۲۳ پاسخ

الهی با پیام شوهرت اشکام درومد خدا برای هم حفظتون کنه عزیزم🥹🤍

قدر شوهرتو بدون

دیار بهت افتخار میکنه مامان قوی

خداییش خیلی فهمیدس🤣🤣🤣
برا ما که از این خبرا نیست

چقدر سرم سولفات بده اسمش میاد حالم خراب میشه😭😭😭

سلام خوبی چند روز بعد سزارین سرپا شدی

ماشالا بهش

الهی عزیزم عشقتون پایدار

خدا برا هم حفظتون کنه عزیزم ❤️ چرا رفتی icu ؟

الهی چه پیام قشنگی
بعضی شدم♥️🥰🥹
عشقتون پایدار

آخی بغضی شدم چه قشنگ 🥹❤️

من سه روز بعد از زایمان بچه م برای زردی بستری شد. سه روز بستری بود. دقیقا روزی ک آوردیمش خونه من حالم بد شد رفتیم بیمارستان و من بستری شذم و سه روز آی سیو بودم. سه روز دخترم پیش مامانم بود و شیرخشک میخورد. هیلی خیلی خیلی روزای سختی بود.

عزیز دلم مادر قوی خیلی خوبه که همسر به این خوبی کنارت داری ماشاالله خدا هرسه تاتون زنده نگه داره

اشکمونو دراوردی که🥺🥺ان شالله همیشه سلامت باشید و ازین ببعد فقط براتون شادی باشه

چه پیام قشنگ و دلگرم کننده ای داشتی . اشکام اومد. الهی خوشبخت بشین و نی نی زیر سایتون قد بکشه و بزرگ شه

ای جانمم عشقتون در کناره ثمرتون تا ابد مانا❤️

icu برای چی‌رفتی

الهی عزیززززم ایشالله همیشه همینقدر قشنگ عاشق هم بخونید🤲❤️😍

چقدر قشنگ ان شاالله مهر و محبت بینتون رو روز به روز بیشتر و بیشتر کنه😍🤲

من چرا الان باید گریه ام بگیره 😭😭

اخیییی چ قشنگگگگ🥲🥲🥲🥲
خداحفظتون کنه برای هم 🥲❤️

دمش گرم انشالله همیشه کنار هم خوش باشید عزیزم
آدم تو روزای سختی یادش نمیره کی کنارش بود من و همسرم هم با خانواده هامون قطع رابطه کردیم چون دلسوز ما نبودن و نیستن مطمعنم باهم از پس سختی های بعد زایمانم برمیاییم .خدا برات نگهداره عزیزاتو.❤️

عزیزدلم مادر قوی
و چه خوبه که شوهرت قدرت رو میدونه امیدوارم خوشبخت باشین کنار هم با دیار جون

