بعضیا نمیدونم چرا فکر میکنن دلسوز تر از مادر هستن برای بچه واقعا رو مخن انقدر دلم میخواد برگردم به اون طرف بگم که من زاییدم من مادرشم بلدم چطور نگه دارم من میدونم درد بچم چیه هووووف
چند شب پیش رفتیم خونه مادرشوهرم من قبلش بچه رو بردم حموم شیر دادم سیر سیر بود کم کم تا دوساعت بیدار نمیشد همین که رسیدیم شوهرم لپ بچه رو گرفت بچه چون آروغ نزده بود بیدار شد گریه گریه همه هم افتادن سر من که بچه گشنشه پدرشوهرم یه جوری ناراحت بود که مثلا میگفت بچه گشنشه اینو گرسنه میذاره شیر نمیده بهش 😑
من هرچی میگفتم من بچمو میشناسم این آروغ داره باز اینا منو به زو فرستادن تو اتاق که بچه رو شیر بدم بچمم اصلا شیر نمیخورد بازم‌گریه میکرد منو شوهرمم اخلاق بچمون رو میدونیم خلاصه مادرشوهرم اومد به زور بچه رو ازم گرفت هی بچه رو تکون تکون داد مغز بچم اومد تو دهنش اخخخ قلبم داشت ایست میکرد اینسری اینطوری کنه جدی تر برخورد میکنم خلاصه بچه یکم اروم شد بازم شروع کرد تا به شوهرم گفتم انقدر بزن پشت بچه تا آروغ بزنم اونم همین که آروغ زد همونجوری تو بغل باباش خوابید
یا مثلا چپ و راست حرفای خرافه میگن هوووف اینسری به مادرشوهرم گفتم من خرافات رو قبول ندارم نون و چاقو نذار پیش بچه مگه اینا بالاتر از قرآنن بچم قرآن پیششه گفت اره همینارو قبول نداری که بچه گریه میکنه گفتم کولیک داره بچم هر دوساعت دلش میپیچه چه ربطی داره خلاصه بازم کارش رو انجام داد منم همین که سوار ماشین شدم انداختم اونور 😒
الانم همش دارم فکر میکنم مادرشوهرم بچه رو میذاره رو پاهاش تند تند تکون میده قلبم میخواد کنده بشه تقریبا ۴ ۵ بار این کار رو کرده😭

۱۸ پاسخ

لباس محرم امیر رو از کجا گرفتی؟؟؟

غیبت نکنید😁😁

من از یه اخلاق خانواده همسرم که خیلی بدم‌میاد اینه که بچه نوزاد و میگیرن میچلوننش انقد ماچش میکنن
حالت بد میشه
بچه خیس خیس میشه
از الان به شوهرم‌گفتم جلوشون وایسیا من خیلی بدم میاد 😵‍💫😵‍💫یعنی چی اخه
بچه بو اب دهن میگیره
اصلا مگه نوزاد و بوس میکنن😕😕😕
از این اخلاقا و کارا ببینم میگم بهشون حتما
ناراحت شدن یه دفس

کاملا درکت میکنم تا آخر عمر میخوان حکومت کنن انگار که ما که مادرشیم هیچی حالیمون نیست منکه از دست خانوادم خسته شدم دوباره قطع رابطه کردم دیگه سوارم شده بودن

یه دفه ی جلوش سفت و سخت وایسی دیگه حرف و کارای الکی نمیکنن

وااااای برخورد کن باهاش عزیزمن...دور ازجون بچه ات بلایی سرش بیاد نمیگن ما کردیمااا
من ک جدی برخورد کردم از اول نذاشتم ازاین کارا بکنن باهاش
توم نزار و ناراحت شو
بگو نه من نمیخام بچه ام رو پا اینجور تکون بخوره. اون پا تکون دادنه از سه ماهگی به بعده نه الان ک یه ماهشه
خلاصه برخورد کناااا

من سر اینکه بچه رو قنداق نمیکردم یکماه اول مادرشوهرم جواب سلامم به زور میداد 😂😂

این داستان سر دراز داره عزیزم. من سر بچه اولم دهنمو سرویس کردن . فکر میکنن دارن دلسوزی میکنن ولی به نظرم تکرار یه نکته، دخالته نه دلسوزی .. هنوزم دخالتاشون ادامه داره ولی جز اهمیت ندادن و دوری و دوستی کاری نمیشه کرد

