دو هفته‌ست که از شیر گرفتمش…
و هر روز که می‌گذره، دلم بیشتر برا اون لحظه‌هایی که فقط من و اون بودیم تنگ می‌شه.
لحظه‌هایی که دستای کوچیکش دورم بود، صدای نفس‌هاش کنار قلبم، و اون نگاهِ مطمئنش که انگار می‌گفت «مامان، اینجا امنه».

حالا که تموم شده، گریه می‌کنه، بغلم می‌کنه و دستاشو محکم به من می‌چسبونه. دلم می‌خواد زمان وایسه و دوباره اون لحظه‌های آرام و شیرین رو داشته باشم.
اما می‌دونم، این فقط یه فصل بود و ما همچنان با همیم، فقط شکل عشق‌مون عوض شده…
هر بغلی که بهم می‌کنه، هر گریه‌ای که می‌ریزه، یادم میاره که عشق واقعی، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه 💫یه جایی از مسیر مادری، باید دل بکَنی از شیر دادن…
نه چون دیگه نمی‌خوایش،
نه چون خسته‌ای،
فقط چون وقتشه که بزرگ‌تر بشی، هم تو، هم اون کوچولوی دلبندت.

چند شبه بغلش می‌کنم، گریه می‌کنه،
دستاشو می‌ذاره روی قلبم، دلم می‌لرزه…
دلم براش خونه، برا اون لحظه‌های آرومی که فقط من و اون بودیم.

می‌دونم تموم شده،
ولی این عشق، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه —
فقط شکلش عوض می‌شه 💫

تصویر
۱۲ پاسخ

اشکم دراومد چجوری میخوام از شیر بگیرمش تا چند روز بعد دو سالش میشه اما دلم نمیاد شیر ندم بهش

چقد گریه کردم با این متن عزیزم😔😔😔😭😭😭😥پسرمنم خیلی وابسته س .من خیلی ذوق میکنم میاد شیرمیخوره حالا چطور ازشیربگیرم ای خداااا حالم گرفته میشه شبا باشیرمیخابه 😢😢

من سومین شبیه که این حال و دارم
تدریجی گرفتم ازش شیر رو ولی چون بلد نیست بدون شیر بخوابه اذیت میشه
دلم خیلی براش میسوزه ...

بامتنت اشکم دراومد😭،چطورمیتونم منم ۲ماه دیگه ازشیربگیرمش وقتی ک دخترم باذوق میاد سمتش میخوره وبعدم میخوابه 🥺

😭😭😭💔💔

بخاطر همین چیزاس دلم نمیخاد زود از شیربگیرمش

این دوران واقعان از لحاظ روحی سخته

اگه بدونی دختر من چیکار میکرد بغلم نمیومد میرفت یه گوشه کز میکرد اسهال میشد میرفت پتو بالشتشو بجا من بغل میکرد

ای بابا ...منو منصرف نکن از شیرگرفتن 🥲 تا دامادیش شیر میدم بعد واگذارمیکنم ب زنش😅

منم ۱۸ ماهگی جدا کردم

چیه این مادر بودن🥺🥲

حساس نشو همه بچه ها همینن

سوال های مرتبط

مامان فسقلی جون🧒💜 مامان فسقلی جون🧒💜 ۲ سالگی
سلام مامانا... میشه یه راهی جلو پام بذارین. من واقعا دیگه کم آوردم! طول روز که این وروجک شیطونی میکنه و من یه دقیقه هم استراحت ندارم. شبا تا ۱۱ونیم اینا کارشه تا خواب بره. منم بعد اون تا ۱ دارم کارامو میکنم و بعد تا خواب برم ۱ونیم ۲ میشه. و دقیقا از همون ۲،۲ونیم نق زدناش تو خواب بیدار میشه و من این مسیر اتاق خودمون و اتاق خودش رو دارم رژه میرم. نمیتونمم سرجای اون کنارش بخوابم خوابم‌نمیبره. شوهرمم طفلک از بس طول روز بیرون خسته میشه خوااااب خوابه مگر اینکه بچه خیلی گریه کنه نمیتونه دست کمکم باشه. البته همون نیم ساعتسم که بچه نق نمیزنه اون خروپف میکنه!
بچم فقط طلب آب میکنه، هرچی کنارش دراز بکشم و پیش پیش کنم فایده نداره. اخرشب تو خواب شیر نمیخوره، در حال گریه هم چون دل بیدار شده شیر نمیخوره و باید با اب ارومش کنم. از اونورم اب زیاد میخوره که خیس میکنه خودشو. پریشب دوبار نصف شب مجبور شدم کل لباساشو عوض کنم. واقعا نه که رد بدم، توانی برام نمونده. راهکاری بهم بدین چیکار کنم با این داستان...