پرستار اومد گفت بودن شما برای بچه ضرر داره محیط الوده میشه
رسما بیرونمون کرد
گریه کنون منو بردن تو تختم سینه هام شیر میریخت به بچمم شیر خشک میدادن تو بخش خودش
این وسط مادر شوهرم نمک میپاشید رو زخمم تیکه بارونم میکرد به خانوادم توهین میکرد
مامانم و خواهرم بخاطر من سکوت کردن منم فقط حرص میخوردم
دخترمو ۵ روز نگه داشتن منم بخاطر فشار بالام بستری بودم یه پام بخش خودم بود ی پام بخشی ک‌دخترم هست
بعد ۵ روز دکتر گفت فشارت پایین نمیاد کلا رو ۱۷ ۱۸ باید بفرستیمت یه شهر دیگه بیمارستان پیشرفته
شوهرم رضایت داد با امبولانس منو بردن یه بیمارستان دیگه
نمیدونم راجب بیمارستان امام رضای تبریز شنیدین یا نه (هر کی یه پاش اون دنیاس اونجا میبرن )
تو کل مسیر گریه میکردم نگران بچم بودم
مادر شوهرم بیمارستان پیش بچم بود
خاهرمم کنارش بود ولی اونم مونده بود حرص خاهرمو در بیاره عملا هیچ کمکی بهش نکرده بود جز فحش و دعوا ...
منو هزار جور ازمایش کردن سیتی اسکن عکس رنگی ام ار ای دکتر اعصاب اومد دید دکتر قلب چشم پزشک و .....
۳ روز نگهم داشتن بعد گفتن از دست ما کاری بر نمیاد باز ارجاع دادن یه بیمارستان دیگه
با امبولانس فرستادن
اونجا ده روز بستری بودم خدا سر دشمنمم نیاره اون سرم ضد تشنج کورم کرده بود چشمام نمیدید تا بلند میشدم میوفتادم سرممو بسته بودن به ی دستگاه حتی نمیتونستم تکون بخورم
نگران بچم بودم شیرم میریخت از ترس اینکه خشک نشه میدوشیدم میریختم دور
خیلی روزای سختی بود سر پرستار بخش با من لج کرده بود وحشیانه سرم وصل کرده بود حتی دستمو نمیتونستم تکون بدم
ادامه تایپ بعد