کلا مامانا فک میکنن گریه بچه فقط برا گشنگیه اونسری هم مهمانی بودیم خونه گرم بود پسرمم شدیدا گرماییه هی گریه میکرد من میدونستم گرمشه هی میگفتن بش شیر بده گفتم بابا تازه شیرخورده سیرسیره گرسنش نیست گرمشه پنکه روشن بود مادرشوهرمم چون خودش باد پنکه اذیتش میکنه نذاشت بیاریمش جلو پنکه شوهرم گرفتش گذاشتش رو زمین زیرپنکه بچه اروم گرفت خوابید😂😂😂😂
دیگه ب همه ثابت شد گرماییه
من همش لباس نازک تنش میکنم بعد هی میگفتن سرما میخوره فلان تا یه سری بغلش بود تمام گردنش خیس عرق بود دیگه خودشون میدونن گرماییه چیزی نمیگن

وایییی
منم با خوندن حرفات قلبم اومد تو دهنم🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
فقط نذار تکونش بدن.. همین.. به شوهرت بگو اینجور موقعا بچه رو از مامان باباش بگیره

خداروشکر بااینکه یک کوچه با مادرشوعرم فاصله دارم و خیلی میاد ب بچه سر میزنع ولی اصلا حق دخالت بهش ندادم تاحالا
چند روز پیش بچمو ی دل سیر شیر دادم داشتم پوشکشوعوض میکردم ک جاری با دخترش اومدن خونمون .حالا جاری هی گیر داده بود ک گشنشه بهش شیر میده منم میگفتم پیش پای شما شیر دادم سیره باز تا بچه ی کوچولو نق میزد سریع می‌گفت مامانش گشنشه ی کوچولو بهش شیر بده منم دیگ محل ندادم دوسه بار گفت دید اصلا ب روی خودم نمیارم دیگ لال شد نشست سر جاش .اومده بود برای فوضولی .جون میده واسه فوضولی و میخاست ببینه من شیر خودمو میدم یا شیر خشک

واییی رو مخننن با این کاراشون من ب شیر ب مای بیبی ب همه چی گیرمیدن

عزیزم همه همینیم من بچمو قنداق نکردم هفته پیش مادرشوهر اومد دوشب قنداقش کرد بچم تا صبح از گریه کبود میشد نصف شب بازش میکردم ، شب بعد که قنداقش نکردم از ۱۲ شب خوابیدتا۴ صبح ،۴تا ۵ شیر خورد پوشکش عوض کردم بازم خوابید تا ۸ صبح ، تو گهواره اذیت میشد وقتی قنداق بود چنان محکم گهواره تکون میداد که حرصم دراومده بود گفتم آروم مایع تو سر و گوشش تکون میخوره اینجوری ، بچم عادتشه تو گهواره میزاریش نباید خیلی تکون بدی عصبی میشه

عزیزم کمتر برو اذیت نشی
من همین کارو کردم

برای تکون و نگاه نکردن تی وی و اینا رک و با احترام خودم بهشون تذکر میدم که ما این کارو با بچه نمیکنیم

کمتر برو

مادرشوهر منم همینه 🤪 فقطططط باید همسرت حرفتونو بزنه من به همسرم گفتم و هروقت چیزی میگن خودش با احترام و خنده جواب میده، تهشم میگه بچمون خودش کنار خونه ۳ ماهش شده خوب ما بلد نیستیم اخه 🤣🤣🤣

واااااییی دقیقا ،من همه‌جونمو وقتمو میزارم واسه بچه از خودم از خوابم میگذرم به خاطربچه،بعد یه حرفایی میشنوم حرصم‌میگیرهههه دوست دارم طرفو خفه کنم،
مادرشوهرم خیییلی ازین حرفا میزنه بهم جوری که من نه دخترمو دوست دارم نه بهش میرسم ن حواسم هست فقط اون دوستش داره😅بااین‌که نداره

