سوال های مرتبط

مامان دلیار مامان دلیار روزهای ابتدایی تولد
سلاممم منم بالاخره ۱۵ زایمان کردمم
برا اونایی که گفتن تجربه زایمانمو بزارمم
من سزارین اختیاری بودم ولی دکتر گفته بود اول باید بیای بلوک زایمان سبزواریا اکثرا میدونن چرا
بد من پنجشنبه ظهر دکترم زنگ زد گفت که بیا مطب رفتم اونجا معاینه شدم و یکاری کرد خون ریزیم شروع بشه و بعدش مستقیم رفتیم بیمارستان و اونجا من رفتم اورژانس گفتم خون ریزی دارمو درد دارم دیگ اونجا یه بار معاینه شدم و خون ریزیم چک کردن گفتن باید بری بلوک دیگ لباس عوض کردم و وسایل بچه و خوراکی اینام گفتن باید بیاری گرفتم رفتیم بلوک اونجا ان اس تی وصل کردنو یه بار دیگ معایینه شدم و بعدشم ازمایش دکترم اومد بالاسرم و بعده یکم چک کردن گفت باید بره سزارین و من چون بهش گفتم استرس دارم گفت زودتر میبرمت عمل که دیگ قبل من یه عمل داشت انجام داد بعدشم منو بردن که تو این تایمی که تو بلوک بودم یه سرم بهم وصل کردن و سوند میخواستن بزارن که گفتم تو اتاق عمل بزارید قبول کردن دیگ بعدش رفتیم اتاق عمل و اونجا بی حسیو زدن و سوند گزاشتن پرسنلش خیلی باحال بودن من چون ترسیده بودم همون اول گفتم من ترسوام باهام حرف بزنید و دیگ شروع کردیم شوخی کردن
مامان اسرا مامان اسرا ۱۰ ماهگی
سلام بچه ها تجربه زایمانمو میگم هم یادگار بمونه هم برا شما بدرد بخوره
من چهل هفته شده بودم و زایمان دومم بود هر کار میکردم دردام شروع نمیشدن تا یه روز به فکر زایمان اولم رفتم که تو زایمان اولم زعفران خورده بودم که دردام شروع شدن و رابطه داشتم ولی این سری اصن علاقه نداشتم به رابطه و بی میل بودم تا مجبور شدم یکبار رابطه برقرار کردم یک روز بعدش
رفتم پیاده روی نیم ساعت بعد که برگشتم یه دوش آب گرم گرفتم بعدشم یه فلاکس چایی زعفران خوردم و کمرو دلمو با روغن زیتون ماساژ دادن ساعت 7 بعدش ساعت 11 شب دردام شروع شدن و من باور نداشتم که بچه ام بدنیا میاد صبر کردم تا صبح شد صبح به مامانم زنگ زدم گفتم بیاد خونه من تا من می‌خوام برم بیرون بهش نگفتم که درد دارم بلاخره مامانم اومد تو خونه با مادرشوهرمو و دخترم تو خونه بودن منم گفتم می‌خوام برم بیرون و بهشون نگفتم که درد دارم اومدم شوهرمو زنگ زدم رفتم پیش دکترم
دکتر همین که سنو کرد گفت وقت زایمان نیست برو خونه ۲ هفته دیگه بیا منم گفتم من درد زایمان رو دارم گفتن برو معاینه دامن انجام بده همین که معاینه دامن و دکتر خودم انجام داد گفت رحمت 8 سانته کلن بازه چجوری تحمل کردی درداتو گفتم شیر خوردمو زعفران که دردام کاهش پیدا کنن
گفتن همراه زنونه داری گفتم نه تنها اومدم حتا ساک بیمارستان و نیاوردم با شوهرم تنها اومدم گفت زنگ بزن که برم بیارن ساکتو و برو این دارو هارو بیار که بستری بشی منم با خیلی استرس به مادر شوهرم زنگ زدم گفتم که با مامانم بیان بیمارستان که بچه بدنیا میاد و اونا اومدن منم رفتم داروهامو گرفتم شوهرمو رفت برام چند تا آبمیوه و کباب گوشت آورد