دلم میخواد یکم حرفای دلمو بزنم احساس سنگینی دارم..سلام مامانا بچه داری خوش میگذره؟من هنوز باورم نمیشه بچه دارم خدارو هزااار مرتبه شکر میکنم که خدا این فرشته رو بمن داد.اما گاهی خسته میشم کم میارم با خودم میگم خیلی زود بود واسه بچه دار شدن چون یکسال بعد از عروسیم حامله شدم با خودم میگم میشد یکم به خودم برسم شغل پیدا کنم بعد بچه دار بشم حداقل اما وقتی صبح بیدار میشم و دختر نازم چشماشو باز میکنه و بهم میخنده دلم میخواد قربون تک تک سلول‌های بدنش بشم و چهره ی ماهش رو بخورمممم.وقتی این فکرا میاد سراغم خیلی عذاب وجدان میگیرم. حس میکنم همسرم مثل قبل دوستم نداره و توجهش از من رفته فقط به دخترمون تو کارای خونه الان ک احتیاج دارم دیگه کمکم نمیکنه . نمیدونم چرا درد دلم باز شد اومدم گهواره که فقط بنویسم من از اولین پریودی بعد زایمان میترسم که خیلی درد داشته باشه چون هنوز پریود نشدم ولی انگار دلم خیلی پره من واقعا دارم دیوونه میشم همش دارم میریزم تو خودم چون هییییچ دوستی بعد از عروسیم واسم نموند انگار من بیماری مزمن داشتم همشون منو رها کردن با مادرم و خواهرم که نمیتونم حرف بزنم چون آخرش دلسوزن و ممکنه جایی حرف اشتباه و طرفداری نا ب جایی بکنن .. امروز تولدم بود بعد از فوت بابام آرزو میکردم هرسال ک زودتر منم برم پیشش اما امسال چطور میتونم چنین آرزویی داشته باشم که این تیکه از وجودم اومده تو زندگیم.. راستش واقعاااا شاکر خدام ولی من از زایمان تا الان خیلی تنها تر شدم خییییلی...

تصویر
۱۵ پاسخ

عزیزدلم کامل درکت میکنم
همه مون این حس هایی که شما تجربه میکنی،کما بیش تجربه کردیم یا تو همین بحران ها هستیم.من که همش میام غر میزنم🥲🥹
باید صبوری کنیم و تا میتونیم یه تغییری توی روحیه مون ایجاد کنیم،حالا با هر چیزی که دوست داریم
دختر نازت رو ببوس😘😘

من تازه پردم داره تمدم میشع و میترسیدم چون غولش کرده بودن ولی واقعا با روزی ی مسکن جواب داد نگران نباش

کاش حرفاتو با تمام وجود درک نمیکردیم 💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔

مامان ایانا جان تولدت مبارک
مامان جان منم که خدا دخترمو بعد از
سالها ناباروری و سقطهای مکرر بهم داده همین حس ها را دارم. شوهرم همکاری نمیکنه.... اصلا انگار منو نمیبینه...هر شب با حرفاش حس ناکافی بودن بهم میده
ولی من به خاطر دخترم ادامه میدم...چون من خیلی از خدا خواستم بهم بچه بده.من دخترمو به این دنیا دعوت کردم پس باید پرقدرت پیش برم

وااای نگو منم از وقتی که پسرم به دنیا اومده هر شب با شوهرم بحثم میشه حس میکنم دیگه دوستم نداره 😔😔😔

تو الان ب رفیق و مونس داری که هر دم پیشته..تو بغلته…بقیه چیزام‌ب مرور زمان درست میشه

هممون همینیم عزیزم این حس ک همسرمون توجهش کم‌شده و فاصله گرفته حس بدیه

من دستای کوچولوشو ک تودستام میگیرم کل سختیا یادم میره مخصوصا ک بعددوتا پسر دختر شد اصلا یه حس دیگس

منم با همسرم تا ۴ماهگی دخترم خیلی فاصله‌گرفته بودیم تو بارداری هم با اینکه‌منع رابطه نبودم رابطه نداشتیم همش فکرای مزخرف میومد سراغم،همه ی مامانایی که تازه زایمان کردن همه این حسارو تجربه‌میکنن
یه روزایی که حوصله داری سعی کن وقت بزاری کنار شوهرت یه بیرونی برید،حرفی بزنید شاید اونم‌مثل شوهر من ترسیده....اوناهم ادمن دیگه
بنظرم رابطت به همسرت بهتر بشه حالتم بهتر میشه منکه اینجوریم

اخ اخ بیا پیش من .من از تو بدترم هر روز و شب کارم گریه س.نمیدونم چکار کنم .

