سوال های مرتبط

مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۶#
دیگه کم کم بخیه زدنم تموم شد و پرستارا جمع شدن منو از روی تخت عمل گذاشتن روی تخت دیگه چیزی حس نکردم چون کلا بی حس بودم بعد بردن ریکاوری پسرمم پیشم نیاوردن اون بردن یه سمت ریکاوری من یه سمت دیگه واقعا روز شلوغی بود ولی سزارین فقط دوتا بود یکیش من بودم بقیه عمل های دیگه داشتن بخش ها پر شده بود واتاقا جا نداشتن که من و ببرن خلاصه من همش میلرزیدم و سردم شده بود سرم زدن و دارو زدن توی سرم پتو کشیدم روی خودم منتظر بودم تا ببرن بخش شیفت پرستارا عوض شد و دیدم صدای گریه میاد گفتم پسرمنه گریه می‌کنه گفت اگه پتو ابیه آره گفتم آره همونه چرا گریه می‌کنه میشه بیاریش پیشم گفت عزیزم الان میرین بخش نیاورد پسرمو طفلی همش گریه میکرد و من دلم براش ریش میشد تا از بخش اومدن و منو پسرم بردن دم در اتاق عمل پسرم همش گریه میکرد منو پرستارا بلند کردن گذاشتن یه تخت دیگه یکم دردم اومد چون بی‌حسی کم شده بود بعد پرستاره میگه پسرت فهمیده مامانش جابه جا میکنیم گریه می‌کنه یهو به پسرم نگاه کردم دیدم تمام بدنش سیاه کبود شده بود پرستارا هم گفتن وای چرا سیاه شده این بچه مشکل داره ما قبول نمی‌کنیم ببریم بخش ببرین بخش نوزادان منو میگی اصلا نفهمیدم چی میگه فقط نگاه میکردم خودمم داشتم میلرزیدم و نمی‌تونستم حرف بزنم
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۹ ماهگی
ادامه تحربه سزارین:

دوتا خانم اومدن و یه تخت آوردن کنارم و با یه چیزی که مث تخت بود منو روش گذاشتن و سُر خوردم رو تخت کناری برام پوشک گذاشتن و.. بعد منو بردن ریکاوری
خیلی سردم بود و دندونام از شدت سرما بهم میخورد از پرستار خواستم یه دارویی بهم بزنه یا بهم پتو بده ولی نداد و گفت تو اتاق عمل مخدر زیادی بهت زدن و الان نمیتونیم بازم بهت دارو بدیم
تا روشن شدنه هوا میلرزیدم ساعت 7شیفت پرستارا عوض شد پرستار جدیده اومد چکم کنه دوباره گفتم بنده خدا دوتا پتو آورد و دارو تو سرمم زد و آروم شدم
(از همون موقع دندونام فاصله گرفتن ، لق شدن و درد میکنن منی که کل عمرم یکبار دندون درد نشدم الان دائم فک و دندونام درد دارن اینقد که به هم خوردن و لرزیدم)
از 5ربع تا 8 تو ریکاوری بودم و پرستار بچمو آورد که شیر بدم نمیدونم شیر داشتم یا نه تو حاملگیم که چیزی نبود احتمالا یکم آغوز بوده
تماس گرفتن که ببرنم بخش
پسرمم چسبیده بود به سینه م و ول نمیکرد آخر به زور جداش کردن و بردن
منم بردن تو بخش و به کمک همسرم و پرستار رو تخت بخش گذاشتنم و پوشک و.. عوض کردن و روم ملافه تمیز کشیدن و گفتن هروقت احساس درد کردی این دکمه (پمپ درد)فشار بده
مامان برسام مامان برسام ۹ ماهگی
