هر روز که آرادو می‌برم پارک، انگار دارم میرم یه مأموریت خاص😅
از لحظه‌ای که پامونو میزاریم شروع می‌کنه به دویدن دنبال گربه‌ها 🐈
بعدم هر برگو سنگ و... رو باید با دقت علمی بررسی کنه 🤌
به هر آدمی هم که می‌رسه، لبخند می‌زنه و میره سر صحبت باز می‌کنه 😄

انقدر خسته میشم که تو دلم میگم والا از سگ کمترم اگه فردا بازم بیارمش پارک 😩🪰
ولی باز وقتی اون خنده‌ی شیرینشو می‌بینم، دلم ضعف میره و باز فرداش لباسشو می‌پوشونم و میریم 😅
امروزم از همون روزای خسته‌کننده و شیرین بود 🥲
آخرش با زور بغل آوردمش خونه😭
ولی ته دلم میدونم یه روزی دلم برای همین روزا، برای همین پاهای کوچولوش که با ذوق میدوه تنگ میشه🥲🫶🪽

حالا خوشبختیه کوچکم آینه که پارک دقیقاً روبه‌روی خونمه 😌

هر روز یکی از سر مهربونی یه چیزی دستش میده، بیشتر وقتا شکلات 🍬
کاش قبلش ازم بپرسن 😅
نه که ناراحت بشم، ولی خب عادت میکنه😩
با هزار لبخند و دنگ‌وفنگ از دستش می‌گیرم جاش خوراکیای خودشو میدم 🤭
انقد مهربونن که حتی روم نمیشه چیزی بگم 💔🥲

تصویر
۴ پاسخ

ای جووونم واقها افرین بهت ک براش زمان میزاری 🥹💕

خداروشکر پارک نزدیکه ما پارک خیلی دوره مجبورم یه روز در میون ببرم حتی اتوبوس سخت گیر میاد

وای عزیزم چقدر خوب که پارک نزدیک خونتونه من ارزوم اینه پارک نزدیک باشه ببرم ولی متاسفانه تا الان کلا دوبار بردم

هستی جون خواهرت چیکار کرد عزیزم

سوال های مرتبط

مامان حسین مامان حسین ۲ سالگی
دو هفته‌ست که از شیر گرفتمش…
و هر روز که می‌گذره، دلم بیشتر برا اون لحظه‌هایی که فقط من و اون بودیم تنگ می‌شه.
لحظه‌هایی که دستای کوچیکش دورم بود، صدای نفس‌هاش کنار قلبم، و اون نگاهِ مطمئنش که انگار می‌گفت «مامان، اینجا امنه».

حالا که تموم شده، گریه می‌کنه، بغلم می‌کنه و دستاشو محکم به من می‌چسبونه. دلم می‌خواد زمان وایسه و دوباره اون لحظه‌های آرام و شیرین رو داشته باشم.
اما می‌دونم، این فقط یه فصل بود و ما همچنان با همیم، فقط شکل عشق‌مون عوض شده…
هر بغلی که بهم می‌کنه، هر گریه‌ای که می‌ریزه، یادم میاره که عشق واقعی، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه 💫یه جایی از مسیر مادری، باید دل بکَنی از شیر دادن…
نه چون دیگه نمی‌خوایش،
نه چون خسته‌ای،
فقط چون وقتشه که بزرگ‌تر بشی، هم تو، هم اون کوچولوی دلبندت.

چند شبه بغلش می‌کنم، گریه می‌کنه،
دستاشو می‌ذاره روی قلبم، دلم می‌لرزه…
دلم براش خونه، برا اون لحظه‌های آرومی که فقط من و اون بودیم.

می‌دونم تموم شده،
ولی این عشق، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه —
فقط شکلش عوض می‌شه 💫
مامان پارسا جانم👶🏻 مامان پارسا جانم👶🏻 ۲ سالگی
احساس میکنم هیچ مادری مثل من از شیر گرفتن براش آنقدر سخت نبوده🥺❤️‍🩹
هربار میبینم یکی داره بچش رو از شیر میگیره کلی خوشحاله
ولی من حس افسردگی دارم وقتی به این فکر میکنم که می‌خوام از شیر بگیرمش ،میخوام بگیرمش ولی هی امروز فردا میکنم ،در حال حاضر بزرگترین دغدغه ام همینه🥺
فکر کنم از تایپکای قبلم هم مشخص باشه چند باری میخواستم اقدام کنم و دیگه شیر ندم ولی نمیتونم انگار بغض و غصه خفم میکنه😭با خودم فکر میکنم از حس مادرانه ام کم میشه🥺احساس میکنم بهش ظلم میکنم ،حس اینو دارم که خودم دارم غذاش رو ازش میگیرم😭💔 احساس میکنم بعداً برای مظلومیتش موقع شیر خوردن و خوابیدن زیر سینه دلم خیلیییی تنگ میشه🥲😭😭 برای درخواست شیر و شیر گفتنش دلم تنگ میشه😭😭پارسای من وابسته به سینه است حتی شاید شیر نیاد ولی دوست داره الکی دهنش باشه 🥲
من خیلی شیر ندارم ینی بچم بیچاره نیم ساعت الکی دهنشه بعد به اندازه ۱۰ ثانیه اینا شیر میاد بعدشم تموم، برای همین حس میکنم موقعی که از شیر بگیرمش یکی دو روز بعد که سینه ام پر شیر بشه بعدش عذاب وجدان خفم می‌کنه از این که شیر هست و نمیتونم بهش بدم😭😭😭😭

درسته این پروسه رو همه طی میکنن ، می‌دونم فقط من نیستم که بچم رو از شیر میگیرم ولی انگار متوجه اش نمیشم ، با این که خودم می‌دونم به هر حال راهی هست که بالاخره باید طی بشه ولی دلم نمیاد اصلا🥺نمی‌دونم چیکار کنم🥺💔



(البته اینم بگم شیرم خیلیییی کمه و وزن خودمم خیلی اومده پایین🥲)