۱۵ پاسخ

بدترین نوع ویار رو داری منم همینطور بودم ولی به روش نیار اصلا بنظرم نباید بدونه همش بهانه های دیگه بیار

بنظر من نسبت به شناختی که از همسرت داری ببین ظرفیت شنیدن اینو داره این شرایط گذراس و از هفته ۱۲به بعد بهتر میشی چون خودمم مثل تو بودم وقتی میاد خونه بگو حالم خوب نیست دست بهم می‌زنی حالم بدتر میشه بگو انقدر حالم بد ظرفیت حتی محبت دیدن ندارم فقط دوست دارم دراز بکشم

من سر پسرم دقیقا همین بودم نگران نباش بچه که زنده بشه همه اینا می‌ره و بر عکس اینقدر حالت بهتر میشه .من تا ۱۶ هفتگی فقط پشتم به شوهرم بود ولی به زبون نیار چون مردا درکی از این احوالات ندارن .وای من همسرم سیگار هم میکشید نابود میشدم ولی تحمل کردم .نگران نباش تا آخر اینجوری نیستی دو سه هفته دیگه خوب میشی

اره عزیزم من زمان دخترم به مایع دسشویی ویار داشتم الانم سر پسرم به شوهرم ویار دارم وقتی دوره ازم خیلی خوبیم خونه میاد نگاهشم نمیکنم همشم عق میزنم

عزیزم خیلیا رو دیدم که اینجوری بودن
طبیعیه

الهی بگردم دست خودت که نیس مامان منم خواهرمو باردار بود همینجوری شده بود از بابام بدش اومده بودهمش میگف بومیده

بهش نگو ک کل روز حالت خوبه بگو کلا همینطورم تو طول روز اگه بفهمه ناراحت میشه و رابطه سه ماه اول نداشته باش دیگه

سلام عزیزم منم یکی از دوستام همینجوره نه خیالت راحت خودش بچه میخواسته چرا ازت زده بشه تا ۴ماهگی خوب میشی من از همچی بدم میاد جز شوهرم حتی توخونم نمیرم نمیتونم کار کنم ن غذا بپزم خودش فهمیده دست خود آدم ک نیس انشاالله توهم زود خوب میشی

بله من هستم هم بوی شوهر هم دخترم🥲😂

اره بعضیاویاردارن به بوی همسرشون دست شمانیست ک

منم سه ماه اول اینجوری بودم ولی درست میشه نگران نباش برعکس الان همش میخوام پیش شوهرم باشم😂

من داشتم 😂همش میگفتم بو گند میدی بدبخت هروز تو حمام بود

بله منم از بوی شوهرم حتی نفساش حالم بد میشه😂😂😂ولی بهش گفتم بوی بدنت حالمو بد میکنه بنده خدا سعی میکنه مراعات کنه چون میدونه طبیعی و دست خودم نیست شما هم حتما ب همسرت بگو شک نکن رعایت میکنه

عزیزم باهاش درمیون بزار بگو طبیعیه بلاخره اونم باید درک کنه

عزیزم نگران نباش طبیعیعه هفته ۱۲ رو تموم کنی کم کم کم میشه

سوال های مرتبط

مامان جوجو🐣 مامان جوجو🐣 هفته سی‌ام بارداری
واقعا دیگه خسته شدم از اینکه شوهرم درکم نمی‌کنه، چهار ماه اصلاً درست و حسابی غذا نخوردم نمی‌تونم بخورم، بوی غذا بوی همه چی بهم بده وقتی هم که می‌خوام غذا درست کنم دو سه تا ماسک می‌زنم غذا درست می‌کنم اونم همش فشارم میفته چشام سیاهی کم خونم هستم دیروزم دکتر واسم آزمایش نوشته میگه خطر داره مادر شوهرم که یکی از دختراش سه ساله با رفیقاش رفتن تهران یکیشونم که فرستاده دانشگاه الانم من باردارم و رحمم خیلی پایین دکتر گفته دیگه زنگ نمی‌زنه به دخترش بگه که کسی کمک دستم نیست بیا انتظار داره من همش برم کاراشو انجام بدم غذا هم که درست می‌کنم با بدبختی وهرم نصف بیشترشو می‌بره به خونه باباش میده هیچی نمی‌ذاره فقط سهم خودشو می‌ذاره اونم واسه یه وعده دیگه نمیگه زنم اذیت شده یه کمشو بزارم واسه شامم یا واسه ناهارم نمی‌تونه غذا درست کنه خیلی اذیتم می‌کنن وقتی هم میرم خونه بابام حداقل اونجا یکم استراحت کنم همش مادر شوهرم زنگ می‌زنه تو همش میره اونجا واسه چی بمون بچه‌تم به دنیا بیاد بعد بیا
مامان میوه ی دلم🍒🤰 مامان میوه ی دلم🍒🤰 هفته سیزدهم بارداری
ادامه ی تاپیک 🌸✨️


یه روز رفته بودیم بیرون تو طبیعت،دلم هنوز گرفته بود..‌.آسمون یه حالتی بود که نگم به خودم که اومدم دیدم خیلی وقته خیره به آسمون موندم
چشام پر شد اشکام ریخت...شرمنده بودم بخاطر گلایه هام
به خدا گفتم ؛خدا جونم من شرمندتم هر ماه میگفتم توکل به تو ولی ته قلبم نگران بودم ولی بعد این دیگه نمیگم...گفتم خدایا چیز ساده که نیست قراره یه بنده رو خلق کنی باید حکمت و مصلحتتم باشه میدونم هر ماه به زور ازت خواستم ولی دیگه نمیخوام دیگه بچه نمیخوام به خدا گفتم علاقه به بچه رو فدای بزرگیت میکنم هر وقت خودت خواستی بده و امیدوارم تا ذوقشو داری بدی...به خدا گفتم به خودت قسم دیگه بچه رو از فکر و زندگیم پاک کردم هر موقع لیاقت داشتم بده بغلم...
احساس سبکی کردم...راحت شدم آروم شدم
مهر ماه که آمپول اینا جواب نداد قرار شد آبان برم روز سوم پریود که با همسرم بحثم شد و نرفتم..‌یعنی اون ماه هیچ کاری نکردم
بعد اینکه با خدا حرف زدم دلم که آروم شد رفتیم خونه.
دو سه روز بعد به خواب عجیب دیدم(تو تاپیک هام هست توصیه‌ میکنم یه سر بهشون بزنید)
بیدار که شدم گریه کردم ته دلم روشن شد و انگار دوباره به دنیا اومدم
روزها گذشت و گذشت و من منتظر پریود بودم
یه روز دو روز سه روز پنج روز هفت روز....دیدم پریود نشدم
اصلااا هم فکر نمیکردم خبری باشه چون هم رابطه هام سرسری بود هم بخاطر شرایطم فکرشم نمیکردم
۱۱ روز از تاخیرم گذشت دلم لرزون لرزون تست برداشتم که بزنم
۲۷ آذر بود و داشت اذان ظهر میگفت...تست رو زدم گذاشتم زمین نگاه نکردم چی میشه رفتم حیاط سرمو دوباره به آسمون دوختم
به خدا گفتم قرارمون یادمه چه بدی چه نده هیییچ فرقی نداره
نگرانم نباش بخدا ناراحت نمیشم