پارت ۱۲ساعت شد ۸ و من همچنان داخل بخش سرم بی نهایت گیج میرفت و چشام سیاهی .ولی دلم میخواست هرچه زودتر برم بخش ب خدمه گفتم بیاد کمکم ک دوباره برم دستشویی نمیدونم داخل دستشویی یا دم در افتادم رو زمین و فقط صداهای مبهم میومد ک مریض نمیدونم چی شد بیاین چند نفر روزمین منو گذاشتن سریع دستگاه آورد و گفتن فشار رو ۶ ودیگ هیچی نفهمیدم ساعت ۱۱بود چشامو ب زور باز میکردم انگار گوشم رفته بود تو آب حالت منگ بودم ماما صداش میومد ک خوبی من گفتم کو بچه ام چشامو بار کردم دست یه پرستار داشت با سرنگ یه چی بهش میداد گفتم چیکار شده گفتم نمیدونم چی میدیم ک قندش نیوفته گفتم بیارین خودم شیر بدم ولی گفتن نمیشه الان همراهام نگران شده بودن صدای جروبحثشون میومد ک چرا مریضمونو نمیارین بخش چیکار کردین و...سرپرست اومد گفت همراهیات دلنگران شدن میتونی بلند شی گفتم نه اصلا سرم گیج میخوره بهمون برانکا منو بردن بخش ولی همچنان حالت تهوع داشتم اومدن چند باری ب بچه نمیدونم چی چی دادن وساعت ۳ گفتم سینه ات رو بده تا خورد بالا آورد اولش گفتم شاید عادی ولی ساعت۵
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۴#
بعد با ذوق و شوق تمام رفتیم سمت بیمارستان امام حسین ، ویزیت گرفتیم برای معاینه رفتم پیش ماما نامه سزارین رو دید فرم پر کردم گفت برو پایین پذیرش دیگه اومدم پایین همسرم کارای پذیرش انجام داد منم شست و امضا کردم و یک ساعت طول کشید تا پذیرش شدم یه دستبند داد به دستم و گفت برو کیف بخر و برو لباس هارو بپوش منتظر باش من و مامانم رفتیم پایین من لباس هام رو با لباسهای بیمارستان عوض کردم و منتظر بودم تا بیان و سوند و انژوکت بزنن بهم و ببرن اتاق عمل خیلی اونجا منتظر بودم تا ساعت ۱۱فکر کنم منتظر بودم بالاخره سوند زدن و انژوکت خدایش پرستاره دستش سبک بود و اصلا برای سونداذیت نشدم بالاخره منو بردن سوار بیلچر شدم و رفتم اتاق عمل بیمارستان شلوغ بود ولی سزارین فقط من بودم و یه خانم دیگه که دوقلو داشت رفتم تو یه اتاق عمل که خیلی کثیف بود و زمینش پر خون بود سریع پرستارا تخت مرتب کردن و من گفتن دراز بکش روی تخت منم با سختی روی تخت دراز کشیدم اونا یه دستگاهی چسب زدن به پاهام که پاهام کم کم داغ میشد بعد بهم گفت کمرتو خم کن از پشت یه پرستار دیگه محکم سرمو گرفته بود که تکون نخورم منم گفتم بزن بی حسی تو تکون نمی‌خورم دیگه حس کردم یه سوزن رفت توی مهره های کمرم و تزریق کم کم دارو رو حس کردم بعد آروم منو خوابوندن روی تخت کم کم دیدم پرده کشیدن و سرم وصل کردن و بتادین میزدن به شکمم و منم دیگه بی حس شدم دکتر اومد احوالپرسی کردیم و مشغول شدن هم اینکه بچه رو کشیدن یه حس سنگینی روی قفسه سینم اومد و اشکام سرازیر شدند تا بچه رو کشیدن پسرم روی پرستار جیش کرد😂اونا هم صداشون در اومده بود
مامان فندق مامان فندق ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت دو
اینقدر یادمه سر و صدا کردم تا اومدن بالا سرم چک کردن معاینه کردن و دکتر پیج کردن یه موقع دیدم دکتر بدو میاد پرستار سریع میاد ماما میاد تو پنج دقیقه لباسمو عوض کردن سوند وصل کردن جا به جام کردن و بردن اتاق عمل به دکتر گفتم منو بیهوش کن من میترسم گفت خانوم ضربان قلب بچه بالاست ممکنه خفه بشه بیهوش نمیشه بردنم داخل اتاق و بی حسی از کمر زدن که البته دردش قابل تحمل بود تا اینجا ماجرا من هنوز درد زایمان یا انقباض نداشتم دراز کشوندن منو تیغ و که کشید فهمیدم داد زدم گفت خانوم چیه درد داره یا فقط حس می‌کنی گفتم نه درد داره اما این وسط اینقدر لرز بدنم زیاد بود که خط برش اول و حتی کج