۸ پاسخ

اره آشغالا براشون بی اهمیته خیر نبینن اونایی ک بی مسئولیت هستن

الهی بمیرم برات مادر......

اکسیژن خونش اومده پایین تشنج کرده؟؟

بمیرم الهی برا بچه 😭😭😭چرا با دیدن این عکس من اشکم سرازیر شد
😭😭😭😭😭

انشاالله که خداشفا بده عزیزم نارتحت شدم واقعا در جریان موضوع نبودم تازه دیدم اومدم مشهد میرم پیش امام رضا شفاعشتو میخام انشاالله که خوب میشه

الان خوبه؟پسر منم ۳۷هفته دنیا اومد اما قبل دنیا اومدنش گفتن بهم ۳روز میره ان ای سیو همونم شد

الان حالش خوبه؟؟

الان خوبه عزیزم؟

سوال های مرتبط

مامان قندون و فنجون مامان قندون و فنجون ۴ ماهگی
نزدیک های طلوع خورشید بود که نوزاد من شروع کرد گریه کردن. دختر کوچیکم گریه میکرد. خیلی خیلی گریه میکرد. به هیچ وجه آروم نمیشد. دیگه قاطی کرده بودم. هم افسردگی زایمان بود، هم درد بقیه بود. هم حس میکردم خونهمون خیلی خیلی دلگیره. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود، بد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم واسه اون چیزی که ازش دیدم و این کاری که میکرد منو نامزده بود. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود. بعد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم نابود داشت میکرد از درو. اینم گریه میکرد. من به حدی عصبی بودم به حدی عصبی بودم که هیچ رحمی بهش نکردم. بردم گذاشتم توی اتاق درو بستم تا صدای گریهشو نشنوم برم پوشک بیارم نه اینکه رها کنم بچه رو تا برم پوشک بیارم صدای گریهشو نشنوم توی اتاق تنهاش گذاشتم. بعد وقتی اومدم بالا سرش پوشکش عوض کنم با تمام ناراحتی به خودش گفتم من تو رو نمیخواستم تو برای چی اومدی؟ من از خدا چیزای دیگه خواسته بودم، من از خدا خونه خواسته بودم، من از خدا پول خواسته بودم، خدا اشتباه تو رو به من داده، من تو رو هیچ وقت نمی خواستم. تو اومدی مزاحم زندگی ما باشی، حالا از این به بعد گریه های تو شروع شد، ازت متنفرم، بدبخت شدم با تو، بدبختی من از این به بعد شروع شده. این حرفا رو اصلا نمیدونم چرا میگفتم، واقعا شیطانی انگار بود، واقعا شیطان اومده بود کنارم؟
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۷ ماهگی
فردای اون روز منو فرستادن بخش اتاق بخش سه نفره بود وقتی رفتم داخل دیدم یکی از مامانا تازه زایمان کرده و نوزادش کنارشه نوزاد شروع کرد گریه کردن و من قلبم بیشتر سوخت و منم همراه اون بچه گریه کردم نمی تونستم تحمل کنم نبود بچم کنارم من ساعت ها و ماه ها این همه درد و فشار رو تحمل کردم ک آخرش بچم بغل بگیرم ولی بچم حتی یه ثانیه هم بغل نکردم حتی از خیلی دور یه لحطه صورتشو دیدم یعنی حتی نتونسته بودم ببینم
سه روز بعد مرخص شدم و رفتم خونه و وقتی چشمم به تخت خالی افتاد دوباره شروع کردم به گریه هر وقت من گریه کردم مامان و بابام همراه من پیر شدن
خیلی اصرار کردم ک منو ببرن بیمارستان پیش پسرم آخر نتونستن مقاومت کنن و باهاشون رفتم
رفتم دیدم بچم روی تخت کلی دم دستگاه بهش وصله دنیا رو سرم ریخت از پرستار پرسیدم ک چی شده
حرف های پرستار منو تو سن ۲۰ سالگی کمرم شکوند
گفت چون موقع زایمان سر بچه تو کانال زایمان گیر کرده و بخاطر کمبود اکسیژن باعث شده تشنج کنه و مغزش هم زیر پوستی و هم داخل مغز خونریزی کنه
تشنج های پسرم انقدر قوی بود ک یک هفته بچم بی هوش میکردن ک شدتش کم بشه بچم ده روز یه قطره شیر هم نخورد
بعد ۱۰ روز مستقیم شیر رو داخل معده میدادن و کم کم تونستن بهش شیر بدن
میگفتن این آسیبی ک دیده احتمالا نتونه دست و پاهاش تکون بده و نتونه شیر بمکه
ولی پسرم خیلی قویه جون هم میتونه دست پاش رو تکون بده هم میتونه شیر بخوره