تصویر
۳ پاسخ

این مادرشوت این وسط میگرفتی میکردینش ادم میشد تو قبر تیر طایفش لعنت تو گور بلرزن

هعیی مادرشوهرت چقدبدجنسه

بمیرم چقد سخت 🥲😔انشالله دوتاتون زود خوب شید عزیزم بچت چرا بستریه

سوال های مرتبط

مامان مهیار مامان مهیار ۱۱ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان ماهلین🌙 مامان ماهلین🌙 ۸ ماهگی
بعد ۴ ماه میخوام تجربه زایمانمو بگم انقدر سختی کشیدم که تا الان دلم نمیخواست حتی تعریف کنم 💔
من بارداری پر خطر بودم هم اسپرین میخوردم هم روزی یه امپول انوکساپارین دور شکمم میزدم
۳۶ هفته بودم که از بهداشت زنگ زدن بیا برای چکاب
از یه هفته قبلشم پاهام ورم کرده بود البته اطرافیان میگفتن طبیعیه ... همشم علائم بی حالی سرگیجه و تاری دید داشتم نگو فشارم بالا بوده (و من فکر میکردم افت فشار دارم اب قند میخوردم ک فشارو بد تر میبره بالا🤦🏻‍♀️💔)
خلاصه تا رفتم دوکتر اونجا منو معاینه میکرد گفت چرا پاهات انقد ورم کرده ؟ تاری دید اینا ک نداری؟ گفتم چرا دارم
سری یه کاغذ امضا کرد زنگ زد پدر شوهرم (تو روستاییم ) ک اب دستته بزار زمین اینو ببرین بیمارستان
دیگه بدو بدو رفتم خونه فوری ی دوش گرفتم رفتیم بیمارستان
اونجام فشارمو گرفتن ۱۴ بود
فرستادن سونو وزن بچه یکم بالا بود
دیگه دکترم گفت یه شب محض اطمینان بستریت میکنم
شب بود منم تو اتاق تنها یه سوندم بهم بسته بودن خیلی بی قرار بودم میگفتم صب بشه فرار کنم (سوند برای یه سرم ضد تشنج بود چون بهم داروی سولفات زده بودن فشارمو کنترل کنه ک اونم عوارضش تشنجه )
صب شد منم خوب بودم همین که دکترم اومد بالا سرم مرخصم کنه اقا چشمتون روز بد نبینه باز فشارم رفت بالا سرگیجه تاری دید افت ضربان فشارمو گرفتن ۱۷ بود
دکترم گفت زنگ بزن شوهرت بیاد امضا کنه میبریمت سزارین فشارت بالاعه با قرصم نمیاد پایین برا بچه و خودت ضرر داره ...
شوهرم با بدبختی اومد امضا کرد طفلک (سرطان خون داره )
دیگه بردن اتاق عمل منم ک خیلییییی استرس داشتم بیش از حد فقط میلرزیدم نگو تا اینجا روزای خوبم بوده سختیا بعد اینه ....
ادامه تایپیک بعد
مامان دلوین کوچولو مامان دلوین کوچولو ۹ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان زردآلو مامان زردآلو ۷ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت نه:
راستی سوند منو بعد بی حسی زدن و من اصلا اصلا هیچی متوجه نشدم خیلی خوب بود بعد از اینکه بخیه زدن دکترم اومد ماساژ رحمی داد من خیلی قبلا بهش گفته بودم از ماساژ رحمی میترسم واسه همین دکتر حسابی ماساژ رحمی رو انجام داد که بعدا لازم نشه انجام بدم باز
منو بردن ریکاوری اونجا اولش خیلی خوب بودم ولی به شدت تشنه بودم یکی دوباری پرستار یه قلوپ کوچولو اب بهم داد و دفعه اخری زد تو گلوم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم بعد چند دقیقه ای فاطمه کوچولوی مامانو اوردن و شروع کردن به شیر دادن بهش وای خیلی عجیب بود از وجود خودم داشت غذا میخورد🥹فاطمه رو که بردن لرزای منم شروع شد وای تموم بدنم میلرزید خیلی بد بود جونم به لب رسید من نمیدونستم بعد زایمان اینجور لرزی به جون ادم می افته شاید یکساعتی همینجوری لرزیدم و دو بار دیگه واسه ماساژ رحمی اومدن دفعه اخر خیلی دردم گرفت و تا یک هفته بعدش هر کی میومد سمتم میترسیدم ماساژ رحمی بده واقعا برام کابوس بود بهتر که شدم منو بردن بخش تو راه بخش که تو اسانسور بودم خواهرمو دیدم که داشت میرفت بخش دخترمو ببینه کلی حس خوبی بود دیدنش یادمه همون لحظه یه عکس ازم گرفت الان که نگاه میکنم عین زردچوبه شده بود رنگم و لبام سفید سفید شده بود😅تو بخش اومدن همانا شروع دردام همانا یه سه چهار ساعتی درد داشتم و حالم خوب نبود هرچی هم مسکن میزدن تاثیری نداشت🥲
مامان علیسان و آیلا مامان علیسان و آیلا ۱۱ ماهگی
میگم مامانا شما ماما یا پرستاری که موقع زایمان باهاتون بد رفتاری کرده رو می‌بخشین ؟
من نمیبخشمش چون سزارین قبلی بودم و هشت روز زودتر از تاریخ عملم درد زایمان طبیعی گرفتم رفتم زایشگاه بیمارستان ظهر ساعت دو بود
یه ماما جوون و به شدت بد اخلاق اونجا بود
اول که به دکتر خودم زنگ زد جواب نداد شروع کرد به زنگ زدن دکترای دیگه آنکال و ...هیچ کدوم گفتن نمیان من یا درد زایمان طبیعی گریه میکردم و داد میزدم با التماس به دکتر خودم زنگ بزن
بعدش کجا دیدین برا سزارین معاینه کنن اومد به زور با ناخن کاشت معاینه ام کرد
زمستون بود من میلرزیدم از سرما هرچقدر میگفتم برام یه شلوار بیار گوش نمی‌کرد رو تخت یه بالشت نازک میگفت به پشت دراز بکش دستگاه ضربان قلب بهم وصل کرده بود و من هر دو دقیقه درد و انقباض می‌گرفتم میدونید آدم نمیتونه به پشت دراز بکشه اونم زیر سرم پایین بود چقدر اذیت بودم همش می‌گفت سرتو بالا نیار آخرش دختر عمه ام خدا خیرش بده اومد رفت برام پتو و بالشت آورد خیلی حالم بهتر شد تا وقتی دکترم اومد و منو بردن اتاق عمل
من تو موقعیت خیلی بد و وحشتناکی بودم اون این رفتارو باهام میکرد😞
فاطمه فاطمه قصد بارداری
این روزا رو هیچ وقت یادم نمیره ...