زدن بعدش دیدن نمیشه خیلی میلرزم بیهوش کردنم نمیدونم چقدر گذشته بود چشم باز کردم منتظر بودم پسرمو ببینم گفتن بردن بچه رو دارن بخیه میزنن باز خوابیدم تو ریکاوری بیدار شدم هی میگفتم پسرمو بیارین ببینم میگفتن تنفسش مشکل داره نمیشه از دور میدیم پتوشو اما نمیاوردنش جلو هی سرمو بلند میکردم صحبت میکردم پرستار اومد بهم گفت اینقدر سرتو بلند نکن تو یه سردردی بشی که حد ندارد میگفتم خب بزارین ببینم بچمو میگفتن نمیشه هیچی دیگه منو بردن بخش و بچه رو بردن ان آی سیو بعد عمل شیاف می‌زارن که تقریبا دردی نداری پاها تا پنج شیش ساعت حس نداره بعدم که حسش میاد باید از تخت بیای پایین و راه بری که بعد ماساژ رحمی که میدن سخت ترین کاره لعنتی ماساژ رحمی تا حس نداری خوبه بعد که حس بر میگرده نفس آدم بند میاد که به نظرم لازم میشه تحملش کرد چون چاره ای نداری
پسر منم ساعت 8و45دقیقه دنیا اومد که تا سه بعدازظهر نیاوردن ببینمش
این تجربه من از سزارین بود
مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی🤰🏻
پارت7
دیگ منو بردن تو یه اتاق دیگ که ماما بیاد معاینم که خونریزی نداشته باشم دیگ مامانمم اومد کیک و ابمیوه گرفته بود آورده بود یکم خوردم جون گرفتم دیگ بعد نیم ساعت ماما اومد معاینم کرد دید بعلهههه خونریزی داری اینو که گفت کیک و ابمیوه بع دلم زهر شد بخاطر اون قسمتی که دستو میکنن توت😭🤣 دیگ دوباره منو بردن رو تخت زایمان بهم سرم‌ وصل کردن شکممو فشار میدادن دستشو میکردن توم خیلی عذاب کشیدم این قسمتش کلا از حال رفتم انگار فقط یه جسد بودم با چشای باز دیگ توانایی هیچی نداشتم فقط دعا میکردم خونریزیم بند بیاد اینا انقد انگولکم نکنن خلاصه بعد نیم ساعت دوباره منو بردن تو اتاق به مامانم گفتن یه شرط نوار پاش بده مامانم خونریزی منو دید از حال رفت🫠😂 مامانم خون ببینه کلا بیهوش میشه دیگ پرستار گفت دیگ همراه نداری گفتم نه خودم بع یع بدبختی شرطو پام کردم گفت دوباره میام معاینت میکنم اگ دوبارع خونریزیت بند اومده بود می‌فرستمت بخش (یادم رفت بهتون بگمممم موقعی جفتو بیرون کردن ماما گفت باید بخیه بزنم برات یه دونه بیشتر نمیزنم برا اطمینان گفتم باشه یهو دیدم بی حسی نزد میخواست شروع کنه به دوختن گفتم بی حسی نمیزنی گفت نه پوست بی حس نمیشهههه گفتم چطور بچه قبلیم بی حس شدم الان نمیشم گفت یه دونس میزنم تموم میشه گفتم باشه یه دونه بخیه رو زد خیلی بد بود گفتم خدارو شکر تموم شد یهو دیدم نههه تموم نشدع میخواد بعدیم بزنه گفتم مگه نگفتی یه دونه گفت دیگ همین یکیه تموم میشه😐😩)
مامان حلما مامان حلما ۱۶ ماهگی
رفتم داخل کمکم کردن برم روی تخت عمل گفت شونه هات بنداز شل بگیر خم شو من با زدن امپول توی کمرم قلقلکم میگرفت هی تکون میخوردم اونم هی امپول در میورد دوباره میزد تو کمرم من اشکم در اومده بود میگفتم بخدا درد نداره قلقلکم میاد چقدر اون لحظه وحشتناک بود تنها قسمت بد عملم همون امپول بود.. بعد زدن امپول زود کشیدنم بالا دراز کشیدم پاهام داغ شدن دکتر اومد روی شکمم بتادین میکشید من حس میکردم گفتم من هنوز حس میکنم گفتن نه چیزی نیست بعد از چند دقیقه تخت تکونای بدی میخورد من حالم بد