۱۱ پاسخ

برا منم گفتن وزنش کمه ۲۷۰۰وای ۲ روز بعدش دنیا اومد ۳۵۰۰ بود سنوها خطا دارن

ای جونم چقدر زندگیتون شیرین تر شده 😍😍😍 آفرین به پشتکار مامان آقا آروید 😍❤️

ای جانم انشالله عزیزم
همه ماها چالش و داریم منم یک ماهه که سر کارم نرفتم کارم مال خودمه و پرسنل دارن اونجا رو میگردونن اما فعلا نیمخوام بخاطر پسرم برم چون دست تنهام خدا مادرتو حفظ کنه من مادرم از دنیا رفته و خواهرم هم ایران نیست تنهام خودم باید از پسرم مراقبت کنم
مطمینم روبراه میشه هرچی بریم جلو تر
ماحرفه ای تر میشیم و بهتر از پسش برمیایم❤️

خدا حفظش کنه عزیزم حتما ی روزی پسرتون ب مامانش افتخار میکنه

چقدر دوست داشتم‌همچیت با برنامه ریزی پیش رفت حتی تو بدترین شرایط که بودی
نامدار باشه عزیزم

خدا نگه دارش باشه❤️❤️

من عکس پسر قشنگو ندیدم

عزیزم شما چند هفته و چند روز بودی زایمان کردی ؟

ایجانم خداحفظش کنه گل پسرتوعزیزم😍😘

خداروشکر که بسلامت بغل گرفتی کوچولوت رو
انشالله با ناز پدر و مادر بزرگ بشه

خداوند نگهدار آروید عزیز باشه 💝 دختر منم آخرین سونو گفت ۳۵۰۰ ولی لحظه تولد ۳ بود.

سوال های مرتبط

مامان دنیز🩷 آراز💙 مامان دنیز🩷 آراز💙 ۳ ماهگی
تنها موجودی که از کودکی مادر شدن رو می آموزه،دختره!
ساعت ها چادر سر میکنه و عروسک هاش شیر و پستونک میده😍
اگه برگردم به عقب حتما دوباره سریع باردار میشم
چون از وقتی پسرم به دنیا اومده دنیز واقعا مستقل شده!
بماند که اولش خیلی اذیتش شدیم!
هم من و هم بشدت باباش تخت فشاره چون رو بچه ها حساسه بشدت!
ولی شکر خدا الان رو رواله همه چی!
من مرخصی زایمانم و با آرامش تو خونه به دوتا بچه هام رسیدگی میکنم
همسرم ساعت ۵ و نیم میاد خونه و همیشه خونه مرتب و غذاش حاضره!

ایشالا تا بخوام باز برم سرکار دنیز شده ۴ سالش و همرام میبرمش مدرسه
آراز نوبتی پیش مامانم و مادر همسرم

از اونجایی ک از مجردی همش پر کار و پر دغدغه یودم
واقعا این حجم از تلاش رو با دوتا بچه به علافی ترجیح میدم😅
مادرهمسرم و مامانم خیلیییی دست کمکم هستن
ولی الان چند روزه دیگه عادت کردم تنها باشم
اینجوری تلاشم بیشتره ولی روانم آروم تره!
خودم آراز پری روز تنها بردم حموم
دنیزم تو اتاق بازی می‌کرد
امیدوارم همین روند پیش برم
مامان ببجیم مامان ببجیم روزهای ابتدایی تولد
۱۳ روز از زایمانم گذشت و گفتم یه آپدیت کوچیک بدم. 🤍

خوشبختانه دوران نقاهتم خیلی سبک‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردم. از روز سوم یا چهارم تونستم راحت بشینم و به سوین شیر بدم، خودم تنهایی برم و بیام و کم‌کم کارهای خودمو انجام بدم. الانم آروغ گرفتن دخترم رو خودم انجام میدم و روز به روز بیشتر به نقش جدیدم عادت می‌کنم.

روز دهم بخیه‌هامو کشیدم؛ راستش قبلش خیلی استرس داشتم، ولی واقعاً اون‌قدر که فکر می‌کردم درد نداشت. 😁 بیشتر شبیه این بود که یه تار مو رو از روی بدن بکشن!

برای جای بخیه هم کرم ترمیم‌کننده میموزا می‌زنم (پیشنهاد مامانم بود) و خوشبختانه جاش کم‌کم داره بهتر میشه و روند ترمیمش رو می‌بینم.

از روز دهم هم اومدم پیش مامانم تا یه مدت بیشتر استراحت کنم و کامل جون بگیرم. از همه قشنگ‌تر اینه که هر روز بیشتر با سوین و زندگی جدیدمون خو می‌گیرم؛ کم‌کم داریم ریتم همدیگه رو پیدا می‌کنیم و حس مادر بودن برام آشناتر و شیرین‌تر میشه. 🤍👶🏻





فرزندپروری سرکلاژ سزارین نوزاد جنین کودک کولیک رفلاکس معده رفلاکس زردی قند قندخون شیرین شیرینی گهواره فرزندپروری جنین شیرخشک شیشه شیر مسافرت مساافرت با نوزاد