵لا ب لاش هرچه بیدار کردم بچه بگیر. بخوابم خودش زد ب مرگ .منم بچه بغل کارام میکردم ی سره نق میزد مرتب بالا می آورد هرساعت ی بار لباس ی با پوشک عوض میکردم میشستم ۴/۵بیدار شد ی چیزی خورد رفت اتاق گفت برم بخونم وقت ندارم وقت شام هم گقت گزسنم نیست برای پسرم گرم کردم نخورد باز بالا نی آورد تا ساعت ۹خورده ک باباش رفت بیروت گفتم زودتر بیا خیلی خستم بچه همش بغلم بود مرتب لباس شستم بدن درد دارم گفت باشه رفت تا اومد ی ربع به یازده بچه ده دیقه با گوشی مشغول. کرد بعد گفت این‌نمی‌خوابه ییا بگرش گفتم باهاش یکم بازی کن ی چیزی بخورم بازی نکرد آخرش بچه برادر شوهرم اومد بالا ۳ سالش جیغ جو پسرم سر عروسکش دستش کشید اون جیغ زد وپسرم ب لگد. گرفت شوهرم صداش ردر اومد تو سرش چند بار زد انگار ما بهش فشار آوردیم بنده خدا بچه ها ترسیدن لباس پوشیدم بردم پایین بچه هی تعریف می‌کرد من میپیچوندم آخر پسرم آوردم بالا ی چیر دادم خورد بازی کرد پی پی کرد شستم شیر دادم الان بزور خوابید فرش پهن کردم زمین دوست ندارم با آدم بی مسولیت بخوابم ولی خوابم نمیاد با توجه ب اینگه خیلی خستم
همش دارم فکر بکنم خونه بابام چی کم داشتم ک تلف شدم رابطه جنسی هم درست حسابی نداریم از اول ازدواج کار میکردم تا الان صبح ام بابد بدم سرکارتصمبم گرفتم تا چند. رور. بهش فرصت بدم خودش درست کته نکرد از کار میزنم بیرون خر ک نیستم روری ۱۹ ساعت کار کنم
مامان قند عسل🍯 مامان قند عسل🍯 ۱۷ ماهگی
از مادرشوهرم متنفر شدم😑 خواهر شوهرم از وقتی پسرم دنیا اومده نه زنگ زده تبریک بگه نه بچمو تا حالا دیده !! حالا روز تولد یکسالگی پسرم چون خونمون تهران بود مجبور شدم خونه مادرشوهرم تولدشو بگیرم که شماله و خانواده هامون هم نزدیک هم هستن اونم ب شوهرم گفته باید ب خواهرت زنگ بزنی دعوتش کنی😐 شوهرم گفت اون ی زنگ نزده تبریک بگه بچه رو هم ندیده زنگ بزنم چی بگم بهش؟!! خلاصه منم بخاطر این قضیه تصمیم گرفتم تولد پسرمو خونه مامانم بگیرم ب اینام بگم بیاین اونجا مادرشوهرم گیر داد نه خونه ما بگیر منم چیزی نگفتم تولدو اونجا گرفتم وای ینی خانواده من تا اومدن خونشون انقد قیافشو درهم کرد همش ی گوشه بود تو جمع نمیومد هرچی بهش تعارف میکردم از میوه کیک تنقلات همش میگف نمیخورم!! خانوادم متوجه شدن خیلی سختشون شد قشنگ میخواست تولد بچمو خراب
کنه زنیکه شارلاتان حالم ازش بهم میخوره😒 دخترش ی ادم روانیه خودشم مثل اون همش خودمو فحش میدم چرا قبول کردم اونجا تولد بگیرم😑




فرزند پروری زایمان کولیک شیرخشک دل درد پوشک سرفه واکسن
مامان محمد مامان محمد ۲ سالگی
پارسال این موقع ساعت 2 بعداظهر همسرم بهم پیام داد بریم بازار منم بهش گفتم باشه بعد ی دقیقه در جواب پیامم کیسه آبم پاره شد فک کردم ترشح دارم باز دوباره آب ریخت منم ب گریه افتادم گفتم مامان کیسه آبم پاره شد مامانم گفت ناراحت نشو هیچی نیس سریع ب همسرم زنگ زدم رفتیم بیمارستان اخه من هنوز ۳۵ هفته بودم خیلی ترسیدم پرستار گفت باید معاینه بشی نزاشتم انقد استرس داشتم اونم عصبانی شد گفت نمیزاره یکی دیگه منو معاینه کرد با بدبختی گذاشتم گفت هنوز ی سانت بازی برو بالا آمپول فشار میدیم بچه بیاری خلاصه من فقط گریه میکردم من تا اون شب فقط آب خارج میشد ازم با خون یهو نصفه شب ضربان قلب پسرم افت کرد پرستار ترسید گفت این دکتر کی میاد دوبار ضربان قلب پسرم افت کرد منم فقط گریه میکردم تا بالاخره صبح روز بعدش ساعت ۸ گفتن برو اتاق عمل اورژانسی باید عمل بشی ومن از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم چون از طبیعی میترسیدم خلاصه نگرانی خونواده هامون و خودم ک اون شب هیچکس نخوابید پسرم ساعت ۸ صبح بدنیا اومد تو این ی سالی ک گذشت خیلی چالش خیلی استرس داشتم ولی خداروشکر بابت وجودم پسرم تولد پسرم مبارک باشه😘😘😘