سوال های مرتبط

مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
دیشب شوهرم که اومد رفتیم بیرون داخل ماشین بهش گفتم امروز خیلی ناراحت و عصبی بودم همش استرس داشتم 😉(فن زنانه)😅 گفت باز چیشده گفتم چندتا متن خوندم درمورد تکون دادن بچه میگن خیلی خطرناکه به خواهرم زنگ زدم اون بیشتر منو ترسوند مامانت این بار بخواد بچه رو بذاره رو پاهاش تکون بده من دیگه سکوت نمیکنم قلبم داره از جاش کنده میشه
بعد الان بازم بچه یکم اذیت کرد گریه میکرد درجا مادرشوهرم اومد خونمون (بچه از خواب بیدار شد گریه میکرد شیر دادم موقع آروغ زدن گریه کرد و گذاشتیمش سرجاش بچمم عادت داره شیر میخوره پستونک دهنش میذاریم میذاریم سرجاش خودش میخوابه ) مادرشوهرم اومد گفت این بچه اینطوری نمیخوابه خوابش نمیاد و فلان بچه رو دستکاری کرد این مگه ساکت میشد یه دور دیگه بهش شیر دادم همین که سینه رو از دهنش درآوردم بچه رو میخواست به زور از دستم بگیره گفتم مامان صبر کن آروغش رو بگیرم دیدم نشست کنارم پاهاشو دراز کرد بالشت گذاشت من قلبم میخواست ایست کنه شوهرم خودش به مامانش گفت نباید بذاری رو پا و واسه بچه خوب نیست 😁خوشم اومد ازش سر اون اول اومد دست زد به بچه و بغل گرفت و دیگه ساکت نشد مجبور شدم دوباره شیر بدم بهشم شوهرم بهش گفت نباید بغل بگیریش بد خواب میشه خلاصه مادرشوهرم دید ما نمیذاریم بذاره رو پاش پتو پیچش کرد راه برد بچه رو که بخوابه اینم تو بغل مادرشوهرم به زور خوابید مادرشوهرم اینو گذاشت سرجاش رفت بیرون این چشاشو باز کرد تکون تکون خورد که پتو رو از رو سرش برداره(رو کلاه و سرش کلا حساسه نباید چیزی باشه رو سرش دستاشم باید بیرون پتو باشه)
خلاصه بازش کردم خودش پستونک خورد خورد خوابید
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
بعضیا انقدر زر میزنن دلم میخواد بشینم خونه جایی نرم هرچقدر میخوام با مادرشوهرم ارتباط بگیرم یکم حساسیتم رو کمتر کنم تر میزنه بهش 😑
دیروز که من بازار بودم و اومدیم خونه رفتم خونه مادرشوهرم هی میگفت سرهمی تن بچه میکنید قدش بلند نمیشه بچه رشد نمیکنه بچه نمیتونه دست و پا بزنه و از اینجور حرفا منم برگشتم گفتم ن انقدر میپوشونم تا پولی که دادیم به این لباس حلال بشه😅 به شوخی گفتم
خلاصه اومد گفت این لباسای رنگی چیه میپوشونی همیشه سفید بخر بپوسون 🙄
باز من چون دستم درد میکنه بچه رو از همون اول عادت ندادم به بغل گرفتن خیلی وقتا دراز کشیده شیرش دادم وقتیم خوابش میاد پستونک رو میذاریم دهنش خودش راحت میخوابه خوابش عمیق میشه اما اگر بذاریم رو پا یا تو بغل و به زور بخوابونیم سر ۵ دقیقه بیدار میشه فقط خودم یا مامانم بعضی وقتا تو بغل میذاریم بشینه یا تو بغل بازیش میدیم
بچم رو مبل دراز کشیده بود داشت بازی میکرد با من حرف میزد من کلا اروم حرف میزنم باهاش به صدای بلند عادت داره ها ولی این که سرش داد بزنیم اصلااا به هیچ وجه حتی زمانی که ازش خسته هم هستم سرش داد نزدم بچه چه میفهمه که دعوا بگیرم باهاش اگر جاییش درد نکنه که گریه نمیکنه خلاصه من رفتم اونور مادرشوهرم اومد بالاسرش بچه رو بگیره بغلش گرفت بغلش بچه گریه کرد بعد دااااد میزنه امیررضاااا امیررضااا چیهههه گریه نکن عهههه دعوات میکنم و میزنمت و فلان گفتم مامان سر بچه من داد نزنیدا گفت داد میزنم خوبم میکنم گفتم مامان من ناراحت میشم من خودم و شوهرم سرش داد نمیزنیم
