۹ پاسخ

وای چقدر کم.
عزیز درخواستمو قبول میکنی

من بچه‌مو یه خونه بازی می‌بردم خانومی که اونجا کار می‌کرد می‌گفت ماهی سه تومان حقوقمه واقعا خیلی کمه آدم سرکار نره بهتره والله

منم موسسه میرم برای تدریس
ترمی ۳ ت ،هفته ای ۶ ساعت
خیلی کمه واقعا،احتمالا ترم بعدی اخرین ترمیه ک میرم

گلم شما که مدرس زبانی بهترین سن برا یاد گیری زبان تو بچه ها چه سنیه

گلم ی خورده منو راهنمایی می‌کنی پسرم شش سالشه از بچگی شش ماه کارتون های دوزبانه براش گذاشتم الان شاید ۳۰۰تا کلمه انگلیسی بده جمله های کوتاه .رنگ ها حیوانات اشیا حروف الفبا همه رو بلده اعداد تا صد ..الان نصرت براش میزارم گوش میده الان راهم درسته ؟بعد شرایط شما برای تدریس آنلاین چجوریه

سلام عزیزم 😍
الان دیدم تاپیک قبلیت رو که شایلی جون رو شهر توت فرنگی می‌بری
چه ساعتی میبریش عزیزم؟
رایان هم توت فرنگی می‌ره
از شنبه قراره وانیا هم یک ساعتی شروع کنم بذارم 😍😘
ببینمت خانوم 😍
مبلغ برای دو روز در هفته روزی چند ساعت بود؟

ی چیز عجیبیه اصن
من‌دوستم معلم زبانه تو موسسه
از ۹ صبح تا ۹ شب ۵ تومن
بیچاره انقدر ناراضیه

چقدر؟؟

۵تومن؟

سوال های مرتبط

مامان 💙ایران💙 مامان 💙ایران💙 ۴ سالگی
سلام

تا حالا نشده بود عکسی داشته باشم که خودم ندونم
این چند وقت که پسرم موبایلو برمیداره و عکس میگیره
منم توشون حضور دارم
چند روزه از مخالفتهاش داره حسابی بهم فشار میاد
اما به خودم میگم آروم باش
برو ببین چش شده، علتش چیه، شاید خودت درست نگفتی😮‍💨😮‍💨😮‍💨
حسابی کلافه میشم، میرم به کارهام برسم
دیروز دوبار از جاهاییکه بهش گفته بودم دقت کن و مراقب باش جاهای دیگه برای بازی راحتتره، افتاده بود یدفعه به مرز بیهوش شدن خورد زمین و من تو اون موقعیت داشتم روانی میشدم
اما خداروشکر گذشت و اما شوکهاش باعث شده بود که هنوز که هنوزه قلب درد شم، حتی تویه خواب
با کارهای مختلفی سرگرمش میکردم اما باز هم میرفت سراغ همون کار
عصبانی میشدم
وقتی دید سوال میپرسه و جوابشو کوتاه و با ناراحتی میدم، بهم نزدیک میشد میپرسید از چیزی ناراحتی
بهش گفتم آره از همکاری نکردنت، داره اینقدر زیاد میشه که باعث میشه کم کم منم باهات همکاری نکنم و یا حرف نزنم
شونه‌هاشو انداخت پایینو اومد تو اتاقش و گریه کرد
گذاشتم گریه کنه ، بعد با ناراحتی میان وعده‌اشو بردمو گفتم میتونی صحبت کنی برای کارهات، گفت نه
بهش گفتم باشه من تو آشپزخونه‌ام هر موقع احساس کردی میتونی صحبت کنی بیا اونجا
من منتظرتم
هنوز چند ثانیه نگذشته بود اومد باهام حرف زد و گفت ناراحت نباش، من کوچولو‌ام، تو مامانی باید حواست به من باشه
برام کارتون بزار، گفتم چه انتخاب خوبی اما تایمت تموم شده تا فردا.
فکر کنم باید منتظر بودنو تویه ۴ سالگیت حسابی تمرین کنی
گفت تا بزرگتر شم، گفتم آره🙄🙄🙄
مامان مسیحا👼 مامان مسیحا👼 ۴ سالگی
مهد رفتن بچها پر از چالشه که اصلا فکرشم نمیکردم.
اینکه توی خونه کلی طولش داد و گوش نمیداد و بازیگوشی میکرد بماند، بعد که رفتیم اونجا گفت باید تو حیاط بمونیم منم اصرار نکردم بده داخل. بعد فهمید که تو حیاط چیزی عایدش نمیشه. دیگ گفت بریم داخل اما تو پیشم باش. منم موندم پیشش.
مسئله اصلی اینجاس👈توی مهد راکر داشت، میگفت مامان من از اینا میخوام سوار بشم گفتم برو از بچها بگیر. بچم میرفت ازشون اجازه میگرفت🥺 مسیحا میگفت میدی از اینا سوار بشم؟ اونام میگفتن نه🥺 ولی خب بعدش یه راکر خالی پیدا کرد و سوارشد.
بعد یه چیزایی مث پازل بودن که اسمشو نمیدونم پلاستیکی بودن. بچهای پیش دبستانی داشتن با اونا بازی میکردن که نذاشتن مسیحا بازی کنه. مسیحا گفت مامان بچها میگن تو بلد نیستی، گفتم خودت باید بری بهشون بگی که من بلدم. مسیحا هم رفت بهشون گفت من بلدم بااینا بازی کنم. اما یه پسر بچه دستشو تکون داد (که یعنی برو بابا)
یعنی ببین دلم کباااااااب میشد واس مسیحا....امااااا نباید دخالت میکردم✋️
چون توی این مسیری که بچها وارد اجتماع میشن:
با "نه" مواجه میشن،
با بی احترامی مواجه نیشن.
و این خود بچها هستن که هم باید این چیزا رو تجربه کنن و هم اینکه خودشون بتونن از پس بعضی از مشکلات این چنینی بربیان.
با خودم گفتم الان من برم صحبت کنم با بچه ها، اولا اینکه توی کار مربی دخالت کردم، دوما خواه ناخواه پسر من بااین مسائل باید روبرو بشه.
ولی خب بعدش همه چیز اوکی شد، چون اولش مسیحا تمایل داشت با بچهای پیش دبستانی بازی کنه ولی بعد رفت پیش بچهای مهد و اوضاع اوکی شد.
ولی چقدر سخخخخخت بود که تونستم خودمو کنترل کنم نَرَم به اون بچه یه درس حسابی بدم🤨🤨🤨