۱۳ پاسخ

من بیشتر حرف شوهرت برام قابل هضم نبود😐

ولی در کل مادرشوهرا میخوان خوبی هم بکنن طرز بیانشون جوریه که به ادم بر میخوره
گاهی برو بذار بچه رو برات نگه داره تو یکم استراحت کن
راس میگه ابجی افسردگی میگیری من الان از اول زایمانم تنها بودم خیلی افسرده شدم با دوتا بچه هیچکس نیست حتی ۵ دقیقه بگم نگه داره من استراحت کنم

اینی هم که میگی بغل اون ارومتره بخاطر اینه که اونا بچه زیاد بزرگ کردن یچیزایی میفهمن من و تو تا بخوایم تجربه کسب کنیم همینه

فقط باید صبرتو یکم بالا ببری وقتی حرفی میزنن فقط تایید کن و اطلاعاتتو بیشتر کن برای بچه داری ، واکنش شوهرتم خیلی بد بوده حق داری ناراحت باشی

عزیزم گفت بده دیگه آب قند
آب جوش، نبات سفید، نعنا

از روز اول شوهرم می‌گفت بزار برو وقتی یه مهمون میخواد بیاد خونمون مادرشوهرم هزارتا حرف درمیارع ازش منم حرفایی ک تو این ده سال نگفته بودم گفتم مادرشوهرمم اون روشو نشون داد ک کیه

امروز با من با شوهرمومادرشوهرم حسابی جنگیدم فردا قرارع برم دیگ خونه مامانم امشب مامانم سرکار دخترمم می‌خوام بزارم پیششون

نمی‌دونم این چه حرفیه ک همه مادرشوهرا میگن پوشک نکن بچه رو بزا راحت باشه بخدا مادرشوهر من ماه ماههه انقد خوبه ولی اونم این حرفو ب من زد😂😂😂🤦🏻‍♀️

عزیز بچت یک ماهشه باید قطره میدادی تا حالا که ۶ ساعت جیغ نکشه خواهرم
بچه که ۲۰ روزش گذشت حداقل دو تا قطره باید بخوره
من پدی لاک و اهورا نی نی میدم بهش بچه آرومه گریه نداره که
پدی لاک دو بار در روز بده
اهورا نی نی ۵ یا ۶ بار بده دیگه از این خبرا نیست
سوال داشتی ایتجا بپرس کمکت کنیم حق دارن وقتی میبینن بچه گریه میکنه استرس میگیرن
برو قطرع ها رو بخر بخوره دست اونا نره

کلا نظر دادناشون زیاده مثلاً چند روز پیش گیر داده بودن که موهای بچرو بزن با تیغ!! بعد سکوتم که می‌کنی باز بیشتر زورشون میاد😂😂 این کارو بیشتر خانوما میکنن لامصبا خب خودتونم تو این شرایط بودید چرا همنوعتونو اذیت میکنید

این قضیه پوشک نبند و به منم میگن منم تایید میکنم ولی تو خونه خودم کار خودمو میکنم کسی نمی‌بینه و نمی‌فهمه

امان از مادر شوهر فضول امان از شوهر بی ملاحظه من واقعا اگر جات بودم ،میذاشتمش خون و میرفتم خونه مامانم میگفتم بزرگش کنید،تا وقتی ام نمی اومدن معذرت خواهی برنمیگشتم بی شعورا،از کجا باید یاد بگیرم تازه بعضی وقتا آدم حال خودششم نداره چه برسه به مادر شوهرش

سلام عزیزم الان شرایطتت خاصه یکم عصبانی هستی ، اما گاهی از بزرگترها میشه کمک گرفت اون بنده خدا هم حرف بدی نزده اتفاقا گفته بیا پایین کمکت کنم که بهت فشار میاد و افسردگی نگیری اما طرز بیانش خوب نبوده ، وقتی بالا میاره نباید زیاد بهش شیر بدی باعث دل‌درد و رفلاکس میشه در عوض ساعت شیردهیش رو منظم کن مثلاً هر دو ساعت ۳۰ـ۶۰سیسی بهش شیر بده اگه بازم دهنشوبرای شیر باز کرد از پستونک کمک بگیر

گاهی خیلی خوبه از تجربه بزرگترمون استفاده کنیم نه خودت اذیت بشی نه بچه ...