گفت من داد میزنم و چنتا حرف دیگه زد انقدر ناراحت شدم حالم گرفته شد
ادامه داره 😮‍💨
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
مامان دونه انار مامان دونه انار ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲
از اتاق عمل که امدم ریکاوری پسرم اطرافو نگا میکرد و گاهی یه گریه ریز میکرد خیلی دوس داشتم بغلش کنم هرچی گفتم کسی نبود بیاره بده بغلم توجه نمیکردن میگفتن عیب نداره بچه گریه میکنه دیگه تو اتاق عمل هم ندادنش بغلم فقط اون اقای مهربون مسول بیهوشی یه بار صورتشو چسبوند به صورتم بعد که اومدم بخش مادرم و مادرشوهرم و همسرم منتظرم بودن بهم گفتن تکون نخور و حرف نزن مادر شوهرم بچه رو برداشته بود مثل الک تکون میداد قلبم ریش میشد ولی چیزی نمیگفتم به مامایی که داشت شیردهی رو توضیح میداد یواش گفتم بگیر بچمو اونم هیرا رو گرفت و بهش گفت بچه یه روزه رو تکون نمیدن و گذاشت توی تختش ظهر شد بچم از گشنگی گریه میکرد و من هنوز نباید پامیشدم خانم ماما اومد دوباره شیردهی رو توضیح بده بهش گفتم هنوز نتونستم شیر بدم خودش بچه رو گرفت همونطور که دراز کشیده بودم شیر بده بهش مامانم از اون ور اومد گفت شما برو من شیر میدم بچه رو از خانم ماما گرفت و صورت منو بچه رو چند دقیقه نگا کرد و گفت دراز کش که شیر نمیشه بعد برد اون طرف یکم باهاش بازی کرد و اورد گذاشت سرجاش و هیرا بازم گرسنه موند میخواستم گریه کنم ولی نمیدونم از داروهایی بود که زده بودن یاچی نمیتونستم گریه کنم ...پارت بعدی
مامان ویهان👶🏻🩵 مامان ویهان👶🏻🩵 ۱۷ ماهگی
دیشب بچم حدود چهار ساعت اینا خاب بود بعد مامانمم اینجا بود مادرشوهرمم اومد بچم بیدار شد همش نغ میزد دستونک دادم تا شیر براش درست کنم ولی مینداخت بیرون گریه میکنم قبلا پسرم 60تا میخورد ولی الان 90تا میخوره داشتم به بچم شیر میدادم که مادرشوهرم برگش گف که این بچه سینش صدا میده نباید شکمش رو سیر کنی تو به بچه زیاد شیر میدی و اینا بعد رو کرد طرف مامانمم که اره این بچه رو همش پوشک میکنه زیاد به بچه شیر میده واسه همین سینه بچه صدا میده منم عصبی شدم گفتم من بچه رو بردم دکتر. دکتر گف چیزی نیس جپن رشد بچت زیاده بخاطر اونه بعد تو میای میگی که اره بخاطر شیره گف خو من چن تا بچه بزرگ کردم میدونم گفتم تو بزرگ کردی بچه هاتو تمام شد رف حالا من میخام بچمو بزرگ کردم هر وقت بخام مای بیبی میکنم هر جقدر شیر بخاد بهش میدم بعد بم گف اصلا درست صحبت کردن با بزرگترت رو بلد نیسی منم گفتم بزرگترم نباید تو هرکاری دخالت کنه بعد برگشت گف باشه من گو... .......... خوردم اینقدر بده بهش که باد کنه😑😑😑😑😑بعد من دیشب میخاستم جریان رو به شوهرم بگم که اینا ده تا دیگه نزارن روش بهش بگن دیگ شوهرم اومد تا شام خورد خابید ولی قبل اینکه بخاد بخابه بهش گفتم میخام باهات حرف بزنم اونم فهمید درمورد مادرشع گف باز چیشد ک من گفتم بعد شام میگم بعد یه ساعت پیش شوهرم زنگ زد که میخاد بام صحبت کنه ولی چون من گیج خاب بودم گف بعد زنگ میزنه کلا ذهنم بهم ریخته میگم نکنه چپه براش تعریف کردن
