سلام ، خانومایی که زایمان کردید ، شده شما هم بعد زایمان حالتون بد باشه ؟
من نمی‌دونم ها شایدم به زایمانم ربطی نداره ولی خیلی حالم بده می‌خوام برم پیش روانپزشک ... چون با مشاور بدتر میشه حالم فقط می‌خوام یکم آروم بشم...
خیلی ناراحتم خیلی عصبی ام حتی گاها به خودکشی هم فکر میکنم ولی خب بعدش میبینم هیچ راه قطعی نیست و یهو زنده بمونم زشت میشه بیخیال میشم ... بجز دخترم با همه درگیر میشم و واقعا هم حق با منه ( قطعا میگم حق با منه چون چند بار سر مشکلات مختلف با همسرم رفتیم پیش مشاور و همسرم و مقصر دونسته ...) همش گریم میگیره همش استرس دارم یخ میشم و همششششش میترسم... خیلی خیلی سر و صدا رو مخمه ( حتی سرعت ماشین یکم زیاد بشه گریم میگیره از ترسم ... بعد زایمان هیچ شبی نبوده که چراغهای راه رو و آشپزخانه خاموش باشه همش میترسم) خودم خیلی اذیتم... الان فقط زورم به اینجا رسید که بنویسم ببینم کسی مثل من هست یا من واقعا دارم عقلمو از دست میدم...

۴ پاسخ

منم گریه میکردم درست شدبغد چندروز

من بودم خدارو شکر خیلی الان بهترم از شماام بدتر بودم

افسردگی بعد از زایمانه عزیزم و اصلا تنها نیستی همه اکثرا تجربه میکنن درجاتش متفاوته
من با اینکه خانواده و همسر فوق‌العاده حمایتگری دارم بازم رد داده بودم
گرمم میشد میشستم زار زار گریه میکردم
سر هرچیز
یعنی اینهمه حسااااس شده بودم از همه حرصم می‌گرفت از زمین و آسمون عصبانی بودم حتی از بدنم عصبانی بودم
حتما کمک بگیر از تراپیست حتمااااا
بخاطر یه زندگی خوب برای خودت و دخترت قوی باش لطفاً 🩷

وای دقیقا صبح تا شب گریه میکنم باید برم پیش روان پزشک

سوال های مرتبط

مامان لیانا🎀 مامان لیانا🎀 ۶ ماهگی
دلم میخواد یکم حرفای دلمو بزنم احساس سنگینی دارم..سلام مامانا بچه داری خوش میگذره؟من هنوز باورم نمیشه بچه دارم خدارو هزااار مرتبه شکر میکنم که خدا این فرشته رو بمن داد.اما گاهی خسته میشم کم میارم با خودم میگم خیلی زود بود واسه بچه دار شدن چون یکسال بعد از عروسیم حامله شدم با خودم میگم میشد یکم به خودم برسم شغل پیدا کنم بعد بچه دار بشم حداقل اما وقتی صبح بیدار میشم و دختر نازم چشماشو باز میکنه و بهم میخنده دلم میخواد قربون تک تک سلول‌های بدنش بشم و چهره ی ماهش رو بخورمممم.وقتی این فکرا میاد سراغم خیلی عذاب وجدان میگیرم. حس میکنم همسرم مثل قبل دوستم نداره و توجهش از من رفته فقط به دخترمون تو کارای خونه الان ک احتیاج دارم دیگه کمکم نمیکنه . نمیدونم چرا درد دلم باز شد اومدم گهواره که فقط بنویسم من از اولین پریودی بعد زایمان میترسم که خیلی درد داشته باشه چون هنوز پریود نشدم ولی انگار دلم خیلی پره من واقعا دارم دیوونه میشم همش دارم میریزم تو خودم چون هییییچ دوستی بعد از عروسیم واسم نموند انگار من بیماری مزمن داشتم همشون منو رها کردن با مادرم و خواهرم که نمیتونم حرف بزنم چون آخرش دلسوزن و ممکنه جایی حرف اشتباه و طرفداری نا ب جایی بکنن .. امروز تولدم بود بعد از فوت بابام آرزو میکردم هرسال ک زودتر منم برم پیشش اما امسال چطور میتونم چنین آرزویی داشته باشم که این تیکه از وجودم اومده تو زندگیم.. راستش واقعاااا شاکر خدام ولی من از زایمان تا الان خیلی تنها تر شدم خییییلی...