هیچ وقت برای زایمان آمادگی نداشتم اونروزا .. فقط شب به فکر ناهار فردا بودم تنعا دغدغم همین بود که فردا چی بپزم و بعدش شوهرم که رفت سرکار برم خونه مامانم ...آخه هنوز ۳۷هفتع بودم و دوروز قبلش رفته بودم پیش دکترم گفته بود یک سانتی هنوز چیزی نیست و جا داری تا به دنیا اومدنش ...
خوابیدم و صبح با خیس شدن از خواب پریدم و با همون موهای خراب و لباسای معمولی رفتم بیمارستان .. فهمیدم کیسه آبم پاره شده رفتم بیمارستان و دکترمو دیدم گف عزیزم طبیعی هستی من میرم نیم ساعت قبل از اینکه به دنیا بیاد میام پیشت تا ده سانت نشدی من نیستم .. با کلی استرس رفتم و پذیرش شدم .. رفتم مامانای ک طبیعی زایمان میکردن جیغ میکشیدن وحشتناکککک. خیلی ترسیده بودم و منم کم کم دردام شروع شده بود و تا سه سانت رفتم تا اینکه نوار قلب گرفتن و گفتن سزارین اورژانسی هستی رفتم اتاق عمل ترسیده بودم و ی حس عجیبی داشتم .. اشکام میریخت ... بچم به دنیا اومد و از بیمارستان ک مرخص شدم گفتع بودن باید پیش متخصص ببری بچع رو .. بردم تا اینکه فهمیدم زردی زیاد داره .. واسه زردی آیهان ده میلیون خرج کردیم .. تا چهل روزگی زیر دستگاه بود و من با شکم پاره و بخیه شده نگران بچم بودم ... شیرخودمو بهش میدادم بچم با وزن سه کیلو به دنیا اومد و بیست روزه شده بود بردیمش ۳۱۰۰بود و دکتر گفت باید فقط شیرخشک بدی .. من مونده بودم برای زردی زیادش غصه بخورم یا اینکه وزن کم کرده و توی بیست روز صد گرم بیشتر شده غصه بخورم ... خلاصه روزای سختی بود برام خیلی غصه خوردم .. همش گذشت همش ... اما خیلی غصه میخوردم...🥺
مامان دخترم👧🏻🩷 مامان دخترم👧🏻🩷 ۵ ماهگی
تجربه زایمان۲