مامان نی نی👶🏻 مامان نی نی👶🏻 ۸ ماهگی
امشب رفتیم مهمونی . بعد حدودای ساعتای ۱۱ من خونه رو تاریک میکنم و حاضر میشم که بچه رو شیر بدم بخوابه. بعد امشب مهمونی بودیم این تایم بچه کژ خلقی میکرد و گریه میکرد ساعتای ده و نیم. بعد همه شروع که چشه چشه 😐😤 منم میگم خوابش میاد باید بخوابه. بعد مادرشوهرم همیشه تا بچه گریه میکنه میگن این دلش درد میکنه در صورتی که بچه من دلش درد نمیکنه و من خودم میدونم خوابش میاد شیر حسابی و محیط آروم میخواد. بخدا لجم گرفته هر وقت این بچه گریه میکنه هی میگن دلشه بابا بچه نیاز های دیگم داره اجازه بدید خود مادر ببینه بچش چ مشکلی داره بعدم بچه رو میگیرن یکم میزارنش رو شکم بعد کلا بچه من دوس داره رو شکم بخوابه کاری به دلش نداره میگن دیدی دلش بود این دل دردیه. در صورتی که من هر شب روتین بچه مو میدونم اگه یکم بهم بخوره گریه میکنه.
خانواده های شوهر عزیز لطفا اجازه بدید مادر خودش برای بچه ش تصمیم بگیره و تا کمک نخواسته الکی نظر ندیم😤😤😤
تازه نگم که چقدر منو سرزنش میکنن که چرا پستونک میدی😩 تورو خدا ولم کنید خودم همینطور سر کوچیک ترین مسئله بچم عذاب وجدان میگیرم شماها هی بهش دامن نزنید 🥸
گفتم یکم حرف دلمو بزنم بلکه آروم بشم😅
بعد راستییی بچه رو که یکم راهش بردم و خوابش برد گفتم دیدین خوابش میاد😩😤🥸
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
هووووف من دیگه دارم روانی میشم مادرشوهرم گیرداده بهم از روز اول زایمان همش میگه سینت شیر نداره 😑😑😑 اونسری که بعد از یه هفته منو دید گفت شیشه شیر میدی؟ گفتم ن شیر خودمو باز امروز اومده بود خونمون بچه دلش درد میکرد یه میک میزد در میاورد گریه میکرد بعد برگشته میگه این سینت حتما شیر نداره 😑گفتم مامان شیر داره اتفاقا انقدر زیاده از دهنش میریزه بیرون 😒 شیطونه میگه اینسری همچین حرفی زد در بیارم نشونش بدم بی شخصیت انگار من ادم قبلم غروب اومده خونمون من خودمو زدم بخواب که جواب ندم بره انقدر در زد دیدم ضایست جواب دادم میگه الان چه وقت خوابه گفتم ببخشید دیگه با بچه ادم نمیتونه تنظیم کنه اون میخوابه من باید بخوابم اومد دست سردش رو زد به بچه از خواب بیدارش کرد بعد میگه چرا گریه میکنی 😑روانی شدم از دستش بچه که بازم خواست بخوابه پتو رو انداخت روش گرفت برد خونش
هر چقدر به شوهرم میگم یه بهونه جور کنه از اینجا بریم گوش نمیده بگم الان تحمل میکنم ولی چند سال دیگه رو تربیت بچه خیلی اثر میذاره 😫
شیرخشک
رفلاکس
کولیک
پوشک
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
مادرشوهرم اومد بالا منم واقعا خسته بودم امروز شوهرمم نیست با وجود کم خوابی تا بچه خوابید بلند شدم ظرفای مهمونی رو شستم و گفتم لباسای کثیفشم بشورم اما توان نداشتم یکم درازکشیدم که اومد اصلا قیافمو هر کی ببینه بی حوصلگی و خستگی رو متوجه میشه فقط باید طرف شعور داشته باشه
