۶ پاسخ

پسر منم به من وابسته نیست و به شدت وابسته پدرمه

دختر منم مادرم و شوهرمو بیشتر از من میخواد، اونا باشن دیگه کاری بمن نداره، ولی این به معنی این نیست که منو دوس نداره یا اونا براش مهمترن، من چون دائم کنار دخترم هستم مثل یه قسمت از وجودش هستم که همیشگی هستش و نگرانی بابتش نداره ولی باباش روشب تا شب میبینه، مادرمو هفته‌ای یکبار.. پسر توام همینطوره قشنگم..

دیگه ناراحت نیستم الان اروم شدم

خیلیم بهتر بچسبع بهت هم یجور ادمو داغون میکنه

من پسرم عمشو میبینه منو فراموش میکنه خیلی از این موضوع ناراحتم و تلاش میکنم که وابستگیشو به عمه اش کم کنم
میریم خونه مادرشوهرم شب بخوابیم
بغل من نمیخوابه بغل عمه اش میخوابه

همه ما همینیم هیچ وقت دیده نمیشیم ،دختر بزرگ من برا خانواده باباش اینطوره وقتی اونا رو میبینه کلا منو فراموش میکنه ،میفهممت 🥺🥺

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۲ سالگی
سلام خوبین..میگم بچه های شمام بدقلق شدن😥
شاهان پدرمو دراورده..آخرشب هرکاری میکنیم لج میکنه نمیاد جیش کنه.منو باباش مسابقه میدیم بدو بدو موتوراشو می‌بریم که مثلا بیاد نمیاد با زور که بدتر میشه گریه میکنه اعصابمونو خرابتر میکنه😞🤕
بعدش نصف شب بیدار میشه میگه دلم درد میکنه از فشار جیش بازم هرکاری میکنیم نمیاد دستشویی..بهونه های الکی میگره مثلا میخاییم بریم بیرون یبار میگه میام یبار میگه نه نمیام جایی نریم..دارو بزور باید بهش بدم ..هفته پیش تب کرد دکتر میخاست بستریش کنه با بدبختی بهش دارو میدادم که فقط بستری نشه.بعدش انقدر لج میکرد زور میزد دارو بالا بیاره...حموم بزور میاد غذا کم میخوره لاغر شده🥺صبحا که بیدار میشه با بالش و پتوش میاد رو مبل دراز میکشه اصلا بازی نمیکنه همش نق میزه نمیزاره منم کارامو بکنم..یه ماهی میشه اینجوری شده قبلا خیلی خوب بود حرف گوش میکرد خودش اصن گفت دیگه مای بی بی نمیخام برم دستشویی جیش کنم..الان انگار یه بچه ای دیگه ای شده ...بخدا انقدر حرصشو میخورم دایم حالم بده کسلم سر درد دارم..😭
مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
نیکی از وقتی از شیر گرفتمش به شدت بد قلق و بد اخلاق شده، کارش از صبح تا شی گریه اس، برای هررررر چیزی... انگار عصبیه، همه چیو پرتاب میکنه، و گریه گریه گریه....
صدای گریه اش عین یه آژیر از صبح که بیدار میشیم تااااا شب توی سرمه...
خیای وقتا دیگه صبرم تموم میشه و دعواش میکنم ، امروز لیوان مورد علاقه و خیلییی قدیمیمو زد با همین جیغ و گریه پرتاب کرد و شکوندش... عین بمب منفجر شدم... تمام دق دلیِ این روزا تمام استرسا و غصه ها و خشمای فروخوردمو سر بچم ریختم😞😞😞
بچم میگفت مامان من ترسیدم ولی آروم‌نمیشدم... عصبانیتم تموم نمیشد، نمیتونستم و نمیشد خودمو کنترل کنم، هرچیییی تلاش میکردم آروم بگیرم نمیتونستم...
بچه رو بدجور دعوا کردم و عذاب وجدانش داره دیوونم میکنه... بردمش تو کوچه باهاش پیاده روی کردم و زار زار گریه میکردم تو کوچه😭😭
تنهایی،ایییییینهمه فشار عصبی ، ترس، گریه های تموم نشدنی ، خستگی .... روانمو به هم ریخته....
از طرفی دقیقا از وقتی از شیر گرفتمش با باباش بد شده، بغل باباش نمیره، حتی نمیذارا باباش به من دست بزنه، و باباش خیلیییی از این موضوع ناراحته، هرچی بهش محبت میکنه، واسش خرید میکنه سعی میکنه بغلش کنه باهاش بازی کنه باز انگار با باباش غریبه اس، غصه ی این یکیم داره بدتر اذیتم میکنه، واقعا نمیدونم چیکار کنم....
به نظرتون این بداخلاقی و فاصله گرفتنش از باباش بعد قطع شیر طبیعیه؟؟؟ جهش رشدیه؟ چیکار کنم به نظرتون؟؟؟