ماما اومد بیدارم کرد گفت بیدار شو دکتر اومده معاینت کنه دکتر اومد معاینم کرد گفت نه دهانه رحمش خوب پیشرفت کنه سرم وصل کنین واااای یه حال بدی شدم دوباره اومدن وصل کردن سرمم دردام دوباره شروع شد ماما اومد گفت بلند شو به یکی از همراهات زنگ بزن بیاد کمک کنه ورزش کنی زنگ زدم آبجیم اومد ورزش کردم تو وان آب گرم رفتم دهانه رحمم شد ده سانت دیگه اوج دردام بود انقد معاینم کرده بودن دوس داشتم فرار کنم از اونجا میگفتم خدایا یعنی میتونم دوباره بیرون از اینجا رو ببینم شیفت یه مامای دیگه شد خییییلی مهربون بود اومد معاینم کرد یکم شکممو فشار داد دیدم سریع رفت پیش دکتر گفت دکتر باید ببریمش اتاق عمل بچه تو کانال زایمان گیر کرده ساعت۱:۳۰ظهر بود که سوار ویلچرم کردن سریع بردنم اتاق عمل سون وصل کردن بهم بی حسی از کمرم زدن و شروع کردن ساعت۱:۴۵دقیقه بود که دخترم بدنیا اومد ولی سیاه سیاه بود اصلا صداش درنمیومد انقد زدن پشتش که نفسش برگشت تو اتاق عمل انقد گریه کرده بودم بعد اینکه حال دخترم خوب شد آوردنش چسبوندن به صورتم اونجا فهمیدم که اینهمه اذیت شدن داشت
ولی چون کانال زایمان گیر کرده بود چهار روز ان آی سی یو بستری شد بعد اونم دادنش بخش نورادان یه هفتم اونجا بود از روزی که زایمان کردم اصلا استراحت نکردم ۲۴ساعته بیمارستان بودم خودمم اصلا حالم خوب نبود سرد درد و گردن درد شدید داشتم حالت تهوع داشتم هیچیییییی نمیتونستم بخورم همش میرفتم اورژانس بهم سرم میزدن

ولی ارزششو داشت انشاالله خدا دامن همه اونایی که بچه میخوان سبز کنه😍😍😍


من چون خودم تنبلی تخمدان داشتم بکم دیر باردار شدم


حالام دختر گلیم صحیح و سالم بغلمه🥹👧🏻🩷
مامان زردآلو مامان زردآلو ۷ ماهگی
مامان پناه مامان پناه ۵ ماهگی
سلام خانما دارم دیوونه میشم سکته میکنم جند روز پیش دخترم یکم تب داشت یه چند باری هم اسهال شد یه روز اینطوری بود فرداش حالش کاملا خوب شدشب چند باری پاشدم شیر دادم بهش حالش خوب بود بعد به بدنش دست زدم و دستاش یخ بود پتو کشیدم روش بازم یخ بود بعد دوباره شیر دادم بهش بغلش کردم یهو لرزش داشت لرزشش اونطوری نبود که بدنش بپره لرز معمولی بعد تبشو‌گرفتم تبش رفت بالا اوردیم بیمارستان آزمایش داد گفتن عفونت ادرار داره باید بستری بشه بعد بردنش بخش شلوار تنش نبود حالشم خیلیی‌خوب بود بغل همسرم بود هی میبرد جلوی پنجره دوباره گریه کرد بهش شیر دادم دست و پاش یخ شد گریه کرد کبود شد دست و پاش،دکتر گفت احتمالا تشنجه بعد گفتن باید دکتر مغز و اعصاب ببینه دکتر مغز و اعصاب صبح اومد چکش کرد گفتش تشنج نبود نوار مغزم نمیخاد ولی اگه یبار دیگ تکرار شد فیلم بگیر دوباره رفتن باهمدیگه به نتیجه رسیدن که مایع نخاع بگیرن که ببینن تشنج بوده یا نه اخه بچم پنج ماهشه😔😔چجوری تحمل کنه میگم ببرم یه فوق تخصص؟؟حالم خیلی بده