یکم خواستم بهش بی محلی کنم دیدم نمیشه ولی خب حال حرف زدن نداشتم اب گذاشتم به جوشه و یکم جلوش وسیله هارو جابه جا کردم رفتم تو آشپزخونه دیدم داره بچه رو صدا میکنه اشکم میخواست در بیاد اخه مگه شما نگه میدارید که بیدارش میکنید اینا به کنار بچه بدخواب میشه خوابش بهم میخوره بعد انگار این بیدار بشه بلند میشه بازی میکنه 😑معلومه که گریه میکنه و اونم نمیتونه نگه داره میخواستم چایی رو دم کنم که چشمم خورد بهش دیدم بچه رو بغل گرفته به زور دست و پای بچه رو تکون میده که بیدار بشه 😑 خداروشکر بچه بیدار نشد حرصم گرفته بودا اگه مامانه خودم بود جیغ و داد میکردم هیچی نتونستم بگم قوری رو گذاشتم سرجاش گفتم بهش توجا نکنم بذاره بره بچه رو گذاشت سرجاش بازم دلم سوخت چایی رو دم کردم
ولی واقعا مرضش رو نمیدونم چیه که نمیذاره منو بچه بخوابیم 😑 توی پوشک عوض کردن و حموم کردن و اینجور چیزا هم بیش از حد دخالت میکنه من دیگه مغزم نمیکشه اسپند دود میکنه ظرف اسپند رو میگیره تو صورت بچه نمیگه این همه دود ضرر داره 😭تو این سرما در رو باز میذاره بچه هم جلو در هوا میره تو شکمش بچه دلدرد میگیره 😫
مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 ۱۰ ماهگی
بخدا این زنه دیونم کرده دیشب بچها کریه میکردن یکی از قلا رو پاهام بود خاب بود قل دیگه رو زمین بود وقت شیرش بود گریه میکرد مادر شوهرم داشت‌ شام میخورد اومد‌ پاشه خودم برداشتم ک شیر بذم اومد گفت بدش به من گفتم خودم شیر میدم ناراحت شد یه قیاقه کج و راست کرد رفت نشست یهو بعد دو دقه اومد دستشو زد زیر بچه برداش بچه ترسید یهو میگه اون نمیدی اینو میبرم من هیچی نگفتم شوهرم داشت نگاه میکرد فهمید عصبی شدم رفت رختخواب مامانشو اورد انداخت برای خودمونم تو اتاق من رفتم رختخوابمو بیارم پیش بچها گفت چی شده گفتم بچها‌ گریه میکنن عصبیم بعد گفت بگو‌ راستشو گفتم چیزی بگم میگی حساسی گفت نه بگو گفتم چرا مامانت اینکارو کرد اگ بچه رو ندادم شیر بده یعنی خودم میخام نگهدارم بچمو باز اومد اون یکی رو برداشت گفت تو خیلی رو بچها حساس سدی گفتم حساس نیستم من بچهارو ب زور میخابونم اون میاد ماساژ میده پشت گوشاشون و ماساژ میده فشارشون میده گفتم اینا برای بیدار کردن بچه وقتی میخان شیر بدنه یهو هردو بچها گریه کردن منم اصن بلند نشدم شوهرم گفت بچه رو ساکت کن بعد بیا گفتم بزار نگهداره وقتی بچه خوابه دست نزنه گریه های اینا هی بلندتر میشد منم رفتم تچ اشپز خونه ظرفا رو بشورم شوهرم دید من دست نمیزنم خودش اومد تا در اتاق باز شود شوهرمو دید به من گفت بیا بچهاتو بردار من میام میشورم منم گفتم شما ک بیدار کردی خودت نگهدار به من مربوط نیس بعدم رفتم تو اتاق یه ساعتی الاف بودن اومدم دیدم رختخواب پهن کرده یکی از بچهارو هم گذاشته رو جای خودش منم اومدم نشستم رو رختخواب تا صب هم نزاشتم دستش ب بچها بخور صب باز جلو شوهرم بچه رو برداشت ک اروغشو بگیر ه اون ک رفت گفتم بزارش سرجاش
مامان 💙ماهان💙 مامان 💙ماهان💙 ۲ ماهگی