آخی عزیزمممم منم مثل تو ام خیلی بدم میاد یه جوری رفتار میکنن انگار ما هیچی نمی‌دونیم مادرشوهر منم طبقه بالامونه هی میگه بچرو پوشک نکن باز بزار

سوال های مرتبط

مامان دوقلوهای بامزه مامان دوقلوهای بامزه ۱ ماهگی
شوهرم دارم تنبیه میکنم چند شبه نمیاد سر اون ساعتی ک همیشه بچه نگه می‌داشت بچه نگه داره دیشب هم نیومد بعد ساعت ۱۱ شب بهش زنگ زدم ک بیا بچت ها با هم دارن گریه میکنن من دارم لباس امیر علی عوض میکنم دلارا گریه میکنه گفت باشه ولی وقتی اومد ک دیگ من خودم هر دو تا آروم کرده بودم بعد حرف زد بر سنگین جواب داد اومد نشست جفتم ک چی شده و ازین حرفا منم گفتم برو ب کفتر بازی برس اونم گفت داشتم لوله بخاری مادرم درست میکردم خلاصه هر چی گفت بچه هارو بزار نگه میدارم برو چند ساعت بخواب گفتم نمیخوام بعد دیگ گریه هم کردم گفتم من ربات ک نیستم دو تا بچه رو ۲۴ ساعتها نگه دارم اومدن بخاری نصب کردم و با بچه هام اومدیم تو اتاق دیگ شوهرم اومد تو اتاق با بچه هاشو حرف میزد ک مامان و اذیت نکنین و بازم اصرار داشت ک من بخوابم ولی قبول نکردم بعدم می‌گفت آها تو نقشه داری فردا از دکتر بری خونه مادرت بعد اونجا خوابت بگیری منم گفتم دقیقااا درسته میرم دیگ خونه مادرم تو هم دیگ راحت ب کفتر و رفیق کارات برس اونم می‌گفت نه بچه هام نمیزارم ببری منم گفتم اولا بچه های خودمم پوما باشه چ بهتر من میتونی نگه داری کنم خودت جمع کن تصمیم دارم تا آخر هفته خونه مادرم بمونم اگ آخر هفته هم نیاد دنبالم بازم میمونم همونجا ( قهر و دعوا نداریم ها دیشب اینا رو هم با لحن خوب ب هم دیگ می‌گفتیم فقط من اعصابم خورد بود ولی اون سعی میکرد ارومم کنه)
مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 ۱۲ ماهگی
بخدا این زنه دیونم کرده دیشب بچها کریه میکردن یکی از قلا رو پاهام بود خاب بود قل دیگه رو زمین بود وقت شیرش بود گریه میکرد مادر شوهرم داشت‌ شام میخورد اومد‌ پاشه خودم برداشتم ک شیر بذم اومد گفت بدش به من گفتم خودم شیر میدم ناراحت شد یه قیاقه کج و راست کرد رفت نشست یهو بعد دو دقه اومد دستشو زد زیر بچه برداش بچه ترسید یهو میگه اون نمیدی اینو میبرم من هیچی نگفتم شوهرم داشت نگاه میکرد فهمید عصبی شدم رفت رختخواب مامانشو اورد انداخت برای خودمونم تو اتاق من رفتم رختخوابمو بیارم پیش بچها گفت چی شده گفتم بچها‌ گریه میکنن عصبیم بعد گفت بگو‌ راستشو گفتم چیزی بگم میگی حساسی گفت نه بگو گفتم چرا مامانت اینکارو کرد اگ بچه رو ندادم شیر بده یعنی خودم میخام نگهدارم بچمو باز اومد اون یکی رو برداشت گفت تو خیلی رو بچها حساس سدی گفتم حساس نیستم من بچهارو ب زور میخابونم اون میاد ماساژ میده پشت گوشاشون و ماساژ میده فشارشون میده گفتم اینا برای بیدار کردن بچه وقتی میخان شیر بدنه یهو هردو بچها گریه کردن منم اصن بلند نشدم شوهرم گفت بچه رو ساکت کن بعد بیا گفتم بزار نگهداره وقتی بچه خوابه دست نزنه گریه های اینا هی بلندتر میشد منم رفتم تچ اشپز خونه ظرفا رو بشورم شوهرم دید من دست نمیزنم خودش اومد تا در اتاق باز شود شوهرمو دید به من گفت بیا بچهاتو بردار من میام میشورم منم گفتم شما ک بیدار کردی خودت نگهدار به من مربوط نیس بعدم رفتم تو اتاق یه ساعتی الاف بودن اومدم دیدم رختخواب پهن کرده یکی از بچهارو هم گذاشته رو جای خودش منم اومدم نشستم رو رختخواب تا صب هم نزاشتم دستش ب بچها بخور صب باز جلو شوهرم بچه رو برداشت ک اروغشو بگیر ه اون ک رفت گفتم بزارش سرجاش
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۷ ماهگی
از عصر میخواستم برم سرویس وقت نمیکردم الان رفتم سرویس خب بخاطر بخیه ها نمیتونم زود از سرویس بیام بیرون دیدم شوهرم داره بچه رو میخوابونه تقریبا خواب بود رفتم سرویس یهو دیدم شوهرم داره با صدای بلند صدام میزنه فکر کردم توهم زدم دیدم دوباره صدام زد با دو رفتم تو خونه دیدم بچم رو دستشه از سر تا پاشو رو پتو و تشکشو بالا اورده اینقدر زیاد که حتی از دماغش هم در اومده بود ، همین که رفتم با صدای بلند دعوام کرد گفتم خب چیکار کنم خودمم درد دارم داد زد گفت اگه درد داری و نمیتونی خب برو خونه مامانت بمون که یکی کنارت باشه بچه رو برداشتم اب زدم صورتشو شستم و گرفتمش تو بغلم تا اروم بشه بعد لباسشو عوض کنم و با گریه ش گریه کردم ، شوهرم اومد پیشم گفت چیه خب گفتم هیچی گفت خیلی ترسیدم تا حالا اینجوری ندیده بودمش و وایساد توضیح داد که چطوری بوده منم هیچی نگفتم فقط گریه میکردم ، بعدش رفتم سرویس نوار بهداشتی گذاشتم و اومدم دیدم گرفته تو بغلش داره خوابش میکنه رفتم ازش بگیرم گفت خب داره میخوابه دیگه گفتم میخوام بچمو بغل کنم خودم میخوابونم بعد دید من چقد ترسیدم بهم میخندید و شوخی میکرد
خیلی سخته بچه داری واقعا سخته ، هرچی هم بشه مقصر مادر میشه
مامان شُوکُولاتْ🍫👒 مامان شُوکُولاتْ🍫👒 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 5️⃣👣