شد تپش قلب شدید گرفتم و حالت تهوع و نفس تنگی مجبور شدن بیهوشم کنن وقتی صدای بچمو شنیدم گفتن ببینمش اوردنش من فقط مژه هاشو دیدم گفتم قربونت برم مامانی و بیهوش شدم دیگه هیچی نفهمیدم حتی صدای گریه های بچه رو نمیشنیدم.. بعد از تموم شدن عملم قبل اینکه ببرنم ریکاوری من بهوش اومدم و پرسیدم بچم کجاست تعجب کردن که چقدر سرحالی😂ولی من خیلی حالم خوب بود انگار سبک شده بودم بردن ریکاوری با پرستارا چقدر حرف زدم
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۵ ماهگی
#تجربه_زایمان3
بعد یه پسره اومد داخل و منو از این تخت به اون تخت گذاشتن
بردن منو ریکاوری…بغل تخت یه پسره گذاشتن که اونم بینیشو عمل کرده بود
اونم از درد به خودش ناله میکرد که تو اون حین واقعا من سردرد گرفتم از نالش🥴
فقط میگفتم کی میان منو ببرن…بعد پرستار اومد اونجا هم منم ماساژ رحمی داد
نگم از این ماساژ رحمیه که چقددددر بهم حال دادم حس سبک بودن داد بخدا روحم ارضا شد اونلحظه…بعد منو بردن دم در اتاق عمل و شوهرم اومد داخل و از این تخت منو گذاشتن رو اون تخت و بردن منو بیرون فقط چشمام داشت دنبال بابام میگشت که ببینم گذاشتن بیاد داخل یا نه🥺اولش ندیدمش بعد داشتن میبردنم تو اسانسور ک یهو بابام اومد انقدری خوشحال شدم🥲تو اون حالت بی هوشیمم بازم چشمم دنبالش بود…خلاصه منو بردن بخش…پسرمو اوردن گذاشتن رو سینم شیر بخوره🥹یه حسی داشت که نگم🥲این حسه اصلا قابل گفتن نیست اینقدددد که خوبه😍
بعدش اومدن بازم منو ماساژ رحم دادن که اینجا واقعا دردم گرفت🫠خیلی درد کرد
گذشت دو ساعت که بازم اومدن ماساژ رحمی دادن که اینجا دیگه جونم درومد انقد داد زدم…دیدن خون ریزیم زیاده با فاصله دو دقیقه یه پرستار دیگه اومد بازم ماساژ رحمی داد که دیگه من میخواستم از درد بمیرم فقط😑خلاصه گذشت و تایم راه رفتنم رسید
مامان دخمل گلی مامان دخمل گلی ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۲
چند نفر ماما اومدن یکی برام سرم وصل میکرد یکی برام سوند میذاشت که خیلی دردناک بود واسم میتونم بگم دردناکترین قسمتش همین بود!!! بهم گفتن برو رو اون یکی تخت بخواب واسه انتقال!!! ( به همسرم پیام دادم گفتم سریع به همه خبر بده که دارن منو میبرن اتاق عمل 😄)
خلاصه منو بردن اتاق عمل، اونجا خیلی جو خوبی بود کلی باهام حرف زدن شوخی میکردن که من استرسم کم بشه، واسم اسپاینال زدن توی کمرم که سوزشش خیلی کم بود بهم گفتن دراز بکش، دراز کشیدم حس میکردم از بالا به پایین داره گرم میشه بعد یه مدت دیگه پامو حس نمیکردم نمیتونستم تکون بدم
بعد دکتر کشیک که دکتر خودم هم بود اومد و پارچه رو کشیدن جلوم، بهم گفت ما داریم وسایل رو آماده میکنیم تا اعلام آمادگی نکنی کارمون رو شروع نمیکنیم گفتم باشه بعد یه دختره تکنسین اتاق عمل بود اومد دستم رو گرفت باهام حرف میزد شوخی میکرد
دکترم گفت آماده ای؟! گفتم آره! بعد چند ثانیه دیدم صدا دختر نازم که گریه میکرد میاد منم بغضی شده بودم اشک تو چشام جمع شده بود 🙃👼🏻
داشتن در مورد موی بلند دخترم حرف میزدن منم قند تو دلم آب میشد
بعد اومدن گذاشتن رو صورتم کلی قربون صدقه اش رفتم
دیگه بردن لباس بپوشونن
