۱۱ پاسخ

ببین یه روانشناس میگه اگه بگی مامانت اینو گفت چی بدست میاری
فقط رابطت خراب میشه
گوشتو بکن در و دروازه
چ اهمیتی داره بچه تورو بیشتر دوس داره یا بچه خودشو
حالا دعوا کنی نظرش برمیگرده ؟
حساسیت نشون نده براتم مهم نباشه حرفاش
هرجا کارد ب استخونت رسید زنگ بزن مشاور تلفنی هم راهکار میده هم ارومتر میشی

ببین میفهمم چی میگیا ولی اهمیت نده
به گوز بچت

حتما نباید واکنش نشون بدی، به زور که نمیتونی بچتو تو دلشون جا کنی، بی تفاوت باش

تفکر من:
دوست داشتن خودم واسه دخترم کافیه. اونقدر به دخترم محبت میکنم،اونقدر به دخترم اهمیت میدم، اونقدر واسه دخترم وقت میذارم که نیاز به توجه و محبت هیچکسی نداشته باشه.
اگه دخترت بزرگتر بود و این ناراحتی و نگرانی تورو بابت این موضوع متوجه میشد یه احساس خلا بهش دست میداد که چرا مادربزرگم منو کمتر از بقیه دوست داره و... اینجوری همیشه دنبال جذب رضایت و توجه بقیه ست.
دخترت واسه خودت یه دنیاست. همین کافیه. الکی خودتو واسه حرفها و کارهای بقیه ناراحت نکن

اصلا نباید برات مهم باشه،مهم اینه خودت بچه تو دوست داشته باشی،مگه از مادرشوهر و کلا خانواده شوهر خیری میرسع

چ اهمیتی داره دوست داشتن نداشتن اون
مهم خودتی عزیزم...البته منم همیشه نظرم اینه نوه عزیزتر از بچه آدم نمیشه

بیخیال اهمیت نده مهم نیست اصلا مجبوری ذهن خودتو آشفته کنی با این فکر و حرفا.... دیگه مادرشوهره مار دوسره😅

این که خوبه مادر شوهر من همیشه تو روم میگه کاش بچه ات پسر میشد منم بهش میگم نکه تو خیلی از پسرات راضی هستی بنظرم محلش نده

بنظر من بی توجه باش به حرفاش
چه اهمیتی داره که دخترتو دوست داشته باشه یا نه
مهم خودتی که کلی دوسش داری و بهش عشق میدی
میدونم سخته ولی سرو کله زدن با مادرشوهر خیلی روان آدمو بهم میزنه

والا واسه من حرف خانواده همسر اهمیتی نداره حتی مهم نیست بچمو‌میخان یا نه خودم و باباش جونمون رو واسش میدیم

توام مدام قربون صدقه دخترت بروو

سوال های مرتبط

مامان ❀بنـد انگشتے❀ مامان ❀بنـد انگشتے❀ ۲ سالگی
من وقتی به مادرشوهرم گفتم بچم دختره حالش بد شد ازم پسر میخواست بماند تو حاملگی چقد استرس بهم وارد کرد وقتی دخترم بدنيا اومد اولین نوه اش هست عزیز شد بماند یه گل یا قربونی نه خودش نه شوهرم نگرفتن زنه به شوهرمم یاد نداد زنت اولین بچتو بدنيا آورده براش گل بخر خلاصه الان تو یه محلیم میگه چرا نمیذاری بدون تو بیاد خونه ما ازت ناراحتیم چرا به خودت وابسته کردیش چرا نمیذاری به منو شوهرم وابسته بشه
انقدر توی تربیتم دخالت میکنن که حد نداره وقتی هم بهشون میگم نکنید قهر و دعوا میکنن
مثلا اونروز دخترم رفت اتاق عموی مجردش درم بستن من دیدم جیغ میزنه رفتم با آرامش آوردمش بیرون دیدم پدر شوهرم خودش دست بچمو گرفت برد توی اتاق دیگه پیش خودش از لج من
یا مادرشوهرم هزار بار گفتم دست به سینه بچم نزن دوباره میزنه و قهر میکنه که تو حساسی
اونروزم قایمکی به بچم میگفت تو دختر باباتی یا دختر منی دخترمم بهش گفت دختر مامانم
بعد همش تلاش میکنه به اونم بگه مامان
کلا سعی میکنه منو به عنوان مادر نادیده بگیره و بهم بفهمونه تو کسی نیستی برای بچه ،
یه بار دخترم عصبی بود داشت مادرشوهرم میخواست ببوستش دخترم هلش داد مادرشوهرم گفت مامانتو بزن دخترمم منو زد قشنگ معلوم بود دخترم تو عصبانیت گیج شده و ناراحته منو رده منن گفتم نه مامان ما کسیو نمی‌زنیم
مادرشوهرم وقتی میریم خونشون میخوایم بیایم خونه خودمون بچمو میگیره نمیده و تا جلوی در میاره میگه بغل من باشه نه تو بعدشم در گوشش میگه مامانت رفت تو بمون نرو ببین مامانت رفتش
موهای سرم سفید شده از دستش
تولد دخترم نزدیکه از الان استرس دارم چون نمیذاره واسه خودمون باشیم میخواد بگه باید با ما تولد بگیرید برای شوهرمم اینجوریه نمیذاره من براش تولد بگیرم