این کارها رو ادامه دادم تا تقریبا ساعت شش شد و اومد باز معاینه کرد گفت هشت شدی سربچه هم اومده ولی دهانه رحمت یکم گیر داره درست یادم نیس چه کلمه ای واسش بکار برد و همممممه ی درد و سختیهای بعدش از اینجا شروع شد که خدا واسه هیییییچکس نیاره 😥😓😢

گفت به پهلو بخواب تا خودم کمک کنم رحم باز بشه 😩
و شروع کرد به دستکاری کردن و گفت خودتم زور بزن تا زودتر باز بشی 😣

وقتی معاینه ش تموم شد و رفت ، من پاهامو میاوردم تو شکمم و زور میزدم که زودتر تموم بشه و سر بچه کامل بیاد پایین ،

یکم بعدش حس فشار به پشتم داشتم و صداش زدم و اومد گفت آره داری فول میشی و بردم رو تخت زایمان و به دکتر زنگ زد اومد بالا سرم ، دکتر گفت هروقت گفتم زور بزن که بخیه نخوری ولی من دیگه نا نداشتم خسته شده بودم ، گفتم برش بزن بره نمیتونم تحمل کنم و بعد برش زدن تا جایی که تونستم زور زدم سر بچه یکم بزرگ بود و بسختی اومد 😓

از شدت زور زدن و تلاش زیاد حسسسابی تشنه م شده بود و گلوم بهم چسبیده بود ، گفتم آب بیار برام ولی یک لیوان افاقه نکرد خیلی تشنه م بود 🥵

