۱ پاسخ

دخترمنم همینه دوست داره تو مسیر باهم حرف بزنیم بعضی جاها ازش عکس بگیرم

سوال های مرتبط

مامان طاها و همتا مامان طاها و همتا ۳ سالگی
این تعطیلی اجباری کار و مهد کودک اینا
هیچ چیزی برای ما نداشت بجز یک حُسن ،اونم اینکه طاها رو از پوشک گرفتم ...
همش توی ذهنم بود عید بگیرم ، بعد برنامه مسافرت پیش اومد هی گفتم چه کنم چه کنم که خوردیم به این تعطیلی و جالبی ماجرا اینکه :
مادرهایی که هی اصرار دارین از ۱ سال و خورده ای ، از دوسالگی حتنا بچه هاتون رو از پوشک بگیرین ، نکنین این کارو ، هزار تا مشکل روانی و جسمی برای بچه بوجود میاد ، بچه باید خودش امادگی جسمی و روانی پیدا کنه .
طاها اول اینجوری شد که پی پی داشت خودش میگفت و میبردمش ، بعد خودم شروع کردم نیم ساعت ی بار بردن ، این برای دو روز اول، بعد دیگه توی خونه پوشکش نکردم و فقط موقع خواب ظهر و خواب شب و بیرون رفتن ، بعد ی بار که میخواستیم بریم خونه مامانم گفتم نمیخوام پوشکت کنم دیگه بزرگ شدی و کلی خوشحال شد و همین شد که موقع خواب گفتم بیا پوشک گفت نه همین شورت خوبه و شب موقع خواب هم نذاشت پوشکش کنم .
توی این پروسه فقط یک روز کلا خطا بود همش ،که صبوری کردم ، مهربونی کردم و دیگه اوکی شد .
الان شاید هر چند روز ی بار ، شاید اونم خطا بزنه.
اصرار به زود از پوشک گرفتن نداشته باشین.
تشویقی فراموش نکنین
مامان زهرا و روشنا مامان زهرا و روشنا هفته بیست‌ودوم بارداری
منبع :خبرگزاری فارس

🔹قدم نورسیده مبارک!

تا حالا شنیدید که می‌گن: «قدم نو رسیده مبارک»؟
دیشب من واقعاً قدمِ مبارک یه نوزاد رو دیدم.

توی یکی از بیمارستان‌های زنان و زایمان تهران، وقتی یه مادر تو اتاق عمل داشت سزارین می‌شد، یه موشک به سمت بیمارستان اومد. موشکی که احتمالاً ساخته‌ی شرکت‌های تسلیحاتی اسرائیلی مثل آی‌ام‌آی یا رافائل بود.
همون موشک‌های دقیقی که به قول خودشون فقط «اهداف نظامی» رو می‌زنن و قراره برای ما ایرانی‌ها «دموکراسی و صلح» بیارن!

اما این یکی، درست وقتی به بیمارستان برخورد کرد، منفجر نشد.

موشک، توی آسمون سر خورد، به هدف خورد... ولی نترکید.
و این یعنی نه فقط جون اون مادر و نوزادش نجات پیدا کرد، بلکه جون ۶۰–۷۰ تا مریض دیگه هم حفظ شد.

بیمارستان رو تخلیه کرده بودن و مریض‌ها رو برده بودن تو محوطه‌ی باز بیرونی.
مادر، تازه چشماش رو باز کرده بود؛ با تعجب خودش رو زیر یه درخت وسط پارک دید، نه زیر سقف اتاق عمل.
بی‌قرار بچه‌اش بود، و نمی‌دونست چه اتفاقی افتاده.
پرستارها که نوزاد رو آوردن و نشونش دادن، یه نفس عمیق و آروم کشید...

پ.ن:
برای آدمی مثل من، با ایمانی که بیشتر وقت‌ها لنگ می‌زنه، خدا توی همین لحظه‌ها راحت‌تر پیدا می‌شه تا توی کتاب‌های قطور دعا.
من خدایی رو می‌شناسم که، با وجود هزار و یک کنترل کیفیت توی صنایع نظامی رژیم، باز هم کاری می‌کنه که یه موشک عمل نکنه... فقط برای اینکه یه بچه به دنیا بیاد.

این روزها، خدا رو خیلی بیشتر از قبل حس میکنیم