۹ پاسخ

بابا بده نگه دارع
استراحت کن بیخیال
من تا ۲ سالگی پسرم یجووری وابسته مادرشوهرم اینا بود کلن اونا بزرگش کردن
من حالشو بردم
بعد که جداشدم ازشون از اون خونه رفتیم کلن ازشون سرد شد برگشت به سمت خودم
عوضش دردسرش تموم شده بود

من از خدام بود مادرشوهرم بودن بچه را می سپردم بهشون کمک حال باشن که فقط مامان خودمم نباشه

من که عمرا نمیخوام واسه زایمانم بیاد تو دوران حاملگی اصلا یه زنگم نزد بعدزایمانم میرم خونه بابام خداروشکر اونجا هم نمیاد

وای مامان منم همینطوریه
منم حرصم میگیره ها
ولی جدی نگیر حرفاشونو بذا بیاد کمک بچه ت کمتر اذیت شه

بنظر من همون بهتر که نیاد اینا اومدنشون جز حرص دادن ما ودردسر هیچی نداره

چه ایراد داره بذار بیاد آرومش کنه وقتی دوست داره خودش من خودم صدا میکنم مادرشوهرم رو میاد نگه میداره کارامو انجام میدم میره

ایش از این مادر شوهرا😖 من الان غصه عالمو دارم که میخواد بیاد برا زایمان و بعد زایمانم

وای چقد حس بدیهههه😂 مادرشوهر منم همش توهم داره ک پسرم دلش تنگ میشه برای اونا

عزیزم بگو آره شمارو میخاد بزار بیاد کمکت 🤣

سوال های مرتبط

مامان دخترمون مامان دخترمون ۵ ماهگی
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
مادرشوهرم اومد بالا منم واقعا خسته بودم امروز شوهرمم نیست با وجود کم خوابی تا بچه خوابید بلند شدم ظرفای مهمونی رو شستم و گفتم لباسای کثیفشم بشورم اما توان نداشتم یکم درازکشیدم که اومد اصلا قیافمو هر کی ببینه بی حوصلگی و خستگی رو متوجه میشه فقط باید طرف شعور داشته باشه
یکم خواستم بهش بی محلی کنم دیدم نمیشه ولی خب حال حرف زدن نداشتم اب گذاشتم به جوشه و یکم جلوش وسیله هارو جابه جا کردم رفتم تو آشپزخونه دیدم داره بچه رو صدا میکنه اشکم میخواست در بیاد اخه مگه شما نگه میدارید که بیدارش میکنید اینا به کنار بچه بدخواب میشه خوابش بهم میخوره بعد انگار این بیدار بشه بلند میشه بازی میکنه 😑معلومه که گریه میکنه و اونم نمیتونه نگه داره میخواستم چایی رو دم کنم که چشمم خورد بهش دیدم بچه رو بغل گرفته به زور دست و پای بچه رو تکون میده که بیدار بشه 😑 خداروشکر بچه بیدار نشد حرصم گرفته بودا اگه مامانه خودم بود جیغ و داد میکردم هیچی نتونستم بگم قوری رو گذاشتم سرجاش گفتم بهش توجا نکنم بذاره بره بچه رو گذاشت سرجاش بازم دلم سوخت چایی رو دم کردم
ولی واقعا مرضش رو نمیدونم چیه که نمیذاره منو بچه بخوابیم 😑 توی پوشک عوض کردن و حموم کردن و اینجور چیزا هم بیش از حد دخالت میکنه من دیگه مغزم نمیکشه اسپند دود میکنه ظرف اسپند رو میگیره تو صورت بچه نمیگه این همه دود ضرر داره 😭تو این سرما در رو باز میذاره بچه هم جلو در هوا میره تو شکمش بچه دلدرد میگیره 😫
مامان نیکا مامان نیکا ۲ ماهگی
تجربه زایمان ۲:

دوباره سوزن فشار وصل کردن تا ساعت ۷ و نیم ۸ شدم چهار ساعت و بعدش با درد های شدیدی که داشتم تو نیم ساعت شدم ده سانت البته تا دردم شروع میشد معاینه ام می‌کرد و خیلی بهم کمک می‌کرد خیلیییی ، هم دردم کم میشد هم خب روندش زودتر پیش می‌رفت!! ولی خب وقتی ۱۰ باز شد به خاطر اینکه بچه گیر کرده بود بود منو نبردن اتاق زایمان و بهم نگفتن اصلا که بچه گیر کرده منم چون اصلا تجربه نداشتم فکر می‌کردم هر اتفاقی داره میوفته روند زایمانه!!
حالا موقعی که بچه گیر کرده بود هی بهم میگفتن تا دردام شروع میشه زور بزن و فکر کن یبوست داری ، یعنی باید با مقعد زور می‌زدم ولی من چون بلد نبودم با گلو زور می‌زدم و این باعث شد بعدش گلوم متورم بشه ...خلاصه نیم ساعت چهل دقیقه ای تو این حالت بودم ، پاهام رو با دستم میگرفتم هل می‌دادم تو شکم و زور می‌زدم و سرش و موهاش معلوم بود ولی چون گیر کرده بود نمیومد بیرون ؛ خیلی اذیت شدم خیلی به معنای واقعی دلم می‌خواست بمیرم تا دردام تموم شه ، بعد که بهم گفتن خب بلند شو بریم اتاق زایمان انگار دنیا رو داده بودن بهم وقتی رفتم اونجا و خوابیدم رو تخت دکتر بهم گفت زور بزن
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
بعضیا نمیدونم چرا فکر میکنن دلسوز تر از مادر هستن برای بچه واقعا رو مخن انقدر دلم میخواد برگردم به اون طرف بگم که من زاییدم من مادرشم بلدم چطور نگه دارم من میدونم درد بچم چیه هووووف
چند شب پیش رفتیم خونه مادرشوهرم من قبلش بچه رو بردم حموم شیر دادم سیر سیر بود کم کم تا دوساعت بیدار نمیشد همین که رسیدیم شوهرم لپ بچه رو گرفت بچه چون آروغ نزده بود بیدار شد گریه گریه همه هم افتادن سر من که بچه گشنشه پدرشوهرم یه جوری ناراحت بود که مثلا میگفت بچه گشنشه اینو گرسنه میذاره شیر نمیده بهش 😑
من هرچی میگفتم من بچمو میشناسم این آروغ داره باز اینا منو به زو فرستادن تو اتاق که بچه رو شیر بدم بچمم اصلا شیر نمیخورد بازم‌گریه میکرد منو شوهرمم اخلاق بچمون رو میدونیم خلاصه مادرشوهرم اومد به زور بچه رو ازم گرفت هی بچه رو تکون تکون داد مغز بچم اومد تو دهنش اخخخ قلبم داشت ایست میکرد اینسری اینطوری کنه جدی تر برخورد میکنم خلاصه بچه یکم اروم شد بازم شروع کرد تا به شوهرم گفتم انقدر بزن پشت بچه تا آروغ بزنم اونم همین که آروغ زد همونجوری تو بغل باباش خوابید
یا مثلا چپ و راست حرفای خرافه میگن هوووف اینسری به مادرشوهرم گفتم من خرافات رو قبول ندارم نون و چاقو نذار پیش بچه مگه اینا بالاتر از قرآنن بچم قرآن پیششه گفت اره همینارو قبول نداری که بچه گریه میکنه گفتم کولیک داره بچم هر دوساعت دلش میپیچه چه ربطی داره خلاصه بازم کارش رو انجام داد منم همین که سوار ماشین شدم انداختم اونور 😒
الانم همش دارم فکر میکنم مادرشوهرم بچه رو میذاره رو پاهاش تند تند تکون میده قلبم میخواد کنده بشه تقریبا ۴ ۵ بار این کار رو کرده😭