الله اکبر اذان مغرب رو که گفتن ساعت شش و نیم بود ، تا بچه رو درآورد یه کوچولو گذاشت رو سینه م و بعد چند ثانیه بلافاصله بردش داخل دستگاه چون اکسیژن کم آورده بود تو درد کشیدنا و زور زدنا 😢
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۷ ماهگی
بعضیا نمیدونم چرا فکر میکنن دلسوز تر از مادر هستن برای بچه واقعا رو مخن انقدر دلم میخواد برگردم به اون طرف بگم که من زاییدم من مادرشم بلدم چطور نگه دارم من میدونم درد بچم چیه هووووف
چند شب پیش رفتیم خونه مادرشوهرم من قبلش بچه رو بردم حموم شیر دادم سیر سیر بود کم کم تا دوساعت بیدار نمیشد همین که رسیدیم شوهرم لپ بچه رو گرفت بچه چون آروغ نزده بود بیدار شد گریه گریه همه هم افتادن سر من که بچه گشنشه پدرشوهرم یه جوری ناراحت بود که مثلا میگفت بچه گشنشه اینو گرسنه میذاره شیر نمیده بهش 😑
من هرچی میگفتم من بچمو میشناسم این آروغ داره باز اینا منو به زو فرستادن تو اتاق که بچه رو شیر بدم بچمم اصلا شیر نمیخورد بازم‌گریه میکرد منو شوهرمم اخلاق بچمون رو میدونیم خلاصه مادرشوهرم اومد به زور بچه رو ازم گرفت هی بچه رو تکون تکون داد مغز بچم اومد تو دهنش اخخخ قلبم داشت ایست میکرد اینسری اینطوری کنه جدی تر برخورد میکنم خلاصه بچه یکم اروم شد بازم شروع کرد تا به شوهرم گفتم انقدر بزن پشت بچه تا آروغ بزنم اونم همین که آروغ زد همونجوری تو بغل باباش خوابید
یا مثلا چپ و راست حرفای خرافه میگن هوووف اینسری به مادرشوهرم گفتم من خرافات رو قبول ندارم نون و چاقو نذار پیش بچه مگه اینا بالاتر از قرآنن بچم قرآن پیششه گفت اره همینارو قبول نداری که بچه گریه میکنه گفتم کولیک داره بچم هر دوساعت دلش میپیچه چه ربطی داره خلاصه بازم کارش رو انجام داد منم همین که سوار ماشین شدم انداختم اونور 😒
الانم همش دارم فکر میکنم مادرشوهرم بچه رو میذاره رو پاهاش تند تند تکون میده قلبم میخواد کنده بشه تقریبا ۴ ۵ بار این کار رو کرده😭
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۷ ماهگی
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۷ ماهگی
دیشب شوهرم که اومد رفتیم بیرون داخل ماشین بهش گفتم امروز خیلی ناراحت و عصبی بودم همش استرس داشتم 😉(فن زنانه)😅 گفت باز چیشده گفتم چندتا متن خوندم درمورد تکون دادن بچه میگن خیلی خطرناکه به خواهرم زنگ زدم اون بیشتر منو ترسوند مامانت این بار بخواد بچه رو بذاره رو پاهاش تکون بده من دیگه سکوت نمیکنم قلبم داره از جاش کنده میشه
بعد الان بازم بچه یکم اذیت کرد گریه میکرد درجا مادرشوهرم اومد خونمون (بچه از خواب بیدار شد گریه میکرد شیر دادم موقع آروغ زدن گریه کرد و گذاشتیمش سرجاش بچمم عادت داره شیر میخوره پستونک دهنش میذاریم میذاریم سرجاش خودش میخوابه ) مادرشوهرم اومد گفت این بچه اینطوری نمیخوابه خوابش نمیاد و فلان بچه رو دستکاری کرد این مگه ساکت میشد یه دور دیگه بهش شیر دادم همین که سینه رو از دهنش درآوردم بچه رو میخواست به زور از دستم بگیره گفتم مامان صبر کن آروغش رو بگیرم دیدم نشست کنارم پاهاشو دراز کرد بالشت گذاشت من قلبم میخواست ایست کنه شوهرم خودش به مامانش گفت نباید بذاری رو پا و واسه بچه خوب نیست 😁خوشم اومد ازش سر اون اول اومد دست زد به بچه و بغل گرفت و دیگه ساکت نشد مجبور شدم دوباره شیر بدم بهشم شوهرم بهش گفت نباید بغل بگیریش بد خواب میشه خلاصه مادرشوهرم دید ما نمیذاریم بذاره رو پاش پتو پیچش کرد راه برد بچه رو که بخوابه اینم تو بغل مادرشوهرم به زور خوابید مادرشوهرم اینو گذاشت سرجاش رفت بیرون این چشاشو باز کرد تکون تکون خورد که پتو رو از رو سرش برداره(رو کلاه و سرش کلا حساسه نباید چیزی باشه رو سرش دستاشم باید بیرون پتو باشه)