شکم منو هم سریع بخیه زد و تا چیزا رو جمع میکردن دکترم رفته بود
منو انتقال دادن به تخت ریکاوری، خدایی چقدر رفتارشون خوب بود و این باعث آرامشم شده بود
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۸#
دیگه وقت ملاقات رسیده بود و هم اتاقی های من یکیش زایمان سزارین شده بود دوتایی دیگه هم عمل دیگه داشتن منم که بدون بچه بودم اونجا پرستاره اومد گفت بچت سردش شده باید چند ساعت زیر دستگاه باشه تا گرم بشه بدنش بعد میارن برات مادرشوهرم و مامانم اینو که شنیدن یکم آروم شدن و منم به شدت درد داشتم و میلرزیدم همسرم اومد با یه باکس گل پیشم گفت خوبی چرا میلرزی گفتم خوبم ولی درد دارم میگن برا بیحسیه که میلرزم بعد گفت بچه کو مادرشوهرم گفت بردن زیر دستگاه چون تو اتاق عمل سرد بوده بردن یکم بدنش گرم بشه باز میارن همسرم گفت شما اصلا ندیدین بچه رو اونا گفتن نه من گفتم منکه دیدم سالم بود بچم خیلیم گریه میکرد هیچکی محلش نداد کلا سیاه کبود شد بچم ،خندیدم گفتم روی بینیشم قرمز بود خیلیم کوچولو بود مادرشوهر و مامانم گفتن عیب نداره بچه سالم باشه کوچیک و ریز بودنش مهم نیست بزرگ میشه دیگه پدر شوهرم زنگ زد که من بیام بیمارستان مادرشوهرم گفت نه نیا لازم نیست الان ملاقات تموم میشه را نمی‌دن چون همه سر این بچه من حساس شده بودن بخاطر تجربه تلخ قبلی اصلا مادرشوهر م چیزی نگفت راجب بچه به پدر شوهرم
مامان آریشاه مامان آریشاه ۴ ماهگی
#پارت ۴

میخوام بمیرم و این اخرین باره میبینمش کلی بوسیدمش و بو کردمش چند تا پرستار اومدن و منو گذاشتن رو تخت دیگه از همون اتاق لرزم شروع شد و ازشون پتو خواستم منو بردن به بخش ریکاوری و سرم بهم وصل کردن یه پرستاری اومد و به فاصله ده دیقه چند دفعه شکمم و فشار داد ولی من چیزی حس نکردم و بچمو اورد بهش شیر داد و برد از ترس هی میپرسیدم بچم کجاست خوبه کی میریم بخش ببینمش اونام
میگفتن آروم باش یکم دیگه میریم باهم بعد از حدود نیم ساعت یه آقا و خانم اومدن که منو ببرن به سمت بخش و تخت و جابجا کنم که همین موقع همسرم و مادرم دویدن سمت منو جویا حالم شدن اینموقع بود خدارو بابت داشتنشون شکر کردم همسرم به همراه اون اقا تخت و برام جابجا کردن و منو به بخش بردن تا اون موقع هنوز همسرم و مادرم نرفتن سمت بچه بعد اینکه به بخش اومدن بچمو گذاشتن کنارم سرم و برام وصل کردن و پمپ دردم وصل کردن هنوز بی حسی تو پاهام بود ولی درد نداشتم یه خانم پرستاری اومد شکمم و دوباره ماساژ داد و برام شیاف گذاشت هنوز سوند بهم وصل بود و بهش عادت کرده بودم حدود هشت ساعت باید ناشتا میبودم و چیزی نمیخوردم بالشت زیر سرم نبود ولی من کلی سرمو تکون دادم و‌صحبت کردم بالاخره ساعت ها گذشت و مادرم و مادرشوهرم هی بچه رو‌ میاوردن و سعی میکردن بهش شیر بدن بعد هشت ساعت بهم گفتن شروع کنم به خوردن مایعات منم کمپوت انجیر اناناس و گلابی خوردم و کمی بخاطر گشنگی شیرینی خامه ای خوردم حدود ساعت ۱۱ شب بود پدر شوهرم مونده بود که بهم کمک کنن راه برم پرستار اومد و سوند و در اورد و بهم گفت بلند بشو راه برو نگممممم واقعا وحشتناک بود برای بلند شدنم دست به دامن خدا شدم انقد سوزش شدید داشتم