سوال های مرتبط

مامان لنا 💫 مامان لنا 💫 ۱ ماهگی
خب وقت کردم یه چیزایی راجع به زایمانم و بیمارستانی که رفتم بزارم
اول از همه بگم بیمارستان من سوم شعبان بود که چون کنارش نوشته بودن خیریه هیچ حس خوبی بهش نداشتم...
ولی وقتی اومدم بستری اینا شدم یکم حالن بهتر شدش...
پرستارا خوب بودن جز یکی دونفر که وحشی بودن ( همه جا هستن اینا )
تکنسین اتاق عمل و مسئول بیهوشی عاااالی بودن فوق العاده بودن...
محیط تمیز هستش، غذا و رسیدگی خوبه به خصوص وقتی میای بخش...
از پمپ درد بگم که خیلی خوب بود فقط اشتباهم این بود کسی که وصل کرده بود طوری وصل کرده بود که قطره قطره داشت میرفت ولی یه ابله اومد گفت دکمشو بزن ( همین باعث شد فورا تموم شه) شما اشتباه منو نکنید...
دوم اینکه اتاق vip خالی نشدن و من از ۹ صبح تو ریکاوری بودم تا ۴ عصر... طوریکه مامانم و همسرم و خواهرم فکر کردن بلایی سرمون اومده هرچی هم میپرسیدن پس اینا کی میان تو بخش میگفتن نیم ساعت دیگه!! درحالیکه این مدت کزایی رو من بیچاره بدون بچم تو ریکاوری بودم 💔🥲
الانم شیر ندارم خیلی حالم بده
شکمم کار نمیکنه حالم بدتره...
سوند هم درد نداشت فقط چون پرستارش سگ بود استرسی شدم...
باز سوالی بود بپرسید 💔
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 5
صدای گریه بچم رو که شنیدم خیالم از بابتش راحت شد انقدر ماما و پرستار دور تختش جمع شده بودن من اصن نشد ببینمش ، اون روز من تنها کسی بودم که داشتم طبیعی زایمان میکردم همه لحظه به دنیا اومدن بچه توی اتاقم بودن 😂 ساعت 4عصر بود که پسر نازم به دنیا اومد دیگه زودی بعدش بیهوش شدمو تا یک ساعت و نیم بعدش به هوش اومدم به شوهر و مادرم که دم در بودن گفته بودن بیان پیشم
مامای شیفت هم دوبار اومد شکمم رو فشار دادن درد خیلی زیادی داشت یعنی من دیگه ذره ای جان و تحمل درد کشیدن رو نداشتم
ولی الحمدلله به خیر گذشت با اینکه سختی داره ولی وقتی به چشمای پسرم نگاه میکنم بغلش میگیرم تمام اون سختی ها برام شیرین میشه
دیگه یکم که گذشت و ی یک ساعتی هم خوابیدم ، درواقع خمار بودم فکر کنم از عوارض داروها بود 😴 پاشدم مامانم یکم غذا بهم داد و پرستار اومد کمکم کرد بلند بشم که هم راه برم هم خون و لخته ای اگه هست به واسطه ایستادن خارج بشه کمکم کردن برم سرویس تا بدنمو بشورم و لباس بخش رو بپوشم با درد بخیه حرکت برام خیلی سخت بود اینکه جابه جا بشم و یا بشینم دیگه کم کم آماده شدم ساعت 8 شب بود با ویلچر بچمو گذاشتن بغلمو بردنمون به سمت بخش
مامان آقا کوچیلی🐣 مامان آقا کوچیلی🐣 ۳ ماهگی
خودشون تعجب کرده بودن گفتن ماماهمراه میخوای گفتم اره دیگه زنگ زدن هماهنگ کردن تا شوهرم کارای بستری رو انجام بده
به مامانم اینا هم زنگ زدم ساک من و نینی رو آوردن اونا هم تعجب کرده بودن
دیگه تقریبا ساعت ۸ یا ۹ بستری شدم و ماماهمراهم اومد که خیلیی کمکم کرد با ماساژ و ورزش و نفس کشیدن
دیگه انقباضا و دردام هم داشت بیشتر میشد ولی خب با نفس کشیدنی که اون یادم میداد می‌تونستم رد کنم و موقع انقباضا هم یک ماسک اکسیژن مانندی میزاشت روی دهنم و نفس می‌کشیدم که دردامو کمتر میکرد نمیدونم چی بود ولی خیلی خوب بود آدم و مست میکرد😂
دیگه ماماهمراهم معاینه کرد گفت ۶ سانت شدی که کیسه آبمو پاره کرد منم از این اکسیژنه واقعا انگار مست شده بودم و چیزی نمی‌فهمیدم که بعدش بهم بی دردی هم زدن بدتر شدم هیچی نمیفهمیدم ولی خب پیشرفتم خیلی خوب بود معاینه کرد فول شده بودم دیگه باهمون تخت من و زود بردن اتاق زایمان تو راه می‌گفت زور نزن تا برسیم به اتاق زایمان وگرنه همینجا بچه‌ت میاد
دیگه اونجا فقط حس زور زدن داشتم وفقط زور میزدم یادم نمیاد با چندبار زور زدن بچه‌م بدنیا اومد که گذاشتنش رو سینه‌م ولی خب من مست بودم😂
ساعت ۱ زایمان کردم
دیگه بخیه اینا هم زدن که خداروشکر زیادم بخیه نخوردم و زایمانم راحت بود
تا اثر این بی حسی رفت بچه مو آوردن پیشم بعدشم بردنمون بخش