خلاصه بازش کردم خودش پستونک خورد خورد خوابید
مامان سانای و ائلای مامان سانای و ائلای ۱ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
دکترم بهم گفت پاش اسکات بزن قر کمر بده پاهاتو محکم بکوب زمین پاشدم انجام دادم چند دقیقه بعد رفتم رو تخت ماما معایعه کرد داری 3 سانت میشی اینو گفت خوشحال شدم گفتم میشه دوباره ورزش کنم گفت اره باز رفتم پایین ورزش کردم رفتم زیر دوش اب گرم اب گرم که نه اب ولرم بود اصلا گرمیش کم بود مامانم گرفت رو کمرم و ماساژ داد خودم هم رو توپ یه کم قر دارم داشت داردام بیشتر میشد رفتم دستشویی دکترم اومد بهم گفت برو رو تخت احساس مدفوع داشتم وقتی میرفتم رو تخت بهش گفتم دستشویی دارم گفت این خوبه دستشویی نداری بچه وارد کانال میشه دراز کشیدم معاینه کرد گفت افرین پنج سانتی وقتی دردت اومد بهم بگو زور بزن منم کمکت میکنم چند بار وقتی داردم شروع میشد اونم از واژنم دست میکرد که بیاد بهم روحیه میداد منم ادامه میدادم بعد دوساعت اومد منم درد ام خیلی دیگه بیشتر میشد با فاصله کم تر معایعه کرد گفت سر بچه تو کانال نیس یه کم میل داره به پای راستت هر وقت دردت اومد زور بزن منم از شکمت فشار میدم بره تو کانال پای راستم رو گذاشت رو پای چپم فشار میداد یه ساعتی اینجوری زور زدم درد امونمو برید بعد گفت بچه وارد کانال شد
مامان سبحان🧿❤️ مامان سبحان🧿❤️ ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، پارت ۱
تجربه من از زایمان طبیعی
۲۶ اردیبهشت شنبه ساعت ۵ بود شوهرم از سر کار آمد بهش گفتم بریم بیمارستا معاینه بشم ببینم چند سانتم شوهرم گفت ول کن بعدا میریم با اسرار خودم رفتیم رفتم داخل گفت برو یه چیز شیرین بخور بیا ان اس تی بگیرم بعد خودم گفتم معاینه کن گفت درد داری الکی گفتم آره ، بعد رفتم آمدم ان اس تی کرد گفت ۲ دقیقه یه بار انقباض داری و معاینه کرد گفت ۲ سانت بازی با اینکه اصلا درد نداشتم معاینه زیاد درد نداشت قابل تحمل بود بعد زنگ زد دکتر گفت خطرناکه درد داره نگه دار بستری شه منم استرس گرفتم گفتم نه میرم فردا بیام درد ندارم گفت نه خطرناکه گفتم شب میام گفت نه انقباض داری میری رضایت بده برو هرچی خدای نکرده شد پای خودت ، شوهرم گفت بریم ولی اونجوری گفت من ترسیدم گفتم باشه میمونم شوهرم فرستادن بره وسایل بستری را بخره بیاد منم شدیدا استرس گرفتم زنگ زدم مامانم آماده شو شوهرم بیاد دنبالت منو نگه داشتن ، بعد شوهرم رفت آمدن،
بقیه اش تایپک بعد🌹
مامان دوقلوها💙💙 مامان دوقلوها💙💙 ۱۷ ماهگی
مامان سه تادلبر مامان سه تادلبر قصد بارداری
پارت دو
رفتم زایشگاه برای معاینه بچه چون بریچ بود باید می‌دین چرخیده یا ن ی پرستار اومد دستش خیلی کوچیک بود نصف جونم گرفته شد دید دیگه نمیتونم یکی دیگه رو صدا زد اون اومد بازم اونم فشار داد آخر سر گفت حس میکنم دستم خورد ب سر بچه گفت دو سانت دهانه رحمت باز شد
زنگ زد به دکترم گفت دکترم گفت بفرستین اورژانسی سونوگرافی اگه بچه نچرخید بیاد که سری سزارین بشه
من رفتم سونو روز جمعه ساعت سه ظهر بود انقدرم شلوغ بود که حد نداشت منم از شدت درد معاینه نمی‌تونستم بشینم خلاصه رفتم و نوبتم شد سونو انجام داد گفت بچه به سر هست دهانه رحمت هم دوسانت هست خلاصه رفتم دوباره بیمارستان و سونورو نشون دادم واسع دکترم فرستادن گفت باید وابسته تا دردش بگیره بفرست خونه ورزش کنه تا یکی دو روز دیگه زایمان می‌کنه منم ک دیگه گفتم دکتر گفته زایمان میکنم نزدیکه سری وسایل بچه رو جمع کردم بری خودمم جمع کردم آماده رفتم ورزش و دوش آب گرم این داستانا دکترم گفت دوباره فردا بیا معاینه بشی ببینم چند سانتی