می فهممت عزیزم من هم مثل خودت بودم سر دختر اولم ببین شاید عجیب باشه برات اما همه ایم حسها میگذره و تو قویتر میشی فقط کمی صبر داشته باش تولدت مبارک.🌱🦋

عزیزم کاملا درکت میکنم
تمام حرفاتو میفهمم
تولدتم مبارک
خدا دخترتو برات حفظ کنه
اینو بدون بچت تنها پناهش تویی
🌹🥰

منم اوایل همین بودم....من شوهرم ازوقتی بچم به دنیااومده جدامیخوابیم تواین سه ماه دوباررابطه داشتیم...همش فک میکنم داره بهم خیانت میکنه...اصلانه نحبتی نه عشقی..بعضی وقتهابه خودم میگم کاش حامله نشده بودم.....منم خستم ازمرگم میترسم.....تنهانیستی خواهر

کاملا درکت میکنم عزیزم

دورت بگردم این حس تنهای و خستگی این فکرا برا منم هست دیقا

سوال های مرتبط

مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۱ ماهگی
مامان کوچولو بچه👼 مامان کوچولو بچه👼 ۷ ماهگی
من کسیو ندارم راجب این موضوع باهاش صحبت کنم خواستم با شما درد و دل کنم❌




تا قبل اینکه بچه دار بشم شوهرم رفتارش خیلی بهتر بود نمی‌دونم من حساس تر شدم یا واقعا اینجوریه میدونم قبلا هم شنیدم بچه باعث سردی رابطه میشه ولی واقعا تحملش سخته خیلی دوست دارم رابطمون بازم مثل قبلنا باشه من خودم خیلی خسته میشم بی خواب میشم ولی اون با اینکه شبا بیدار نمیمونه خسته تر از منه همش میخوابه انگار زیاد دلش نمیخواد باهام وقت بگذرونه قبل اینکه بچه دار بشیم اگه یه شب بغلم نمیکرد خوابش نمیبرد ولی الان کلا جدا میخوابیم من چون بارداری سختی داشتم استراحت مطلق بودم ۹ماه موندم خونه بابام حس می‌کنم به این وضع عادت کرده به جدا خوابیدن نمیگم دوسم نداره داره هم منو هم بچمونو ولی رفتارش رو مخم هست خیلی معذرت میخوام من خودم یه مدته هات شدم ولی میلش کم هست نسبت به من درحالی که قبلا زیاد اینجوری نبود رابطه زود زود داشتیم نمی‌دونم چیکار کنم اونو درست کنم یا خودمو عوض کنم ولی منم هی تو دلم ناراحت میشم سرد میشم
اینم بگم قبلا با لحن بچگونه و با ناز باهاش حرف میزدم اونم خوشش میومد ولی از وقتی بچه دار شدیم احساس می‌کنم حس میکنه بزرگ شدیم دیگ اونجوری رفتار نمیکنه این یهویی همه چی عوض شدن آزارم میده
مامان آرتین مامان آرتین ۷ ماهگی
من اوایل دلم میخواست پسرم منو بشناسه بودنم براش مهم باشه که تو بغل کسی هم بره بعد ی مدت بهونه بگیره بیاد پیش خودم و این چیزا
الان فهمیدم بیشتر اضطراب جدایی ازش دارم
مثلا چه خانواده همسرم چه خانواده خودم اکه بگن بزرگتر شه بیاد بمونه دگ شما نمیبیندش یا مثلا یکم بزرگتر شه دگ با شما کاری نداره میاد میمونه اوایل میگفتم حرفه ولی چون تقریبا هر سری تکرار میشه استرس میگیرم نکنه واقعا ازم جدا بشه بچه کوچیکه یکم محبت ببینه شاید خودشم دیگه دلش نخواد پیش من باشه
چون پسرم خیلی شبیه همسرمه و خانواده همسرم انگار یه نسخه دیگه ازش میبینن این حرفارو زدنی من بیشتر از خانواده خودم اگه بگنحساس تر میشم که نکنه واقعا ازم جدا بشه چون بچه مم بیشتر بهشون محبت نشون میده اونجوری که با اونا حرف میزنه و بازی میکنه خیلی وقتا با من نیس با اینکه خیلی باهاش حرف میزنم بازی میکنم
نمیدونم به خاطر جابه جایی هورمون بعد زایمانه یا الکی حساسم
یه سریا هم میکن چون بچه اوله و دو سه روز بیمارستان بستری بود ندیدیش روش خساسی